غده هيپوتالاموس Hypothalamus gland

 

 

هیپوتالاموس، قسمت شكمی دیانسفال یا مغز واسطه‌ای است كه زیر تالاموس قرار داشته و قسمتی از دیواره‌های طرفی بطن سوم را تشكیل می‌دهد ولی عملا اجزایی كه كف بطن سوم را تشكیل می‌دهند نیز جزو این ناحیه به حساب می‌آیند. زیرا تمامی آنها دارای عمل مشابهی هستند. در ضخامت هیپوتالاموس، هسته‌های متعددی قرار دارند كه مربوط به دستگاه خودمختار بدن هستند.[1] غده هیپوتالاموس با غده هیپوفیز ارتباط نزدیك عصبی و خونی دارد، به این صورت كه هورمون‌های بخش پسین هیپوفیز به وسیله هیپوتالاموس ساخته می‌شوند و ترشح هورمون‌های بخش پیشین آن به وسیله موادی كه هیپوتالاموس می‌سازد، تنظیم می‌شود.[2]

 
 
تنظیم ترشح هیپوفیز توسط هیپوتالاموس
  تقریبا تمام ترشح هیپوفیز توسط پیام‌های عصبی یا هورمونی هیپوتالاموس تنظیم می‌شود. ترشح هیپوفیز خلفی تحت كنترل پیام‌های عصبی منشأ گرفته از هیپوتالاموس است كه به هیپوفیز خلفی ختم می‌شود. در مقابل، ترشح هیپوفیز قدامی تحت كنترل هورمون‌هایی به نام هورمون‌های آزادكننده یا مهاركننده هیپوتالاموسی است. این هورمون‌ها در هیپوتالاموس ترشح می‌شوند و سپس از طریق عروق خونی كوچكی به نام عروق پورت هیپوتالاموسی – هیپوفیزی به هیپوفیز قدامی انتقال می‌یابند.[3]
  هیپوتالاموس تقریبا از تمام منابع ممكن در دستگاه عصبی پیام دریافت می‌كند. بنابراین، هنگامی كه شخص در معرض درد است، قسمتی از پیام درد به هیپوتالاموس ارسال می‌شود. به همین ترتیب، زمانی كه فرد در حال فكر كردن به موضوعی هیجان‌انگیز یا ناراحت‌كننده است، بخشی از پیام به هیپوتالاموس فرستاده می‌شود. محرك بویایی، حاوی بوهای خوشایند یا ناخوشایند، اجزای قدرتمندی از پیام را مستقیما به هیپوتالاموس می‌فرستد. حتی غلظت‌های مواد غذایی، الكترولیت‌ها، آب و هورمون‌های مختلف خون هم بخش‌هایی از هیپوتالاموس را تحریك یا مهار می‌كنند. بنابراین، هیپوتالاموس مركز جمع‌آوری اطلاعات مربوط به سلامت داخلی بدن است و بخش زیادی از این اطلاعات برای تنظیم ترشح بسیاری از هورمون‌های مهم هیپوفیزی در سرتاسر بدن، استفاده می‌شود.[4]
 
 
هورمون‌های آزادکننده و مهارکننده هیپوتالاموسی
  کار هورمون‌های آزادکننده و مهارکننده، تنظیم ترشح هورمون‌های هیپوفیز قدامی است. در مورد بیشتر هورمون‌های هیپوفیز قدامی، هورمون‌های آزادکننده اهمیت دارند اما در مورد پرولاکتین احتمالا یک هورمون‌ مهارکننده هیپوتالاموسی بیشترین اثر تنظیمی را دارد. این هورمون‌ها عبارتند از:
·        هورمون‌ آزادکننده تیروتروپین(TRH) که موجب آزاد شدن هورمون‌ تحریک‌کننده تیروئید می‌شود.
·        هورمون‌ آزادکننده کورتیکوتروپین(CRH) که موجب آزاد شدن آدرنو کورتیکوتروپین می‌شود.
·        هورمون‌ آزادکننده هورمون رشد(GHRH) که موجب آزادسازی هورمون رشد می‌شود و هورمون مهارکننده هورمون رشد(GHIH) یا سوماتوستاتین که آزادسازی هورمون‌ رشد را مهار می‌کند.
·        هورمون آزادکننده گنادوتروپین(GNRH) که موجب آزاد شدن دو هورمون گنادوتروپیک LH و FSH می‌شود.
·        هورمون مهارکننده پرولاکتین(PIH) که ترشح پرولاکتین را مهار می‌کند.[5]
 
 
تولید و ترشح هورمون‌های هیپوتالاموسی
  هورمون‌های آزادکننده و مهارکننده هیپوتالاموسی به درون برجستگی میانی ترشح می‌شوند. نورون‌های ویژه‌ای در هیپوتالاموس، هورمون‌های آزادکننده و مهارکننده هیپوتالاموس را تولید و ترشح می‌کنند. این هورمون‌ها ترشح هورمون‌های هیپوفیز قدامی را تنظیم می‌کنند. این نورون‌ها از بخش‌های مختلفی از هیپوتالاموس منشأ می‌گیرند و فیبرهای عصبی خود را به برجستگی میانی و تکمه‌ خاکستری[6] استطاله‌ای از بافت هیپوتالاموس که تا ساقه هیپوفیز امتداد یافته است، می‌فرستند. پایانه این فیبرها با بیشتر پایانه‌های دستگاه عصبی مرکزی فرق دارد، زیرا عملکرد آنها انتقال پیام از یک نورون به نورون دیگر نیست، بلکه ترشح هورمون‌های آزادکننده و مهارکننده هیپوتالاموسی به درون مایعات بافتی است. این هورمون‌ها بلافاصله جذب دستگاه پورت هیپوتالاموسی – هیپوفیزی می‌شوند و مستقیما به سینوس‌های غده هیپوفیز قدامی حمل می‌گردند.[7]
 
 
ارتباط هیپوتالاموس و هیپوفیز پیشین
  یک شبکه خونی گسترده بین هیپوتالاموس و هیپوفیز پیشین وجود دارد که سیستم باب هپیوتالاموس – هیپوفیز خوانده می‌شود. سرخرگی که به بخش پایین هیپوتالاموس خون می‌رساند به مویرگ‌هایی تقسیم می‌شود و این مویرگ‌ها دوباره به هم پیوسته، سیاهرگی را می‌سازند که به هیپوفیز پیشین می‌رود و در آنجا دوباره به یک شبکه مویرگی تقسیم می‌شود. این مویرگ‌های به هم پیوسته، خون را از هیپوفیز پیشین خارج می‌کنند. تعدادی از نورون‌های هیپوتالاموس به وسیله انتهای آکسون‌های خود به شبکه مویرگی هیپوتالاموس می‌چسبند و هورمون‌هایی را به خون وارد می‌کنند که به هیپوفیز پیشین رسیده در آن اثر می‌کنند. این مواد به دو هسته هورمون‌ آزادکننده و مهارکننده تقسیم می‌شوند که به ترتیب فعالیت نورون‌های ترشحی هیپوفیز پیشین را افزایش و کاهش می‌دهند. ترشح هر کدام از هورمون‌های هیپوفیز پیشین تحت تأثیر هر دو نوع هورمون‌ تحریک‌کننده و بازدارنده قرار دارد. هیپوتالاموس دارای گیرنده‌هایی است که تحت تأثیر تعداد هورمون‌های هیپوفیز موجود در خون قرار می‌گیرند و ساخته شدن هورمون‌های تحریک‌کننده و یا بازدارنده را تنظیم می‌کنند. تحریک عصبی و پیام‌های مراکز مختلف مغز نیز در تنظیم کار هیپوتالاموس نقش دارند.[8]
 
 


[1] . امامی میبدی، محمدعلی؛ آناتومی، تهران، سماط، 1382، چاپ ششم، ص 160.
[2] . حائری روحانی، سیدعلی؛ فیزیولوژی اعصاب و غدد درون‌ریز، تهران، سمت، 1382، چاپ پنجم، ص 134.
[3] . گایتون، آرتور؛ فیزیولوژی پزشکی، حوری سپهری، تهران، اندیشه رفیع، 1387، چاپ سوم، ص 929.
[4] . همان، ص 930.
[5] . همان، ص 931.
[6] Tuber cinerum
[7] . همان.
[8] . فیزیولوژی اعصاب و غدد درون‌ریز، ص 134.

 

 


غده هيپوفيز

 

 

هیپوفیز، غده‌ای است به اندازه فندق و در حفره زین ترکی[1] که حفره‌ای استخوانی در قاعده مغز در قدام دیافراگم زین قرار دارد. وزن غده هیپوفیز حدود 600 میلی‌گرم می‌باشد. از نظر آناتومی و عملکردی، این غده دو لوب مشخص قدامی و خلفی دارد. زین با ساختمان‌های عصبی و عروقی شامل سینوس‌های کاورنو، اعصاب جمجمه‌ای و کیاسمای بینایی مجاورت دارد. سلول‌های عصبی هیپوتالاموس، هورمون‌های ویژه آزادکننده و مهارکننده‌ای می‌سازند که به‌طور مستقیم به داخل عروق پورت ساقه هیپوفیز ترشح می‌شوند. خون‌رسانی غده هیپوفیز از شریان‌های فوقانی و تحتانی هیپوفیزی تأمین می‌شود.[2] اپی‌تلیوم سقف حلق جنین به سمت بالا کشیده ‌شده و ارتباط خود را با دهان قطع می‌کند و با بخشی از دیانسفال یا مغز واسطه‌ای، در غلاف واحدی قرار گرفته و غده هیپوفیز را می‌سازند. به همین دلیل هیپوفیز دارای دو بخش است:

 
·        بخش قدامی که بزرگتر بوده و ساختمان غده‌ای دارد که آدنو هیپوفیز[3] نامیده می‌شود.
 
