وقتي از جر و بحث خسته مي شويم
خانواده يك نهاد اصلي و ويژه جامعه است. خانواده يكي از سلول هاي تشكيل دهنده اجتماع است. خانواده پايه و بنيان تشكيل دهنده هر ملتي است. همه ما بارها و بارها اين جملات را شنيده ايم. از كتاب هاي درسي گرفته تا رسانه هاي ارتباط جمعي يا سخنراني هاي اساتيد و كارشناسان امور اجتماعي. پس تقريبا همه ما از اهميت اين جزء اصلي جامعه آگاهيم ، اما براي حفظ و بقاي اين بنيان و زيربناي اجتماع چه بايد كرد؟ چه راهكارهايي براي ايجاد بستري مناسب جهت پرورش نسل هاي آينده در اين پايگاه ارگاني جامعه وجود دارد؟ آيا با آنها آشنايي داريم؟ آيا براي آشنايي با اين دستاوردها مطالعه كرده ايم؟ مهارت هاي لازم جهت حفظ روابط زناشويي كه در درجه اول اهميت براي بقاي اين كانون اصلي جامعه است را كسب كرده ايم؟ در اين نوشتار به بررسي ناسازگاري ها و سوءتفاهمات در زندگي و راهكارهاي مقابله با آن مي پردازيم.
برقراري روابط انساني سالم و درست ميان اعضاي خانواده مهم ترين عامل سلامت فردي آنان است. در نتيجه در شكل گيري و پايه گذاري اين سلول اصلي جامعه بايد نهايت دقت و توجه به كار گرفته شود با توجه به اين كه انجام دادن هر كاري به مهارت و دانش نياز دارد، لزوم كسب آگاهي و مهارت هاي ويژه در تشكيل اين كانون اصلي جامعه خانواده بر ما معلوم خواهد شد. يعني براي دستيابي به يك كانون خانوادگي سالم در درجه اول بايد مهارت هاي فردي در كسب صفات و خصوصيات لازم و ارگان بندي شده براي يك همسر توانا شدن را فرا گرفت و سپس بايد سعي نمود با همدلي، همفكري، همكاري و هماهنگي روابط سالمي را ميان اعضاي خانواده و در درجه اول والدين برقرار كرد. منظور از روابط سالم، روابطي بدون سوءتفاهمات و اختلاف نظر بين همسران نيست بلكه چگونگي برخورد با آنها و راهكارهاي به كار گرفته شده در جهت تعامل با يكديگر مد نظر است. زن و شوهر با يادگيري مهارت هاي ارتباطي چه از طريق مطالعه و چه از طريق مشاوره و به كار بستن آنها مي توانند روابط خود را بهبود بخشند، متحول سازند و در فضايي سرشار از حسن تفاهم و حسن نظر به حل و فصل مسائل خود بپردازند. برخي از اين مهارت ها عبارتند از فعالانه به حرف هاي يكديگر گوش كردن، تشريك مساعي و مشورت كردن، به عقايد يكديگر احترام گذاشتن، پذيرفتن يكديگر و .... تحكيم روابط زناشويي، علاقه به داشتن يك ارتباط سالم، ايجاد يك كانون گرم و صميمي و نايل شدن به تفاهم، مسووليت همه اعضاي خانواده بويژه زن و شوهر است. از اين رو مي توان گفت كه حل مسائل زناشويي و خانوادگي مستلزم كوشش همه جانبه اعضاي خانواده بويژه زن و شوهر است. وقتي در زندگي، اختلاف نظر و يا سوءتفاهمي بروز مي كند، به جاي سرزنش كردن يكديگر و تفسير نادرست، به شناسايي مساله، علت يابي و سرانجام راهيابي آنها بپردازيد. اگرچه بايد اعتراف كرد كه گاهي اوقات شناسايي مساله واقعي، مشكل اصلي و يافتن علت ها و ريشه ها دشوار است. زيرا آنچه كه روي پرده است متفاوت مي باشد و شناخت ريشه هاي اصلي مساله، كاري ماهرانه و پرپيچ و خم است كه كمك و مشاوره افراد متخصص را طلب مي كند. آنچه در اينجا به آن مي پردازيم، آيين همسريابي نيست، بلكه قصد داريم با بيان دلايل اصلي بروز اختلاف ميان همسران و روش هايي ساده براي احتراز از آنها، قدمي در راه بهبود بخشيدن به روابط داخلي خانواده برداريم. در حالي كه امروزه بيشتر ازدواج ها با عشق و شناخت پيش از ازدواج صورت مي گيرد و هر دو طرف قصد دارند به يكديگر و تعهداتشان در مقابل هم احترام بگذارند، اما در طول زمان مسائلي پيش مي آيد كه مي تواند به جدايي يا يك زندگي مشترك بدون احساس، عشق و همراهي منجر شود. علي رغم كوشش هاي همسران بيشتر به خاطر وجود بچه ها براي نرسيدن به مرحله جدايي بسياري از پيوندهاي زناشويي به طلاق رسمي و درصد بالايي از مابقي نيز به طلاق عاطفي منتهي مي شود. زندگي يك مبارزه است كه امكان بروز پيش آمدهاي منفي در آن بسيار است. يك زوج دانا بايد بتوانند آنها را بشناسند، پيش بيني كنند و به آنها رسيدگي نمايند. خشم مي تواند به شكل هايي چون ضعف، بي ارادگي و تسليم نيز بروز كند. ترك كردن احساسات و زندگي مانند يك مرده متحرك نيز براي يك رابطه همانقدر خطرناك خواهد بود و در يك كلام، رابطه را خواهد كشت. اما عوامل مشكل آفرين چه هستند؟ بخشي از آنها عبارتند از:
- اعتماد به نفس اندك و احترام نگذاشتن به خود مي تواند رابطه اي را پايه گذاري كند كه در آن اين شخص مدام در حال تعريف و تمجيد از طرف مقابل خود است. چنين شرايطي بالاخره او را خسته خواهد كرد و فرد با شنيدن كوچك ترين تعريف و تمجيدي، به كسي غير از همسر خود متمايل خواهد شد.