·        بخش خلفی که به هیپوتالاموس مربوط است و نورو هیپوفیز[4] نامیده می‌شود.[5]
 
  بین این دو قسمت، بخش کوچک و نسبتا بی‌عروقی به نام بخش میانی[6] قرار دارد که در انسان تقریبا وجود ندارد ولی در حیوانات پست، بزرگ‌تر و فعال‌تر می‌باشد. منشأ جنینی این دو قسمت غده هیپوفیز، متفاوت است. هیپوفیز قدامی از کیسه راتکه[7]، که یک تورفتگی جنینی اپی‌تلیوم حلقی، نشان‌دهنده ماهیت اپی‌تلیوئیدی این سلول‌ها است و خاستگاه هیپوفیز خلفی از بافت عصبی نشان‌دهنده وجود تعداد زیادی سلول‌های گلیال در این غده است.[8] هیپوفیز توسط ساقه‌ای به کف بطن سوم متصل است. سیستم وریدی هیپوفیز، سیستم باب[9] است. باب به نوعی گردش خون وریدی گفته می‌شود که دو بار از مویرگ‌ها عبور می‌کند و به نظر می‌رسد که خون وریدی هیپوفیز قبل از ورود به جریان عمومی خون از هیپوتالاموس عبور می‌کند و همین امر، ارتباط نزدیک هیپوفیز با دستگاه خودمختار به‌ویژه سمپاتیک را نشان می‌دهد.[10]
 
 
ساختمان بافت هیپوفیز پیشین(آدنو هیپوفیز)
  هیپوفیز پیشین، دارای سه نوع سلول ترشحی به نام‌های اسیدوفیل[11]، بازوفیل[12] و کروموفوب[13] می‌باشد. گروه اول با رنگ‌های اسیدی مانند ائوزین رنگ می‌گیرند. گروه دوم رنگ‌های قلیایی را به خود جذب می‌کنند و کروموفوب‌ها هیچکدام از این دو نوع رنگ را به خود نمی‌گیرند. سلول‌های اسیدوفیل، هورمون‌های رشد و پرولاکتین را می‌سازند. سلول‌های بازوفیل، سازنده هورمون‌های محرک فولیکولی(FSH)، لوتئینی(LH)، تیروئید و بخش قشر غدد فوق‌کلیوی هستند.[14]
 
 
هورمون‌های هیپوفیز قدامی یا آدنو هیپوفیز عبارتند از:
·        هورمون رشد
·        پرولاکتین
·        تیروتروپین یا هورمون تحریک‌کننده تیروئید
·        آدنوکورتیکوتروپین یا هورمون محرک‌ بخش قشری غدد فوق‌کلیه(ACTH)
·        گنادوتروپین‌ها یعنی هورمون تحریک‌کننده فولیکول و هورمون مولد جسم زرد.[15]
 
هورمون رشد
  این هورمون یک پروتئین کوچک است که از نظر ساختمان شیمیایی شبیه به هورمون پرولاکتین است. هورمون رشد در کبد و احتمالا بافت‌های دیگر اثر کرده، باعث ساخته شدن پپتیدهایی به نام سوماتومدین[16] می‌شود که باعث افزایش رشد استخوان‌ها می‌شود؛ بنابراین اثر هورمون رشد در استخوان‌ها به‌طور غیرمستقیم است. ترشح هورمون رشد، تحت تأثیر هورمون‌های آزادکننده و مهارکننده هیپوتالاموس تنظیم می‌شود. گرسنگی و کاهش قند خون، ورزش و افزایش غلظت اسیدهای آمینه در خون و برخی مواد مانند نوراپی‌نفرین، سروتونین و دوپامین ترشح هورمون رشد را افزایش می‌دهند. ترشح هورمون رشد در خواب آهسته(NREM) بیش از بیداری است. اعمال اصلی هورمون رشد در بدن عبارتند از تشدید پروتئین‌‌سازی در سلول‌ها و بالا بردن جذب کلسیم، افزایش بازجذب فسفر در مجاری کلیوی، افزایش تجزیه مواد چربی و بالا بردن گلوکز خون می‌باشد. کمبود هورمون رشد در کودکان باعث خردپیکری یا کوتولگی هیپوفیزی می‌شود. همچنین افزایش غیرطبیعی هورمون رشد در کودکان باعث غول‌‌پیکری[17] و در بزرگسالان باعث آکرومگالی[18] می‌شود.[19]
 
اعمال فیزیولوژیکی هورمون رشد
  هورمون رشد سبب پیشبرد رشد در بسیاری از بافت‌های بدن می‌شود. هورمون رشد آثار متابولیک زیر را دارد:
·        افزایش سرعت پروتئین‌سازی در سلول‌های بدن
·        افزایش آزادسازی اسیدهای چرب از بافت چربی، افزایش اسیدهای چرب آزاد خون و افزایش مصرف اسیدهای چرب برای تولید انرژی
·        کاهش میزان مصرف گلوکز در بدن
هورمون رشد مصرف کربوهیدرات را کاهش می‌دهد.
هورمون رشد سبب تحریک رشد غضروف و استخوان می‌شود به این صورت که استئوبلاست‌ها را به شدت تحریک می‌کند.[20]
 
هورمون پرولاکتین
  این هورمون که به نام‌های لاکتوژن(شیرزا) و ماموتروپین(محرک غدد پستان) نیز خوانده می‌شود، باعث تحریک و فعال شدن غدد ترشح‌کننده شیر در پستان‌ها می‌شود. در یاخته‌های برخی اندام‌های دیگر از جمله کبد، کلیه‌ها و غدد تناسلی نیز گیرنده‌های پرولاکتین شناسایی شده‌اند. بنابراین پرولاکتین احتمالا اعمال متعدد ناشناخته دیگری نیز در بدن انجام می‌دهد. مقدار هورمون پرولاکتین در خون زنان بیش از خون مردان است و عمل این هورمون در مردان هنوز روشن نشده است. پرولاکتین در خون زن باردار از هفته پنجم بارداری به بعد به‌تدریج افزایش می‌یابد و در صورتی که مکیدن شیر از پستان‌ها صورت نگیرد، 2 تا 3 هفته پس از زایمان به حد عادی بازمی‌گردد. مکیدن شیر از پستان‌ها موجب تحریک هیپوتالاموس می‌شود که این امر خود باعث ترشح پرولاکتین و ادامه آن می‌گردد. علت ترشح نشدن شیر در دوران بارداری، وجود مقدار زیاد استروژن و پروژسترون در خون زن باردار است که اگرچه به رشد و تکامل ساختمان بافتی پستان‌ها کمک می‌کند ولی ترشح شیر را مهار می‌سازد. پس از زایمان به علت قطع ترشح هورمون‌های استروژن و پروژسترون به وسیله جفت و جسم زرد، اثر بازدارنده آنها از بین می‌رود و ترشح پرولاکتین آغاز می‌شود.[21]
 
هورمون تحریک‌کننده تیروئید(تیروتروپین)
  اندام هدف این هورمون غده تیروئید است. اثر تیروتروپین در تیروئید باعث افزایش تعداد و قطر سلول‌های تیروئید و تشدید جذب ید و ترشح هورمون‌های یددار آنها می‌شود. مقدار ترشح هورمون محرک تیروئید بستگی به مقدار هورمون تیروکسین در خون دارد و یک بازخورد منفی با واسطه هیپوتالاموس و هیپوفیز، میزان تیروکسین خون را ثابت نگه می‌دارد. سرما عامل دیگری برای افزایش ترشح تیروتروپین است.[22] هورمون تیروتروپین میزان ترشح تیروکسین و تری‌یدوتیرونین از غده تیروئید را تنظیم می‌کند و این هورمون‌ها سرعت اکثر واکنش‌های شیمیایی داخل سلولی را در سرتاسر بدن تنظیم می‌کنند.[23]
 
هورمون محرک بخش قشری فوق‌کلیه(ACTH)
  این هورمون با اثر در بخش قشری فوق‌کلیه باعث افزایش ترشح هورمون کورتیزول می‌شود. در فرد سالم ترشح هورمون ACTH یا آدرنوکورتیکوتروپین در اوقات شبانه‌روز فرق می‌کند و میزان آن در صبح به حداکثر و در پایان روز به حداقل خود می‌رسد. در بیماری کوشینگ[24] که مربوط به افزایش غیرعادی ترشح این هورمون است، مقدار هورمون همواره در حد بالایی در خون باقی می‌ماند و سیستم ایمنی بدن به‌تدریج دچار ضعف می‌شود. در این حالت بازخورد منفی مربوط به اثر افزایش کورتیزول در کاهش دادن ترشح هورمون محرک بخش قشری غدد فوق‌کلیه عمل نمی‌کند.[25] هورمون‌های بخش قشری غدد فوق‌کلیه نقش مهمی در متابولیسم گلوکز، پروتئین‌ها و چربی‌ها دارند.[26]
 
گنادوتروپین‌ها
  هورمون محرک فولیکولی(FSH) که در بافت زاینده سلول‌های جنسی بیضه‌ها و تخمدان‌ها اثر می‌کند و هورمون دیگری که در زنان، هورمون لوتئینی(LH) یا جسم زرد و در مردان، هورمون محرک سلول‌های بینابینی(ICSH) خوانده می‌شود، گنادوترپین نام دارند. در مرد هورمون FSH باعث کامل شدن زایش اسپرماتوزئید‌ها(سلول‌های جنسی نر) می‌شود و هورمون محرک سلول‌های بینابینی، سلول‌های هورمون‌ساز بیضه‌ها را که بینابینی یا لیدیگ[27] خوانده می‌شوند، تحریک کرده و ترشح تستوسترون را در آنها افزایش می‌دهد. نقش هورمون‌های گنادوتروپین در زن بیش از مرد است و بلوغ و ایجاد دوره ماهانه جنسی و فعال شدن تخمدان به وسیله این هورمون‌ها صورت می‌گیرد. هورمون محرک فولیکولی باعث رشد و تکامل فولیکول‌های تخمدان و ساخته شدن تخمک می‌شود و هورمون لوتئینی(جسم زرد) نیز برای کامل شدن تخمک‌ و آزاد شدن آن از فولیکول رسیده ضرورت دارد.[28]
  علاوه بر همه این هورمون‌ها که از هیپوفیز قدامی ترشح می‌شوند، هورمون دیگری نیز وجود دارد که در انسان به میزان بسیار کم ترشح می‌شود و آن را هورمون محرک ملانوسیت‌ها می‌نامند. این هورمون در دوزیستان و خزندگان به مقدار زیادی وجود داشته که با اثر در سلول‌های رنگدانه‌دار پوست(ملانوسیت‌ها) باعث تغییر رنگ پوست از روشن به تیره می‌شود که علت آن تغییر شکل رنگدانه ملانین در سلول‌هاست. رنگ پوست بسیاری از دوزیستان و خزندگان در نور و تاریکی تغییر می‌کند، که این از اثرات هورمون محرک ملانوسیت‌ها است.[29]
 
 
ساختمان بافت هیپوفیز خلفی(نورو هیپوفیز)
  غده هیپوفیز خلفی از سلول‌های گلیا مانندی به نام پیتوئی‌سیت[30] یا سلول‌های هیپوفیزی تشکیل شده است. پیتوئی‌سیت‌ها هورمون ترشح نمی‌کنند بلکه آنها نقش ساختمانی حمایت‌کننده را برای تعداد زیادی فیبر عصبی انتهایی و پایانه عصبی انتهایی ایفا می‌کنند. غده هیپوفیز خلفی، دو هورمون پپتیدی مهم به نام‌های هورمون آنتی‌دیورتیک(وازوپرسین) و اکسی‌توسین ترشح می‌کند.[31]
  اکسی‌توسین از نظر شیمیایی یک پلی‌پپتید است که باعث انقباض رحم و راه‌اندازی زایمان و همچنین خروج شیر از غدد شیرساز پستان‌ها می‌شود. نورون‌های هسته فرابطنی[32] در هیپوتالاموس، این هورمون را ساخته و در درون آکسون‌ها به نورو هیپوفیز می‌فرستد. ترشح این هورمون به خون زن باردار در ساعات آخر بارداری و هنگام زایمان بسیار افزایش می‌یابد و علت آن، تحریک گیرنده‌های گردن رحم بر اثر پایین آمدن نوزاد است. اکسی‌توسین با منقبض کردن دیواره رحم باعث زایمان می‌شود. پس از زایمان مقدار اکسی‌توسین در خون دوباره کاهش می‌یابد. عمل دیگر اکسی‌توسین، اثر در ماهیچه‌های صاف غدد پستان است که به خروج شیر کمک می‌کند. تحریک گیرنده‌های نوک پستان‌ها در هنگام مکیدن نوزاد از طریق هیپوتالاموس باعث ادامه ترشح اکسی‌توسین می‌شود و اکسی‌توسین عمل پرولاکتین را کامل می‌کند. تغذیه با شیر مادر پس از زایمان، باعث ادامه ترشح اکسی‌توسین می‌شود و این هورمون رحم مادر را منقبض کرده و باعث بازگرداندن آن به حالت قبل از بارداری می‌شود. در خون مردان نیز مقداری اکسی‌توسین وجود دارد که عمل آن هنوز مشخص نشده است.[33]
  هورمون ضد ترشح ادرار یا آنتی‌دیورتیک‌هورمون(ADH)، به علت اثری که در تنگ کردن رگ‌ها و بالا بردن فشار خون دارد، وازوپرسین نیز نامیده می‌شود. این هورمون به وسیله نورون‌های هسته‌های فوق‌بصری هیپوتالاموس ساخته شده، با یک پروتئین حامل به نام نوروفیزین ترکیب می‌شود و همراه با آن به درون آکسون‌ها رفته و به هیپوفیز پسین می‌رسد و از انتهای آکسون رها شده، وارد خون می‌گردد. ساخته شدن هورمون آنتی‌دیورتیک با مقدار آب بدن و تحریک گیرنده‌های دیواره دهلیزها و آئورت و سرخرگ‌ها ارتباط دارد. نورون‌های هسته فوق‌بصری دارای گیرنده‌هایی هستند که نسبت به فشار اسمزی حساسیت دارند و هرگاه آب بدن از حد طبیعی کمتر شود، تحریک شده، وازوپرسین ترشح می‌کنند. کاهش فشار خون نیز از طریق گیرنده‌های دیواره آئورت و سرخرگ‌های سر، باعث افزایش ترشح این هورمون می‌شود. هورمون ADH یک پلی‌پپتید است که در نفرون‌های کلیه(مجاری ترشح‌کننده ادرار) اثر کرده، بازجذب آب را در آنها افزایش می‌دهد و در نتیجه از دفع اضافی آب جلوگیری می‌کند. در هنگام افزایش فشار خون از ترشح این هورمون کاسته می‌شود و کلیه‌ها با دفع آب بیشتر از حجم خون کاسته، فشار را پایین می‌آورند. آسیب دیدن نورون‌های سازنده این هورمون، باعث دفع بیش از حد آب از کلیه‌ها می‌شود و بیماری دیابت بی‌مزه[34] را ایجاد می‌کند. در این بیماری حجم ادرار بسیار زیاد می‌شود؛ ولی در ادرار گلوکز یافت نمی‌شود. علت دیابت بی‌مزه ممکن است کاهش وازوپرسین و یا حساس نبودن سلول‌های دیواره مجاری ادراری نسبت به این هورمون باشد.[35]
 
 


[1]  Sella turcia
[2] . هاریسون، تنسلی راندولف؛ بیماری‌های غدد و متابولیسم، مراد علی‌زاده، تهران، سماط، 1380، چاپ اول، ص 28.
[3]  Adeno hypophisis
[4]  Neuro hypophisis
[5] . امامی‌میبدی، محمدعلی؛ آناتومی، تهران، سماط، 1382، چاپ ششم، ص 239.
[6]  Pars intermedia
[7]  Rathkes pouch
[8] . گایتون، آرتور؛ فیزیولوژی پزشکی، حوری سپهری، تهران، اندیشه رفیع، 1387، چاپ سوم، ص 928.
[9]  Portal system
[10] . آناتومی، ص 239.
[11]  Acidophile
[12]  Basophile
[13]  Chromophobe
[14] . حائری روحانی، سیدعلی؛ فیزیولوژی اعصاب و غدد درون‌ریز، تهران، سمت، 1382، چاپ پنجم، ص 135.
[15] . فیزیولوژی پزشکی، ص 928.
[16]  Somatomedin
[17]  Gigantism
[18]  Acromegaly
[19] . فیزیولوژی اعصاب و غدد درون‌ریز، ص 135.
[20] .  فیزیولوژی پزشکی، ص 931.
[21] . فیزیولوژی اعصاب و غدد درون‌ریز، ص 136.
[22] . همان، ص 136.
[23] . فیزیولوژی پزشکی، ص 928.
[24]  Cushing
[25] . فیزیولوژی اعصاب و غدد درون‌ریز، ص 137.
[26] . فیزیولوژی پزشکی، ص 928.
[27]  Leydig
[28] . فیزیولوژی اعصاب و غدد درون‌ریز، ص 137.
[29] . همان، ص 138.
[30]  Pituicyte
[31] . فیزیولوژی پزشکی، ص 937.
[32]  Paraventricular
[33] . فیزیولوژی اعصاب و غدد درون‌ریز، ص 138.
[34]  Diabetes insipidus
[35] . همان، ص 138 و 139.

 


 

بحران هويت و بهداشت روان Identity crisis and mental health

 

 

براساس دیدگاه رشدی اریكسون، زندگی روانی – اجتماعی انسان شامل 8 مرحله می‌باشد كه یكی از مهم‌ترین و اساسی‌ترین مراحل آن، زمانی است كه انسان به مرحله نوجوانی پای می‌گذارد. نوجوانی، مرحله‌ای از زندگی است كه بین سال‌های 13 تا 22 سالگی[1] را شامل می‌شود و در آن، نوجوان با تحولات عظیمی در تمامی جنبه‌های زندگی روبرو می‌شود. یكی از مراحل بسیار مهم در دوره نوجوانی كه می‌توان آن را نقطه تلاقی ابعاد زیستی، شناختی، هیجانی، اجتماعی و ... در نظر گرفت، مرحله "هویت‌یابی" است كه از آن به علت اهمیت بسزایی كه در زندگی آینده نوجوان دارد به "بحران هویت[2]" یاد می‌شود. بلوغ و نوجوانی مرحله‌ای است كه در آن سازه‌های شخصیتی برجستگی‌های خاصی پیدا می‌كنند، مرحله‌ای كه رفتارهای عاطفی اولویت یافته و به ذهن نوجوان رنگ خاصی می‌بخشند، ولی آن‌گونه كه پیاژه گفته است: در زمینه تحول فكری، این دوره راهی است برای رسیدن به ارزش‌های اخلاقی، ذهنی و اجتماعی.[3]

  در این مرحله، نوجوان تمام اكتسابات قبلی یعنی دلبستگی‌های هیجانی، ‌استقلال، ابتكارات و تحقق‌های خود را دوباره به میدان می‌آورد. در آستانه زندگی بزرگسالانه، خود را ناگهان در یك انقلاب هورمونی واقعی غوطه‌ور می‌بیند؛ انقلابی كه بر اثر رشد و نمو بدنی شدید و بلوغ به وجود آمده است. به نظر اریكسون، نوجوان در جستجوی من یا هویت خویش است.[4]
  مطمئنا طغیان و فشار كشاننده‌های غریزی در مسائل مربوط به هویت نوجوان سهمی بسزا دارد. نوجوان یکباره این‌طور احساس می‌كند كه گویی واجد و صاحب اراده مستقل بر انگیزه‌های خود بوده و دیگر با خود بیگانه نیست. گذشته از این در مرحله بلوغ، رشد سریع بدنی یك احساس مبهم یا احساس سرگردانی و آشفتگی از لحاظ كسب هویت و نقش اجتماعی به وجود می‌آورد. نوجوانان به گونه‌ای رشد سریع بدنی را شروع می‌كنند و آن‌چنان در جهات مختلف به جنبه‌هایی از رشدیافتگی نایل می‌آیند كه خودشان به سختی خویشتن را می‌شناسند. دلیل این امر احتمالا این است كه نوجوانان اوقات زیادی را به نگاه كردن خود در آینه صرف می‌كنند و به اصطلاح به ظاهر خود توجه افراطی پیدا می‌كنند.[5] ولی مسائل و مشكلات هویت نوجوانی اگر نه كمتر، بلكه به همان میزان یك موضوع اجتماعی است. این رشد بدنی و یا برانگیختگی‌های جنسی نیست كه جوانان را به خودی خود دچار مشكل می‌كند، بلكه مساله واقعی، این اندیشه و بازخورد است كه احتمالا فرد به نظر دیگران خوب نیاید و یا طبق توقعات و انتظارات اطرافیان نباشد و حتی بدتر از آن، نوجوانان نسبت به پایگاه‌های اجتماعی آینده خود در دنیای گسترده‌تر اجتماعی حساس شده و كم‌كم دچار تشویش می‌شوند. نوجوانان با سرمایه‌های ذهنی سریعا توسعه‌یابنده خود، در مقابل آن همه وسعت انتخاب و امكانات مختلف كه در معرض آن قرار دارند، از پای درمی‌آیند. از نظر اریكسون، ‌نخستین وظیفه یا تكلیف یك نوجوان برپاداشتن بینشی جدید از "هویت من" است، یعنی این احساس یا بینش كه آدمی برای كیست و پایگاه فرد در نظم وسیع‌تر اجتماعی در كجا قرار دارد.[6] هرچند اریكسون اصطلاح "بحران هویت" را برای توصیف فرایند فعال توصیف خویشتن مطرح کرد،‌ اما بر این باور بود كه بحران هویت بخش جدایی‌ناپذیری از رشد روانی – اجتماعی سالم است.[7]
  به اعتقاد اریكسون، خصوصیت مثبتی كه می‌تواند از حل موفقیت‌آمیز این بحران ناشی شود، صفت وفاداری است. منظور اریكسون از وفاداری، در واقع داشتن ایمان و نوعی احساس تعلق است. وفاداری ممكن است در یك سلوك خاص، نوعی اعتقاد مذهبی، مجموعه ارزشی و حتی یك رابطه عاشقانه و پایبندی به ارزش‌های یك قوم یا فرقه معین جلوه‌گر شود.
  به اعتقاد جیمز مارسیا[8]، هویت، سازمانی درونی، خودجوش و پویاست كه از سائق‌ها، توانایی‌ها، باورها و تجارب گذشته فرد نشأت می‌گیرد. جیمز مارسیا، با الهام از نظریه اریكسون به پژوهش در خصوص انواع هویت پرداخته است كه منتهی به چهار نوع هویت شده است. نوع اول آن هویت را در یك شخصیت سالم می‌توان مشاهده کرد و سه نوع دیگر، با شخصیت دارای بهداشت روانی منطبق نمی‌باشد. در نوع اول یعنی هویت كسب‌شده، نوجوان بحران هویت را با موفقیت پشت‌سر گذاشته و نسبت به اهداف معینی تعهدات لازم را پیدا كرده است. در نوع دوم یعنی هویت پیش‌رس، نوجوان بدون تجربه بحران نوجوانی، نسبت به اهداف معینی كه به‌خصوص از جانب والدین تعیین می‌گردد، احساس تعهد پیدا كرده است. در نوع سوم یعنی ابهام هویت، نوجوان هیچ نوع بحرانی را سپری نكرده است و در عین حال به اهداف خاصی هم احساس تعهد نمی‌كند و در نوع آخر یعنی خویشتن‌یابی، نوجوان در پی كسب هویت تلاش می‌كند و همواره در حالتی دوگانه به سر می‌برد. یكی از شیوه‌های اجتناب از سردرگمی و ابهام هویت، پیوستن به گروه‌های همسن است. راه دیگر، بازگشت یا واپس‌روی به دوران گذشته است. گاهی نوجوانان با اتخاذ شخصیتی كودكانه از مواجه شدن با تعارض‌های واقعی متناسب با سن خود اجتناب می‌كنند. گاهی نیز نوجوانان برای گریز از شرایط دشوار مربوط به این سن، درگیر فعالیت‌هایی می‌شوند كه ممكن است از لحاظ اجتماعی برای آنان زیان‌بار باشد. از نظر اریكسون ایجاد نوعی تعهد فكری یا عقیدتی نسبت به اهداف به‌خصوص، ممكن است عامل موثری در رشد و تحول باشد، یعنی ماهیتی سازنده داشته باشد.[9]
  والدین با تركیب خلاقانه مفاهیم محبت، خنده، محدودیت‌ها و همبستگی موجب می‌شوند كه نوجوان بتواند خود را ارزشمند، مورد توجه و برخوردار از توانمندی‌ها و مهارت‌های معین بداند و نیز با جهان، ارتباط واقع‌بینانه برقرار كند و بدین‌وسیله از مهارت‌های خود برای دستیابی به حس مشاركت و قدردانی استفاده كند.[10]
در نوجوانی، انحلال بحران هویت در تعارض میان هویت و آشفتگی آن، منجر به ظهور وفاداری می‌شود. اریكسون، وفاداری را به عنوان یك ظرفیت بالا برای اعتماد به دیگران، اعتماد به خود و مهم‌تر از همه تعهد به یك موضوع در نظر می‌گیرد.[11] تلاش برای رسیدن به هویت، فرایندی دائمی است و حتی در بزرگسالی نیز ذهن ما را به خود مشغول می‌کند.[12]
اما در مطلوب‌ترین شرایط، بحران هویت باید در اوایل یا اواسط دهه سوم زندگی حل شود تا فرد بتواند به مسایل دیگر زندگی بپردازد. وقتی این فرایند با موفقیت انجام پذیرد، گفته می‌شود فرد به هویت دست یافته است، به این معنی كه وی به مفاهیم یكپارچه‌ای از هویت جنسی، جهت‌گزینی شغلی و جهان‌بینی نایل شده است و به این ترتیب، فرد پس از شناخت و تعیین رویه زندگی خود و رهایی از سردرگمی‌ها، به سوی یك زندگی با بهداشت روانی بالا در بزرگسالی رهنمون می‌شود.[13] بنابراین با حل شدن مطلوب بحران هویت در نوجوانی، اینك به مرحله صمیمیت می‌توان دست یافت، یعنی اتحاد من و یك من دیگر ‌كه هر یك پایه‌های هویتی یكپارچه خویش را دارد و زمینه‌ساز مرحله بعدی چرخه زندگی یعنی تمركز از "من" به سوی "ما" را فراهم می‌آورد.[14]
 