- داشتن تعريفي خشك و انعطاف ناپذير از نقش همسران در زندگي به طوري كه هيچ فضايي براي آزادي عمل، تغيير و تحول و رشد شخصيت افراد باقي نمي گذارد. هنگامي كه يكي از طرفين اجبارا نقشي را بپذيرد كه با خود او متفاوت است، صميميت و تبادل نظر بين زوجين كاهش مي يابد. مثلا خانمي كه مدرك فوق ليسانس دارد، مجبور به خانه داري شده و مي خواهد پس از اين كه فرزندانش به سن مدرسه رسيدند، وارد بازار كار شود، يكي از موارد متعددي است كه شخص در جاي نادرست قرار گرفته و ناخشنود است.
- ازدواج با كسي كه او را نه براي آنچه هست، بلكه براي آنچه مي خواهيم از او بسازيم، مي خواهيم، كاري بسيار خطرناك است. تغيير دادن، اصلاح كردن و مانند آنها ، از جمله رفتارهايي است كه موجب دلسردي شده و نشانه عدم رضايت از شريك زندگي است.
- نداشتن ارتباط كلامي و تبادل نظر صحيح قبل و بعد از ازدواج.
بيشتر افراد گفتگو درباره مسائل ظريف حياتي از جمله مذهب، بچه دار شدن، تحصيلات فرزندان و عوامل ناسازگار ديگر را جدي نمي گيرند و از انجام آن طفره مي روند. آنها به غلط تصور مي كنند كه عشق بر تمام اين مشكلات پيروز مي شود و هر اختلافي را حل مي كند.
- جا به جايي ناسازگاري هاي زناشويي به اين ترتيب كه اختلافات، خواسته ها و اهداف متفاوت زوج در شخص سومي كه معمولا فرزند ارشد آنهاست متجلي مي شود. اين فرزند هيچ راه فراري ندارد و در يك موقعيت نامعقول قرار گرفته و گرفتار شده است. يكي از آن موارد، متهم كردن فرزند به صفات ناپسند يكي از والدين است «تو مثل پدرت تنبلي« »تو هم مثل مادرت منطق سرت نمي شود» و ... متاسفانه اين روش در حالي كه موجب رضايت زن و شوهر مي شود، فرزند بخت برگشته را با انبوهي از انواع صفات ناگوار و اغلب نادرست، بمباران مي كند.
- خشم نابجا موجب مي شود كه مدام اشخاص مورد علاقه خود را برنجانيم. ابراز نادرست خشم ناشي از مشكلات شخصي در محل كار يا عدم رضايت از نقش خود در خانواده در اكثر موارد، شخص بي گناهي را هدف تيرهاي خشم ما قرار مي دهد. البته افراد اندكي وجود دارند كه بر روي واقعيت تمركز مي كنند و ديگران را مقصر نمي دانند اما بيشتر ما، در اين دسته ها جا نداريم.
- گاهي همسران براي حفظ رابطه اي كه به نظر مطلوب مي رسد، از موارد مهمي چون جنبه هاي شخصيتي، زمينه خانوادگي، مذهبي، نژادي، تحصيليو ... سرسري مي گذرند. در حالي كه چنين مواردي مي توانند در رابطه، نقش بنياديني داشته باشند. همچنين رفتارهايي كه در گذشته با وجود عجيب بودن، برايمان جذاب بود، جذابيت خود را از دست مي دهند و كاملا زجرآور مي شوند.