 
 
 
 
 


[1] البته در مورد سن نوجوانی، اختلاف نظر وجود دارد.
[2] Identity crisis
[3] شریفی درآمدی، پرویز؛ مفاهیم، کاربردها و ارزیابی نظریه‌های روان‌شناسی تحولی، اصفهان، خوشنواز، 1380، چاپ اول، ص 224.
[4] منصور، محمود و دادستان، پریرخ؛ روان‌شناسی ژنتیک، تهران، رشد، 1385، چاپ ششم، ج 1، ص 124.
[5] مفاهیم، کاربردها و ارزیابی نظریه‌های روان‌شناسی تحولی، ص 242.
[6] همان، ص 241.
[7] اتکینسون، ریتا.ال و همکارن؛ زمینه روان‌شناسی، محمدنقی براهنی و همکاران، تهران، رشد، 1381، چاپ شانزدهم، ج 1، ص 204.
[8] James E Marcia
[9] احدی، حسن و همکاران؛ روان‌شناسی رشد، تهران، بنیاد، 1382، چاپ چهارم، ص 138 تا 140.
[10] الیاس، جی و همکاران؛ پرورش هوش هیجانی نوجوانان، فیروزه کاوسی، تهران، رشد، 1387، چاپ اول، ص 67.
[11] Sprint Hall & etc (1995), Alolescence psychology, A Developmental view, Boston: MC Graw – Hill. P 179
[12] روان‌شناسی رشد، ص 138.
[13] زمینه روان‌شناسی، ص 204.
[14] Kroger, Jane (1996), Identity in Adolescence, The Balance Between Self & Other, New York: Routledge, p 27

 

 


 

آندروژن Androgen

 

 

هورمون‌های جنسی، طبقه خاصی از استروئیدها هستند. هورمون‌های جنسی که شامل آندروژن‌ها، استروژن‌ها[1] و پروژسترون[2] می‌باشند، به وسیله غده هیپوفیز تنظیم می‌شوند. در زن، هورمون‌های هیپوفیز، تخمدان‌ها را به ساختن هورمون‌های جنسی استروژن و پروژسترون برمی‌انگیزد. در مرد، هورمون‌های هیپوفیز، یاخته‌های بیضه را به ساختن و تراوش گروهی از هورمون‌های جنسی که آندروژن نامیده می‌شوند و مهمترین‌شان تستوسترون است، تحریک می‌کنند. هورمون‌های جنسی علاوه بر بیضه‌ها و تخمدان‌ها به میزان کمتری نیز توسط غدد فوق‌کلیوی آزاد می‌شوند.[3]

 
 
تفاوت‌های جنسی در غدد جنسی
  مهمترین نقش هورمون‌های جنسی، تعیین جنسیت افراد در دوره پیش از تولد است. جنین ماده علاوه بر کروموزوم‌های غیر جنسی، دو کروموزوم جنسی xx نیز دارد. جنین نر نیز دارای دو کروموزوم جنسی xy است. بدین ترتیب، اولین گام در تمایز جنسی به وسیله وراثت تنظیم می‌شود.[4] در طول مرحله مقدماتی رشد پیش از تولد در پستانداران، نر و ماده مجموعه‌ای از مجاری مولری[5] و مجموعه‌ای از مجاری ولفی[6] به علاوه غده جنسی ابتدایی(بیضه‌ها و تخمدان‌ها) دارند. کروموزوم y نر، ژن منطقه تعیین‌کننده جنسیت دارد که باعث می‌شود غدد جنسی ابتدایی به بیضه‌ها تبدیل شوند که اندام‌های تولیدکننده اسپرم هستند. بیضه‌های در حال رشد، هورمون تستوسترون(آندروژن) تولید می‌کنند که رشد بیضه‌ها را افزایش می‌دهد و باعث می‌شود که آنها تستوسترون بیشتری تولید کنند. تستوسترون، همچنین باعث می‌شود که مجاری ولفی ابتدایی که شکل نخستین سایر ساختارهای تولیدمثل مرد هستند، به کیسه‌های منی و مجرای ترشحی بیضه(مجرایی از بیضه تا آلت مردی) تبدیل شوند. هورمون پپتید[7] یا هورمون بازدارنده مولری، موجب تباهی مجاری مولری، شکل نخستین مجاری تخمدان، رحم و واژن فوقانی می‌شود. نتیجه کل این تغییرات ناشی از تستوسترون، رشد آلت مردی و کیسه بیضه است. چون زنان معمولا در معرض سطح تستوسترون بالا قرار نمی‌گیرند، غدد جنسی آنها به صورت تخمدان‌ها که اندام‌های تولیدکننده تخمک هستند، رشد می‌کنند. مجاری ولفی تباه می‌شوند و مجاری مولری ابتدایی رشد می‌کنند و جا می‌افتند.
  تمایز جنسی، عمدتا به سطح تستوسترون در طول دوره حساس بستگی دارد، دوره‌ای که هورمون‌ها تأثیرات بادوام دارند. دوره حساس انسان برای شکل‌گیری اندام تناسلی، ماه سوم و چهارم حاملگی است. تستوسترون اولیه، الگوی نرینه را ایجاد می کند و مانع از الگوی مادینه می‌شود. آناتومی و رفتار فردی که ژنتیک مردانه دارد، در صورتی که او فاقد گیرنده‌های آندروژن باشد، چنانچه اخته شده باشد(از بیضه‌هایش محروم شده باشد)، یا اگر در معرض موادی قرار گرفته باشد که از تأثیرات تستوسترون جلوگیری می‌کنند، می‌تواند به صورت الگوی خاص زنان رشد کند. داروهایی که رشد را زنانه یا مردانه‌زدایی می‌کنند عبارتند از؛ الکل، ماری‌جوانا، هالوپریدول‌(داروی ضد روان‌پریشی) و کوکائین. حتی آسپرین به مقدار جزئی در الگوی رشد مردان اختلال ایجاد می‌کند. گرچه استرادیول، مرد را به همان اندازه‌ای که تستوسترون زن را مردانه می‌کند، زنانه نمی‌کند، ولی استرادیول و چند ترکیب مربوط، نابهنجاری‌های خفیف و نقص غده پروستات را ایجاد می‌کنند. برخی از این ترکیبات شبه استرادیول اکنون در جداره بطری‌ها و قوطی‌های پلاستیکی وجود دارند و ممکن است وارد بدن هر فردی بشوند.[8] خلاصه اینکه رشد مردانه، فرایندی شکننده و آسیب‌پذیر است.
 
 
تفاوت‌های جنسیتی در هیپوتالاموس
  هورمون‌های جنسی، در اوایل زندگی به گیرنده‌هایی در مناطق خاصی از هیپوتالاموس، بادامه و مناطق دیگر مغز می‌چسبند. بنابراین هورمون‌ها موجب تفاوت‌های کالبدی و فیزیولوژیکی بین دو جنس می‌شوند. برای مثال، منطقه‌ای در هیپوتالاموس قدامی به نام هسته دوگانگی جنسی، در مرد، بزرگتر از زن است و در کنترل کردن رفتار جنسی مرد مشارکت دارد. قسمت‌هایی از هیپوتالاموس زن می‌تواند الگوی چرخشی آزاد شدن هورمون را ایجاد کند که در چرخه قاعدگی انسان مشاهده می‌شود. هیپوتالاموس مرد و هیپوتالاموس زنی که در اوایل زندگی در معرض تستوسترون اضافی قرار داشته‌اند، قادر به این کار نیستند.
  در موش‌ها این مکانیزم چندان روشن نیست. تستوسترون بیشترین تأثیر سازمان‌دهنده خود را بر هیپوتالاموس از طریق مسیر شگفت‌انگیزی اعمال می‌کند: بعد از اینکه تستوسترون در اوایل رشد وارد نورون می‌شود، به استرادیول تبدیل می‌گردد. آنزیمی در مغز یافت می‌شود که می‌تواند تستوسترون را به استرادیول تبدیل کند. آندروژن‌های دیگری که نمی توانند به استروژن‌ها تبدیل شوند در نرینه‌سازی هیپوتالاموس کمتر مؤثرند. داروهایی که از تبدیل تستوسترون به استرادیول جلوگیری می‌کنند از تأثیرات سازمان‌دهنده تستوسترون بر رشد جنسی ممانعت نموده و بنابراین برای همیشه رفتار جنسی نر و بارورسازی را مختل می‌کند. اینکه چرا موش ماده به وسیله استرادیول خودش نرینه نمی‌شود به این دلیل است که؛ در طول دوره حساس رشد، پستانداران نابالغ تعدادی از گونه‌ها در جریان خون خود پروتئینی بنام آلفا ـ فتوپروتئین[9] دارند که در بزرگسالان وجود ندارد. آلفا ـ فتوپروتئین به استروژن نمی‌چسبد، آزادانه وارد سلول‌ها می‌شود، جایی که آنزیم‌ها آن را به استرادیول تبدیل می‌کنند. یعنی، تستوسترون راهی برای کشاندن استرادیول به داخل سلول‌هاست که استرادیول خودش نمی‌تواند جریان خون را ترک کند.[10]
 
 
بلوغ و پیدایش خصوصیات ثانویه جنسی
  در دوران کودکی، میزان هورمون‌های غدد جنسی در خون کم است، اندام‌های تولیدمثل نارس هستند و دختران و پسران از لحاظ ظاهر فرق چندانی با هم ندارند. اما با فرارسیدن بلوغ(دوره‌ای که در آن نوجوان توان باروری جنسی پیدا می‌کند) خصوصیات ثانویه جنسی نمایان می‌شود. خصوصیات ثانویه جنسی، خصوصیاتی به جز اندام‌های تولیدمثل هستند که مردان و زنان را از هم جدا می‌کنند. اصل کلی حاکم بر رسش جنسی طبیعی در دوران بلوغ، اصل ساده‌ای است: در پسران بالغ، میزان آندروژن از استروژن بیشتر است که نتیجه آن مردانگی می‌باشد؛ در دختران بالغ هم استروژن‌ها بیشتر هستند که نتیجه آن زنانگی می‌باشد. کسانی که قبل از بلوغ اخته می‌شوند به پختگی جنسی نمی‌رسند مگر آن که آندروژن یا استروژن‌های جایگزین دریافت کنند. اما حتی در بلوغ هم فرضیه "مردها مرد هستند و زن‌ها زن"، چندان درست نیست. آندروستندیون، آندروژنی است که عمدتا توسط غده فوق‌کلیوی آزاد می‌شود و در حالت عادی مسئول افزایش موی زهار و موی زیر بغل در زنان است. به این ترتیب نمی‌توان آندروژن‌ها را "هورمون‌های مردانه" نامید، چون یکی از آنها موجب افزایش موی زهار زنان می‌شود.[11]
 
 
تأثیر هورمون‌های غدد جنسی بر بزرگسالان
  وقتی شخص به پختگی جنسی می‌رسد، هورمون‌های غدد جنسی وی نقش خود در فعال کردن رفتار تولیدمثل را شروع می‌کنند.
 
الف. رفتار تولیدمثلی مردان و تستوسترون
  عمل جراحی بیضه‌برداری گواه خوبی برای اثبات نقش مهم هورمون‌های غدد جنسی در فعال کردن رفتار جنسی مردان است. در بیضه‌برداری، یک جفت غده جنسی را که هورمون‌های زیادی آزاد می‌کنند، برمی‌دارند. چون تستوسترون هورمون اصلی بیضه‌ها است، نشانه‌های مهم بیضه‌برداری ـ کاهش تمایل و فعالیت جنسی مرد ـ را به از بین رفتن تستوسترون نسبت می‌دهند تا هورمون دیگر یا پیامدهای غیر هورمونی جراحی.[12] با این وجود، پایین بودن سطح تستوسترون مبنای معمول برای ناتوانی جنسی،[13] یعنی ناتوانی در داشتن نعوظ نیست. علتی که بیشتر شایع است اختلال در گردش خون، مخصوصا در مردان مسن است. علت‌های شایع دیگر عبارتند از؛ مشکلات عصب‌شناختی، واکنش به داروها و تنش روان‌شناختی. نعوظ تا اندازه‌ای به این واقعیت بستگی دارد که تستوسترون آزاد شدن اکسید نیتریک(NO) را افزایش می‌دهد. اکسید نیتریک به نورون‌های هیپوتالاموس که برای رفتار جنسی مهم هستند کمک می‌کند و جریان خون را به آلت مردی افزایش می‌دهد.[14]
 
ب. رفتار تولیدمثلی زنان و هورمون‌های غدد جنسی
  حیواناتی مانند خوکچه‌های هندی و موش‌های ماده‌ای که رسش جنسی دارند، دوره‌های 4 روزه آزاد شدن هورمون غدد جنسی دارند. رابطه نزدیک چرخه آزاد شدن هورمون و چرخه فحل شدن ـ چرخه پذیرش جنسی ـ در موش‌ها و خوکچه‌های هندی و بسیاری از پستانداران دیگر نشان می‌دهد رفتار جنسی ماده‌ها در این گونه‌های حیوانی تحت کنترل هورمون‌هاست. اما کنترل هورمونی رفتار جنسی زن‌ها با کنترل هورمونی رفتار جنسی موش‌ها و خوکچه‌های هندی ماده فرق دارد. انگیزش جنسی و رفتار جنسی زنان الزاما به چرخه قاعدگی آنها ربطی ندارد. وانگهی تخمدان‌برداری در کمال تعجب تأثیر مستقیم کمی بر انگیزش جنسی و رفتار جنسی می‌گذارد. جدای از نازایی، پیامد اصلی تخمدان‌برداری در زنان، کاهش نرم شدن مهبل است. تناقض در این جا است که برخی شواهد نشان می‌دهند سائق جنسی زنان تحت کنترل آندروژن‌ها است نه استروژن‌ها. بدیهی است غدد فوق‌کلیوی انسان به اندازه کافی آندروژن آزاد می‌کنند که انگیزش جنسی زن‌ها پس از تخمدان‌برداری را حفظ کند. سه منبع از این نظریه حمایت می‌کنند که آندروژن‌ها میل جنسی زنان را کنترل می‌کنند:
 
·   آزمایشات مربوط به نخستین‌های ماده غیرانسانی: این آزمایش‌ها نشان داد، تزریقات جایگزینی تستوسترون، اغواگری میمون‌های رزوس را که تخمدان و غده فوق‌کلیوی ندارند، بیشتر می‌کند.
 
·   مطالعات همبستگی روی زنان: اندازه‌گیری‌های مختلف به‌عمل آمده از انگیزش جنسی با سطح تستوسترون همبستگی داشته‌اند ولی با سطح استرادیول همبستگی نداشته‌اند.
 
·   مطالعات بالینی زنان پس از تخمدان‌برداری و برداشتن غده فوق‌کلیوی: تزریقات جایگزینی تستوسترون، موجب احیای مجدد انگیزش جنسی می‌شود.[15]
 
 
 


[1] estrogens
[2] progesterone
[3] اتکینسون، ریتاال و دیگران؛ زمینه روان‌شناسی، ترجمه محمدنقی براهنی و دیگران، تهران، رشد، 1377، چاپ دوازدهم، ج 1، ص 534.
[4] همان، ج 1، ص 538.
[5] Mullerian ducts
[6] Wolffian ducts
[7] peptide hormone
[8] کالات، جیمز؛ روان‌شناسی فیزیولوژیکی، ترجمه یحیی سیدمحمدی، تهران، روان، 1386، چاپ اول، ص 138 و 139.
 alpha_fetoprotein[9]
[10] روان‌شناسی فیزیولوژیکی، ص 140.
[11] پینل، جان؛ روان‌شناسی فیزیولوژیک، ترجمه مهرداد فیروزبخت، تهران، ویرایش، 1387، چاپ اول، ص 438 و 439.
[12] همان، ص 444.
[13] impotence
[14] کالات، جیمز؛ روان‌شناسی فیزیولوژیکی، ص 145.
[15] پینل، جان؛ روان‌شناسی فیزیولوژیک، ص 445.


 

 

حس درد Pain sense

 

 

درد، به عنوان مهمترین کیفیت حسی در انسان به شمار می‌رود و انسان را از تحریکات تخریبی در ارگانیزم مطلع ساخته، موجب مراجعه به پزشک می‌شود؛ برای پزشک هم وجود درد برای تشخیص محل تحریک‌های تخریبی، اهمیت دارد.  بسیاری از بیماری‌های بدن باعث درد می‌شوند، به‌علاوه تشخیص انواع مختلف بیماری‌ها تا حد زیادی به دانش پزشك درباره كیفیت‌های مختلف درد وابسته است، بنابراین می‌توان گفت كه درد، یكی از مكانیسم‌های محافظتی است.[1]

 
 
فیزیولوژی درد
  هرگاه یکی از بافت‌ها تخریب شوند، درد ایجاد می‌شود و همین باعث می‌شود كه فرد برای برطرف كردن محرك درد، واكنش مناسب را انجام دهد. حتی فعالیت‌های ساده‌ای نظیر نشستن طولانی‌مدت بر روی برجستگی‌های نشیمن‌گاه می‌تواند باعث تخریب بافتی شود. زیرا باعث كمبود جریان خون پوستی در نقاط تحت فشار ناشی از وزن بدن می‌شود. هنگامی كه پوست در نتیجه ایسکمی(کاهش خون‌رسانی) دردناک می‌شود، شخص به‌طور طبیعی و ناخودآگاه تغییر وضعیت می‌دهد، ولی شخصی که فاقد حس درد است(مثلا پس از آسیب نخاعی) درد را حس نکرده و بنابراین تغییر حالت نمی‌دهد و این حالت باعث می‌شود كه خیلی زود پوست در نقاط تحت فشار، دچار تخریب و پوسته‌ریزی شود.[2]
 
 
انواع درد و كیفیت آنها
  درد به دو نوع اصلی تقسیم می‌شود: درد تند و درد كند. درد تند، در عرض حدود 1/0 ثانیه پس از اعمال محرك دردزا، احساس می‌شود، در حالی كه درد كند، یك ثانیه یا بیشتر پس از اعمال محرك دردزا احساس می‌شود و به كندی طی چند ثانیه یا حتی چند دقیقه افزایش می‌یابد.‌
  درد تند نام‌های دیگری نیز دارد: درد تیز، درد گزشی، درد حاد و درد الكتریكی. این نوع درد، وقتی احساس می‌شود كه یك سوزن در سطح پوست فرو برود، پوست به وسیله یك چاقو بریده شود یا وقتی كه به‌طور ناگهانی بسوزد. همچنین وقتی كه پوست در معرض یك شوك الكتریكی قرار بگیرد، درد تند احساس می‌شود. درد تیز و تند، در بافت‌های عمقی‌تر بدن حس نمی‌شود.
  درد كند نیز اسامی مختلفی دارد: درد سوزشی آهسته، درد مبهم، درد ضربان‌دار، درد تهوع‌آور و درد مزمن. این نوع درد معمولا با تخریب بافتی همراه است و می‌تواند رنج طولانی‌مدت و غیرقابل تحملی را به وجود آورد. این درد، هم در پوست و هم در سایر بافت‌ها یا ارگان‌‌های عمقی بدن ایجاد می‌شود.[3]
 