- شيوه هاي متفاوت برخورد با مسائل، بخصوص در حالي كه هر دو طرف از اعتماد به نفس اندكي برخوردار باشند، مي تواند به حالتي تبديل شود كه دو طرف مدام يكديگر را مقصر دانسته و نسبت به هم بي اعتماد شده و احترام خود را از دست مي دهند.
- مردان تمايل دارند كه در گفتگوهاي خود از دليل و منطق و بازگوكردن كلمات قصار خردمندانه استفاده كنند، در حالي كه زنان در سطح احساسات گرايانه تري به گفتگوي خود شكل مي دهند. يك مشكل رايج بين همسران، حرف زدن بدون شنيدن است. اگر هنگام گفتگو، نكته اي ناشنيده باقي بماند، صداها اوج مي گيرد، خشم بر هر دو طرف مسلط مي شود و گفتگو به بن بست مي رسد.
افراد با كسب عادات و روش هاي توهين آميز و تهاجمي و به كار بردن مكرر آن، ضررهاي جبران ناپذيري به زندگي زناشويي خود وارد مي كنند ممكن است، طرف مقابل چنين افرادي مدتي با بردباري و مدارا رفتار كند تا همسر خود را حفظ كند، اما اين حالت به تدريج از بين مي رود.
عوامل متعددي كه ذكر شد، مي توانند موجب بحث هاي طولاني، سخنراني هاي يك طرفه، عدم درك متقابل، برداشت هاي نادرست و فقدان كامل محبت شده و نهايتا منجر به طلاق عاطفي زوجين گردد. اين مشكلات مي تواند زن و شوهر و فرزندان آنان را به طور زيانباري تحت تاثير قرر داده به طوري كه اثر آن تا نسل ها ادامه خواهد يافت.
خشم، به طور كلي و غيرمستقيم به وجود يك ايراد اساسي در زندگي زناشويي يا خارج از آن دلالت مي كند، اما متمركز كردن آن بر روي شريك زندگي به اين معناست كه يك اشكال اساسي در اين رابطه وجود دارد. بيشتر اوقات عصبانيت نتيجه فرعي داشتن حس ناديده گرفته شدن، تنها ماندن، خوار شدن (معمولا از طرف زنان) و يا غيرمنصفانه و غيرمنطقي قضاوت شدن، مورد خيانت قرار گرفتن يا از نظر احساسي ترك شدن (معمولا از سوي مردان) است. خشم نشانه اي از چنين فشارهايي است و تا حد امكان بايد آن را با خونسردي و منطق پاسخ داد.
خشم مي تواند به اشكال ديگري چون ضعف، بي ارادگي و تسليم نيز بروز كند، ترك كردن احساسات و زندگي مانند يك مرده متحرك نيز براي يك رابطه همانقدر خطرناك خواهد بود و در يك كلام رابطه را خواهد كشت.
راهكارهاي غلبه بر خشم:
شناخت و درك چگونگي تخريب يك رابطه بسيار مهم است. يافتن مشكلي كه موجب بروز خشم شده نيز از اهميت فراواني برخوردار است.
همسران بايد مهارتهاي ارتباطي خود را افزايش دهند، عصبانيت طرف مقابل خود را درك كنند و زنجير طولاني درگيري ها را پاره كنند. بالابردن صدا بلافاصله موجب برانگيخته شدن اقدامات دفاعي بدن در برابر حمله هاي روحي و جسمي مي شود و سد محكمي در توانايي برقراري ارتباط منطقي به وجود مي آورد. يك نفر يا هر دو طرف بايد بر موقعيت غلبه كند و مسووليت كار اشتباه خود را بپذيرد و با صداقت خود، اعتماد و صميميت طرف مقابل را جلب كند. اگر يك نفر بتواند جوابگوي مشكل شود و مسووليت رفتارهاي مخرب يا نادرست خود را بپذيرد، موجب مي شود كه طرف مقابل نيز همين رفتار را داشته باشد. گاهي حضور يك واسطه بي طرف مي تواند دو طرف را متوجه چرخه نابودگر خشمي كند كه موجب ناتواني در ارتباط برقرار كردن آنها شده است. اين شخص مي تواند اعتماد و صميميت را بين زوج برقرار كند، علاوه بر اين، اين واسطه مي تواند محيطي آرام ايجاد كند كه در آن مسائل بهتر عنوان شوند و توافق و تفاهم، بدون بروز عصبانيت، حاصل شود.
درنهايت بايد گفت كه اگر گفتگو و ارتباط فاقد صداقت باشد و دوطرف راحت و باز و با حفظ احترام متقابل با يكديگر برخورد نكنند و توقعات نامعقول را وارد بحث كنند، مشكل همچنان باقي خواهد ماند و اگر مساله اصلي اين باشد كه يك نفر به چيزي تبديل شود كه نيست، اصولا مشكل حل نخواهد شد و بحث به جايي نخواهد رسيد