 
نقاط درد
  با توجه به این مطلب كه در سطح پوست، همه جا درد یكسان احساس نمی‌شود، وجود نقاط درد موضوعیت می‌یابد. بر اساس آزمایش اشتروگ هولد[4] كه بر روی پوست ساعد دست انجام گرفت، فراوانی نقاط درد حتی از فراوانی نقاط فشار نیز بیشتر و به نسبت 9 بر 1 است؛ نظر به اینكه فراوانی نقاط سرما و گرما كمتر از نقاط فشار است، نسبت نقاط درد به نقاط سرما و گرما حدود 10 بر 1 است و نتایج این آزمایش دلالت دارد كه نقاط درد بیش از سایر حواس در سطح پوست وجود دارند.[5]
 
 
گیرنده‌های درد و محرك‌های آن
  گیرنده‌های درد در پوست و سایر بافت‌ها، انتهاهای عصبی آزاد هستند. این گیرنده‌ها در لایه‌های سطحی پوست و برخی بافت‌های داخلی خاص، نظیر پر پوست(ضریع استخوان)، دیواره شریان‌ها، سطح مفصلی و داس[6] و چادرینه[7] در حفره جمجمه منتشر هستند. تعداد انتهاهای عصبی درد در بسیاری از بافت‌های عمقی‌تر بدن بسیار كم است؛ با وجود این، هرگونه آسیب بافتی منتشر می‌تواند جمع شده و یك درد مزمن و كند در اكثر این نواحی ایجاد كند. محرك‌های درد در سه گروه مكانیكی، حرارتی و شیمیایی طبقه‌بندی می‌شوند. در كل، محرك‌های حرارتی و مكانیكی، درد تند ایجاد می‌كنند در حالی كه درد كند به وسیله هر سه نوع محرك تولید می‌شود. برخی از مواد شیمیایی كه درد ایجاد می‌كنند عبارتند از: برادی كینین، سروتونین، هیستامین، یون پتاسیم، اسیدها، استیل كولین‌ و آنزیم‌های پروتئولیتیك. به علاوه، پروستاگلاندین‌ها و ماده P[8] حساسیت انتهاهای آزاد عصبی را افزایش می‌دهند، ولی به‌طور مستقیم آنها را تحریك نمی‌كنند. مواد شیمیایی مخصوصا در ایجاد درد كند ناشی از آسیب بافتی نقش دارند.[9]
  محرك‌های شیمیایی، مكانیكی و حرارتی می‌توانند گیرنده‌های درد را كه در اغلب نقاط بدن به وفور یافت می‌شوند، تحریك كنند. ایجاد درد در بافت‌ها اغلب به علت ساخته شدن موادی به نام پروستاگلاندین‌ها است كه حساسیت گیرنده‌های درد را افزایش می‌دهد. آسپرین و سایر مواد ضد درد و غیر مخدر مانع تولید پروستاگلاندین‌ها شده، درد را تسكین می‌دهد.
  درد، با سایر حس‌های پیكری تفاوت دارد؛ زیرا علاوه بر جنبه حسی محض، دارای یك بخش هیجانی و عاطفی است كه به ساختار روانی هر فرد بستگی دارد و موجب واكنش‌های مختلف و تفاوت‌های انفرادی زیادی در تحمل افراد نسبت به درد می‌گردد. اكثر تارهای عصبی انتقال‌دهنده درد از نوع نازك و بدون میلین بوده و انتقال‌دهنده سیناپسی آنها یك نوروپپتید به نام ماده P است. گاهی محل احساس درد در بخشی غیر از محل تحریك گیرنده‌های درد است كه به چنین حالتی "درد انتشاری" می‌گویند؛ مثلا دردهای احشایی ممكن است در قسمت‌هایی از پوست احساس شود. علت درد انتشاری، انتقال پیام‌‌های درد یك ناحیه به مركز عصبی ناحیه دیگر است كه به وسیله نورون‌های رابط نخاعی صورت می‌گیرد. در مواردی كه یك اندام قطع می‌شود نیز تا مدتی درد و سایر حس‌های پیكری مربوط به آن اندام باقی می‌مانند. علت ادامه این حس‌ها، تحریك مراكز عصبی مربوط به آن اندام‌ها است.[10]
 
 
ویژگی‌ گیرنده‌های درد
  در آزمایشی كه آیگو[11] در سال 1959 انجام داد، پاسخ فعالیت یك گیرنده درد پوست گربه را كه در اثر تحریك مكانیكی و یا حرارتی زیر 45 درجه سانتی‌گراد ظاهر نشده است ولی در اثر تحریك حرارتی 48 درجه بالاتر از خود عكس‌العمل نشان داده و با افزایش درجه حرارت، پاسخ نیز شدیدتر شده، ثبت كرده است. این نوع گیرنده‌ها كه در درجه حرارت بالاتر از 45 درجه سانتی‌گراد، دردآور هستند از نوع گیرنده‌های مخصوص درد به شمار می‌آیند.[12]
 
 
سرعت تخریب بافتی به عنوان محرك درد
  گفته شد كه وقتی حرارت روی پوست فردی به بیش از 45 درجه سانتی‌گراد می‌رسد، درد را احساس می‌كند. در واقع آسیب بافت‌ها نیز در همین دما شروع می‌شود و چنانچه دما بدون تغییر بالاتر از این حد بماند، بافت‌ها تخریب می‌شوند. بنابراین واضح است كه درد ناشی از حرارت با سرعت تخریب بافتی ارتباط دارد نه با مقدار تخریب نهایی بافت. شدت درد نیز با سرعت تخریب بافتی ارتباط نزدیكتری دارد تا با سایر علل غیر حرارتی درد نظیر عفونت باكتریایی، ایسكمی بافتی(كاهش خون‌رسانی بافتی)، له‌شدگی بافت و غیره. موادی كه از بافت‌های تخریب شده خارج می‌شوند، هنگامی كه به زیر پوست طبیعی تزریق می‌شوند درد شدیدی را ایجاد می‌كنند. اكثر مواد شیمیایی كه قادر هستند گیرنده‌های درد را تحریك كنند، جزو این دسته مواد هستند. یكی از مواد شیمیایی كه به نظر می‌رسد دردآورتر از سایرین باشد "برادی‌كینین" است. بسیاری از پژوهشگران، برادی‌كینین را مهمترین ماده‌ای می‌دانند كه متعاقب تخریب بافت،‌ درد ایجاد می‌كند. همچنین، شدت دردی كه احساس می‌شود با افزایش غلظت یون پتاسیم و آنزیم‌های پروتئولیتیك ارتباط دارد. این آنزیم‌ها مستقیما به انتهاهای عصبی حمله می‌كنند و با افزایش نفوذپذیری غشاها نسبت به یون‌ها، حس درد را برمی‌انگیزند.[13]
 
 
آستانه درد
  با تحریك مكانیکی(فشار) می‌توان آستانه درد را تعیین كرد و آزمایش در این زمینه، آستانه درد را بر روی پیشانی، در فشاری حدود 600 گرم در سانتی‌متر مربع نشان می‌دهد؛ میزان آستانه درد با تحریك‌های حرارتی معمولا در درجه حرارت بین 43 و 47 درجه سانتی‌گراد و غالبا در درجه 45 قرار دارد.[14]
 
 
سازش
  در مبحث درد، سازش از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. تصور عمومی این است كه شخص پس از مدتی با درد سازش پیدا می‌كند؛ در صورتی كه آزمایش هاردی(Hardy) خلاف این مطلب را به اثبات می‌رساند. در آزمایش هاردی از تحریكات حرارتی برای ایجاد درد استفاده شده، بدین ترتیب كه بر روی پوست پیشانی اشعه مادون قرمز می‌تاباند، به‌طوری كه شدت آن قابل تغییر باشد و با یك گیرنده، درجه حرارت پوست پیشانی را اندازه‌گیری و ثبت می‌كند. فرد آزمایش‌شونده در این آزمایش می‌تواند شدت اشعه را خود تنظیم كند، ‌بدون اینكه از محل دستگاه تنظیم‌كننده شدت با اطلاع باشد و از او خواسته می‌شود كه شدت را طوری تنظیم كند كه آستانه درد را احساس كند. بنابراین ثبت درجه حرارت می‌تواند به عنوان معیار آستانه درد محسوب شود؛ بدین معنی كه افزایش درجه حرارت پوست، به عنوان افزایش آستانه(سازش) تلقی شود. نتیجه آزمایش نشان می‌دهد كه درجه حرارت در دقایق اول كمی بیش از درجه حرارت آستانه 45 درجه سانتی‌گراد است ولی در دقایق بعد كاهش درجه حرارت ملاحظه می‌شود. یعنی با ادامه تحریك در فرد آزمایش‌شونده،‌ به وسیله شدت اشعه كمتر می‌توان ایجاد درد كرد؛ این مطلب كاملا خلاف رویه سازش است؛ برای رسیدن به آستانه درد، باید شدت تحریك(درجه حرارت) افزایش یابد نه كاهش.[15]
 
 
مسیرهای انتقال پیام‌‌های درد به دستگاه عصبی مركزی
  انتهاهای آزاد عصبی گیرنده‌های درد، دو مسیر جداگانه را برای انتقال سیگنال‌های درد به دستگاه عصبی مركزی به‌كار می‌برند. این مسیرها عبارتند از: الف. مسیر درد تیز و تند ب. مسیر درد مزمن و كند.
  به دلیل وجود سیستم دوگانه عصب‌دهی حس درد، یك محرك دردناك كه به‌طور ناگهانی عمل می‌كند، ‌اغلب دو حس درد ایجاد می‌كند؛ یك درد تیز و تند كه به وسیله رشته‌های AS به مغز منتقل می‌شود و یك ثانیه یا بیشتر متعاقب آن، یك درد كند و مزمن كه به وسیله مسیر رشته‌های C منتقل می‌شود. درد تیز باعث می‌شود كه فرد به سرعت خود را از عامل دردزا دور كند و درد كند باعث می‌شود كه شخص رنج تحمل‌ناپذیری را تجربه كند و در پی برطرف كردن علت درد باشد. رشته‌های درد پس از آنكه با ریشه‌های خلفی به نخاع وارد شدند، با نورون‌های شاخ خلفی سیناپس برقرار می‌كنند. در این محل مجددا، دو نوع سیستم برای پردازش سیگنال‌های درد در مسیر ورود به مغز وجود دارد: الف. ورود از راه نخاعی تالاموسی جدید ب. ورود از راه نخاعی تالاموسی قدیمی.
  هر دو این مسیرها به ساقه‌ مغز و متعاقبا به تالاموس ختم می‌شوند. سیگنال‌ها در تالاموس به سایر نواحی قاعده‌ای مغز و قشر حسی پیكری منتقل می‌شوند.[16]
 
 
برخی از اختلالات درد و سایر حواس پیكری
·        پردردی: گاهی یك مسیر عصبی درد به شدت تحریك‌پذیر می‌شود. این پدیده باعث ایجاد پردردی می‌شود كه خود، نوعی افزایش حساسیت نسبت به گیرنده‌های درد و همچنین تسهیل در انتقال حس درد می‌باشد.
·        هرپس زوستر(زونا): ‌ویروس هرپس یك گانگلیون ریشه خلفی را عفونی می‌كند. علت درد احتمالا التهاب ناشی از عفونت ویروسی سلول‌های نورونی درد در گانگلیون ریشه خلفی است.
·        تیك دردناك[17]: گاهی نوعی درد نیش‌تری بر روی یك طرف صورت برخی از افراد و در حوزه حسی اعصاب پنجم یا نهم مغزی ایجاد می‌شود كه به آن تیك دردناك یا "نورالژی سه‌قلو" می‌گویند.
·        سندرم براون – سكوارد[18]: وقتی نخاع به‌طور كامل قطع می‌شود كلیه عملكردهای حسی قسمت پایین از محل قطع‌شدگی از بین می‌رود ولی اگر تنها یك نیمه نخاع قطع شود، این سندرم رخ می‌دهد و كلیه عملكردهای حركتی در سمت نخاع قطع شده در كلیه قطعات پایین‌‌تر از محل قطع از بین می‌روند.
·        سر درد[19]: سردرد یك نوع درد ارجاعی به سطح سر است كه از ساختارهای عمقی سر منشأ می‌گیرد. برخی سر دردها از محرك‌های درد در درون حفره جمجمه ناشی می‌شوند ولی برخی، از دردهای خارج جمجمه‌ای منشأ می‌گیرند نظیر سردردهای ناشی از سینوس‌های بینی.[20]
 


[1] . گایتون، آرتور؛ فیزیولوژی پزشکی، ترجمه حوری سپهری، تهران، اندیشه رفیع، 1387، چاپ سوم، ص 595.
[2] . همان، ص 595.
[3] . همان، ‌ص 595.
[4] Strughold
[5] . ایروانی، محمود و خداپناهی، محمدکریم؛ روان‌شناسی احساس و ادراك، تهران، سمت، 1384، چاپ نهم، ‌ص 98 و 99.
[6] Flax
[7] Tentorium
[8] Substance p
[9] . فیزیولوژی پزشکی، ص 595 و 596.
[10] . حائری روحانی، سیدعلی؛ فیزیولوژی اعصاب و غدد درون‌ریز، تهران، سمت، 1382، چاپ پنجم، ص 71 و 72.
[11] Iggo
[12] . روان‌شناسی احساس و ادراك، ص 100.
[13] . فیزیولوژی پزشکی، ص 596.
[14] . روان‌شناسی احساس و ادراك، ص 98.
[15] . همان، ص 98.
[16] . فیزیولوژی پزشکی، ص 597.
[17] Tic Douloureux
[18] Brown – Sequard Syndrome
[19] Head ache
[20] . فیزیولوژی پزشکی، ص 602 و 603.

 

 


 

قوانين سايكوفيزيك و روش هاي آن Psychophysics rules and its method

 

 

سایکوفیزیک، رشته‌ای علمی است که در حوزه روان‌شناسی مطرح بوده و هدف آن، مطالعه ظرفیت‌ها و قابلیت‌های ادراکی – شناختی مغز به وسیله اندازه‌گیری پاسخ انسان و موجودات نخستین است که ما به صورت کمی این ظرفیت‌ها را در ارتباط با شناخت محیط، صدا و تصویر اندازه‌گیری و ارزیابی می‌کنیم. دو قانون مهم در سایكوفیزیك وجود دارد:

الف. قانون لگاریتمی فخنر: كه در آن "احساس، با لگاریتم تحریك، افزایش پیدا می‌كند".
ب. قانون توانی استیونس: كه در آن "احساس، با توان شدت محرك، افزایش پیدا می‌كند".
 
 
قانون لگاریتمی فخنر
  این قانون، نتیجه كوشش بیش از حد فخنر[1] و بسیاری از پیروانش برای دستیابی به قانون سایكوفیزیك بود. بنابراین فخنر از قبول نظریات متافیزیكی روابط میان "روان" و "ماده" سرباز زده است.
  روان‌شناسان همگی بر این عقیده بودند كه تا ارائه روش‌های مستقیم استیونس، رابطه كمّی میان احساس و محرك و نهایتا قانون لگاریتمی فخنر، دارای اعتبار منطقی قابل ملاحظه‌‌ای بوده است. این قانون بدین معنی است كه اگر بخواهیم از یك واحد احساس به دو واحد احساس برسیم، باید شدت محرك را در عددی مثل ایکس ضرب كنیم و به همین ترتیب برای گذر كردن از احساس 2 به 3، باید شدت محرك را مجددا در ایکس ضرب كنیم. این قانون الزاما از قانون "وبر" مشتق شده كه فخنر آن را به زبان دیگری بیان كرده است و فرمول آن چنین است:  s=k  log  I+A
یعنی: احساس= مقدار ثابت وبر x لگاریتم شدت محرك + مقدار آستانه مطلق.
 
 
قانون توانی استیونس
  با توسعه روش‌های مستقیم، استیونس به قانون نسبتا متفاوت دیگری دست یافت. این قانون سایكوفیزیك، شكل تابع توانی را به خود گرفت. میزان احساس، با توان شدت محرك، افزایش پیدا می‌كند. این قانون بدین معنی است كه اگر بخواهیم، مثلا از احساس 1 به احساس 2 برسیم، باید محرك را به توان 2 برسانیم؛ این توان با توجه به روش‌های متفاوت برابرسازی ذهنی، متغیر است.
 
 
سایكوفیزیك عینی[2] و سایكوفیزیك ذهنی[3]
  هدف نهایی روش‌های اندازه‌گیری مورد بحث در سایكوفیزیك، تدوین قانون و فرموله‌كردن رابطه میان تغییرات شدت محرك و تغییرات احساس ناشی از آن است، خواه محرك‌ها از نوع فیزیكی(بیرونی) و خواه از نوع تغییرات فعالیت عصبی(درونی) باشند. در این رابطه می‌توان دو نظریه مهم سایكوفیزیك را از یكدیگر متمایز دانست: یكی نظریه فخنر و دیگری نظریه استیونس كه در حدود اواخر جنگ جهانی دوم ارائه شده‌اند. از نظریه فخنر، تحت عنوان سایكوفیزیك عینی بحث می‌كنند؛ زیرا در این نظریه میزان احساس حاصل از شدت فیزیكی و عینی سنجیده می‌شود، در حالی كه نظریه استیونس، سایكوفیزیك ذهنی نامیده شده است؛ زیرا در این نظریه احساس را نه به عنوان واحد فیزیكی بلكه بر اساس تخمین كمّی ذهنی در نظر می‌گیرند. به‌علاوه سایكوفیزیك فخنر، بر اساس روش‌های غیرمستقیم بنا شده و هدفش دستیابی به قانون رابطه میان شدت محرك و احساس حاصل از مجموع حداقل تفاوت‌های قابل ادراك است، در صورتی كه سایكوفیزیك استیونس، بالعكس، براساس روش‌های مستقیم در پی ایجاد رابطه میان محرك و پاسخ از طریق تخمین شدت محرك‌ها و یا ایجاد نسبت‌هایی از آن است. این دو نظریه را "نظریه‌های كلاسیك سایكوفیزیك" نامیده‌اند.
  محدودیت‌های این دو نظریه، برخی از سایكوفیزیك‌دانان را بر آن داشته است تا یك مفهوم "ادراكی" را در سایكوفیزیك گسترش دهند؛ زیرا از طرفی، اثرات مهم زمینه محرك و آمادگی آزمودنی را در نظر می‌گیرند كه هرگونه داوری سایكوفیزیكی را تحت تأثیر قرار می‌دهد(نظریه سطح سازش) و از طرف دیگر،‌ تشخیص و تمییز حسی را به عنوان مورد خاص تصمیم‌‌گیری ادراكی(نظریه تشخیص‌پذیری علامت) مورد توجه قرار می‌دهند.
 
 
نظریه سایكوفیزیكی ادراكی
  سایكوفیزیك ادراكی بر اهمیت اثرات میدان ادراكی، در چگونگی پاسخ تخمینی احساس و بر لزوم توجه به تفاوت‌های فردی در ادراك تأكید می‌ورزد. اگر تشخیص محركی را نمی‌توان به یك تحلیل ساده حسی تعدیل كرد، مگر به عنوان مداخله یك مكانیسم تصمیم‌گیری، در این صورت نمی‌توان تفاوت‌های ادراكی را در نظر نگرفت.
  در اینجا این تغییر بنیادی در مسأله كلاسیك سایكوفیزیك را با ارائه دو نظریه " تشخیص‌پذیری علامت" و "سطح سازش" بررسی می‌كنیم.
 
 
نظریه تشخیص‌پذیری علامت
  اساس سایكوفیزیك جدید، نتیجه‌ای از تحقیقات كاربردی است كه در قبل و بعد از جنگ جهانی دوم در آمریكا انجام گرفته است. هدف اصلی این تحقیقات تحلیل و بهبود عملكرد مشاهده‌گران رادیو و رادار، در سیستم دفاعی هوایی و دریایی گروه دفاعی الكترونیك امریكا بوده است. نظریه این تحقیقات كاربردی به وسیله تانر[4]، سویتز[5] و همكارانش به شیوه منظمی تحت عنوان نظریه تشخیص‌پذیری علامت ارائه گردیده است. از نظر این محققین، بدیهی است فردی كه به تجربه حسی می‌پردازد باید برای اعلام ادراك آن نیز تصمیمی اتخاذ كند. برای آنها این تصمیم‌‌گیری مشابه با استنتاج آماری است؛ زیرا آزمودنی همانند یك آماردان عمل می‌كند و با این سؤال از خود درباره صحت و درستی تشخیص دقیق علامت همراه با مثلا صدای مزاحم تصمیم می‌گیرد. صدایی كه همراه با علامت ارائه می‌شود تابعی از میدان مشاهده و عوامل مزاحمی است كه دائما در سیستم عصب مركزی به دلیل فعالیت بیوالكتریك طبیعی نورون‌ها وجود دارد. بدین ترتیب نظریه تشخیص‌پذیری علامت، یك الگوی تشخیص محرك را در كنار یك الگوی تصمیم‌گیری مطرح می‌سازد.
  روش‌های تجربی معمول در این نظریه با روش‌های سایكوفیزیك كلاسیك، چندان تفاوتی ندارد. در این روش‌ها، ابتدا "علامتی" با ماهیت مشخصی(بصری، سمعی، لمسی و نظیر آن) را به آزمودنی معرفی می‌كنند سپس با آماده‌باش آزماینده، علامت را در مدت‌زمانی معین به او ارائه می‌دهند. او باید پاسخ دهد كه "علامت هست" یا "علامت نیست". در این روش الزاما كاری به آستانه احساس ندارند.
 
 
نظریه سطح سازش
  از ویژگی‌های نظریه تشخیص‌پذیری علامت، این بود كه اثرهای فراوانی ظهور علامت و اثرهای انگیزش فرد را در تصمیم‌گیری اعلام پاسخ در نظر گرفته است. این نظریه، همچنین نشان داد كه این دو عامل، تأثیر بسزایی در داوری حسی دارند.
  نظریه سطح سازش، متغیر دیگری را در نظر می‌گیرد كه نظریه‌پردازان سایكوفیزیك كلاسیك و نظریه تشخیص‌پذیری علامت، آن را كاملا نادیده گرفته‌اند. این متغیر موقعیت زمانی و مكانی یا زمینه‌ای است كه محرك در آن ارائه می‌گردد؛ به عبارت دیگر اساس نظریه سطح سازش، اثبات این مطلب است كه احساس اولیه آزمودنی از شدت محرك، در موقعیت‌های زمانی و مكانی متفاوت، كاملا تغییر می‌كند. این نظریه جدید، برای مفهوم زمینه در چگونگی داوری سایكوفیزیك اهمیتی ویژه قائل شده است.
  هاری هلسون، روان‌شناس امریكایی اولین كسی است كه پایه نظری این تحول جدید در سایكوفیزیك را بنا نهاده است. بدیهی است كه هلسون، به شدت از مفهوم فیزیولوژیك قانون "تعادل حیاتی"[6] كانون[7] متأثر گشته است. بنابراین نظریه، گرایش هر موجود زنده، تلاش برای برقراری تعادل حیاتی بین محیط بیرونی و محیط درونی خود است. نظریه گشتالت، با متمایز ساختن شكل و زمینه در میدان ادراكی، بدون شك، مفهوم دیگری برای نظریه سطح سازش بوده است.
  از نظر هلسون، اثر حسی یا ادراكی محرك، از زمینه كلی كه در آن ظاهر می‌گردد، جدا نشدنی است. تحقیقات این روان‌شناس عمدتا در زمینه ادراك رنگ است كه او را به این تصمیم نظری هدایت كرده است. او در آزمایش‌های خود، در واقع ثابت كرده است كه اگر محركی مانند رنگ "خاكستری" روی یك زمینه "سفید" منعكس گردد، آزمودنی آن را بنا به میزان نوری كه از این رنگ به چشم او می‌رسد، به رنگ خاكستری، آبی و یا رنگ قرمز احساس می‌كند. بنابراین، می‌توان گفت كه این میزان نور منعكس‌شده در شرایط خاص مشاهده،‌ موجب یك سطح سازش ادراكی برای آزمودنی می‌گردد؛ به عبارت دیگر، اگر زمینه ‌این محرك تغییر پیدا كند، سطح سازش نیز تغییر می‌كند.
  چنین به نظر می‌رسد كه نظریه هلسون، امكان كنترل ویژگی و اثرات برخی تعیین‌كننده‌‌های داوری حسی را طوری فراهم ساخته كه سایكوفیزیك كلاسیك آن را مهم ندانسته است؛ بدین معنی كه در سایكوفیزیك كلاسیك، تنها به خنثی كردن اثرات ترتیب ارائه محرك اكتفا كرده است، در حالی كه در نظریه سطح سازش این متغیرها به عنوان موضوعات جدیدی برای تحقیق در نظر گرفته شد‌ه‌اند. اهمیت این اثرات زمینه، در این است كه هرگونه داوری حسی را، قبل از هر چیز یك عمل ادراكی نشان دهد. آنچه كه در این نظریه بیشتر مورد توجه هلسون بوده است، مجموعه فعالیت روانی از جمله رفتارهای عاطفی، داوری‌های اجتماعی، زبان و حتی رفتارهای سایكوتیك[8] آزمودنی بوده است.
  آنچه در این بحث مختصر ارائه شد، نشان می‌دهد كه سایكوفیزیك به‌تدریج از سایكوفیزیك حسی به یك سایكوفیزیك ادراكی و سپس شناختی تحول یافته است. چنین تحولی، ارائه نظریه‌های فوق‌العاده پیچیده‌ای را نیز موجب گردیده ولی در عین حال در زمینه اعتباریابی روش‌های سایكوفیزیك، موجب پیشرفت قابل ملاحظه‌ای شده است.[9]
 
 
 


[1] Gustav Theodor Fechner
[2] . objective psychophysics
[3] .subjective psychophysics
[4] Tanner
[5] Sweets
[6] . Homeostasis
[7] . cannon
[8] . psychotic
[9] . ایروانی، محمد و خداپناهی، محمدكریم؛ روان‌شناسی احساس و ادراك، تهران، سمت، 1384، چاپ نهم، تلخیص مباحث از ص 32 تا 39.
 
 
 
 
 
 
 
 
 


آزمون نگرش Attitude test

 

 

نگرش فرد نسبت به یك موضوع، مستقیما قابل مشاهده نیست. به همین دلیل می‌گویند كه، ساخت نگرش فرضی است. منظور از فرضی بودن نگرش این است كه وجود آن از روی مشاهده رفتارهایی كه آن را تأیید می‌كنند، استنباط می‌شود. بدین صورت كه یك رشته باورهای ارزشی مربوط به یك موضوع معین در اختیار فردی ‌گذارده و نظر او را در مورد آنها می‌پرسند. آنچه مقیاس نگرش‌سنج نامیده می‌شود همین‌‌ سری باورهاست كه فرد به آنها پاسخ می‌دهد. با به دست آوردن جمع كل پاسخ‌ها یا ارزش آنها، معلوم می‌شود كه نگرش فرد نسبت به موضوع مورد نظر تا چه اندازه مثبت یا منفی است.[1] در واقع آزمون‌های نگرش، تعدادی پرسش یا اظهار نظر درباره موضوعی است كه فرد به آنها پاسخ می‌دهد و از روی الگوی این پاسخ‌ها می‌توان به استنتاج از نگرش‌های فرد پرداخت.[2]

 
 
تاریخچه و تبارشناسی
  ارزیابی نظرها و نگرش‌ها اصولا نخستین بار به عنوان مساله‌ای در روان‌شناسی اجتماعی مطرح شد. نگرش فرد نسبت به گروه‌های مختلف به وضوح تلویحاتی از لحاظ روابط گروهی او دارد. به همین سیاق ارزیابی و پیش‌بینی نظرات عامه مردم در زمینه انواع مسائل، مؤسسات و شیوه‌های كار، هم از نظر روان‌شناسان اجتماعی و هم از نظر مدیران، سیاست‌مداران و سایر مسئولان اجرایی حایز اهمیت است.[3]
 
 
انواع پرسش‌های نگرشی
  پرسش‌های نگرشی دو نوعند: نوع اول كه زیاد رایج است و جنبه شناختی و احساسی نگرش را می‌سنجد، جمله‌ای است كه مطلبی را(مثبت یا منفی) درباره موضوع نگرش بیان می‌كند و آزمودنی باید موافقت یا مخالفت خود را با آن ابراز دارد. نوع دوم كه كمتر از آن استفاده می‌شود، رفتار فرد را در موقعیت معینی بررسی می‌كند. در اینجا از آزمودنی خواسته می‌شود كه معلوم كند در چنان شرایطی آیا همان رفتار از او سر می‌زند یا نه.[4]
 
 
روش‌های اندازه‌گیری نگرش
  برای اندازه‌گیری نگرش‌ها از روش‌ها و فنون متعددی بهره‌گیری می‌شود كه مهمترین آنها عبارتند از: انواع مقیاس‌ها، مصاحبه زمینه‌یاب، فنون پوشیده، روش‌های فیزیولوژیایی و مشاهدات رفتاری.[5]
 
 
مقیاس‌های نگرش
  این نوع مقیاس‌ها از نوع ابزار مداد – كاغذی و مبتنی بر شیوه خودسنجی است كه برای اندازه‌گیری جهت و شدت نگرش افراد، مورد استفاده قرار می‌گیرند.[6] یك مقیاس نگرش شامل سؤال یا جمله‌ای است كه آزمودنی باید پاسخ خود را به صورت موافق یا مخالف یا صادق بودن آن جمله در مورد خود مشخص كند.[7] مهمترین مقیاس‌های نگرش عبارتند از:
·        مقیاس فاصله‌های یكسان‌نما یا تورستون[8]
·        مقیاس آمادگی برای عمل
·        مقیاس مجموع درجه‌بندی یا لیكرت[9]
·        مقیاس فاصله اجتماعی یا بوگاردوس[10]
·        مقیاس تراكمی یا گاتمن.
 
 
تفاوت نظرسنجی و مقیاس نگرش
  ویژگی خاص نظرسنجی این است كه در آن با پرسش‌های ویژه‌ای سروكار داریم كه لزومی ندارد بین آنها رابطه‌ای وجود داشته باشد. در این موارد به جای آنكه بر مبنای پاسخ‌های فرد یك نمره كل محاسبه شود، پاسخ‌های هر سؤال به طور جداگانه مورد توجه قرار می‌گیرد. ولی در مقیاس‌های نگرش معمولا یك نمره كل به دست می‌آید كه نمودار جهت و درجه شدت نگرش فرد نسبت به یك موضوع است.[11]
 
 
كاربردها
  هم نظرسنجی‌ها و هم مقیاس‌های نگرش به صورت وسیعی برای مقاصد مختلف به كار رفته‌اند كه نمونه مشهور آن را در سنجش افكار عمومی می‌بینیم. علاوه بر پیش‌بینی نتایج انتخابات كه توسط بنگاه‌های نظرسنجی تجارتی انجام می‌شود، روش نظرسنجی به‌طور منظم در بررسی مسائل اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و بین‌المللی كه مورد توجه عامه مردم هستند، مورد استفاده قرار می‌گیرند. همچنین اندازه‌گیری نگرش‌ها و روحیه كاركنان از كاربردهای مهم این آزمون‌ها است. با استفاده از این روش‌ها می‌توان درجه كارآمدی دوره تحصیلی یا كارورزی را بررسی كرد.[12]
 
 
مسائل روش‌شناختی
  سنجش نگرش‌ها، هم دشوار است و هم بحث‌انگیز. به نظر اغلب محققان، جای تردید است كه نظرات شفاهی، نمودار نگرش واقعی باشند. این مساله تا حدودی به رابطه رفتار كلامی با رفتار غیركلامی یا قابل مشاهده اشاره دارد. به عبارت دیگر مساله این است كه، آیا عمل شخص با بیان او یا با نمره او در مقیاس نگرش مطابقت دارد یا نه. عدم توافق نگرش‌های كلامی و رفتار قابل مشاهده در بسیاری از بررسی‌ها مورد توجه قرار گرفته است. به علاوه محققان یادآور شده‌اند كه رفتار قابل مشاهده نیز همیشه نمودار راستین نگرش نیست.[13]
 
 
اعتبار
  مقیاس‌های نگرش و نظرسنجی را می‌توان با استفاده از ملاك‌های مختلفی اعتباریابی كرد كه از آن جمله، عضویت در گروه‌های شناخته‌شده، ارزیابی آشنایان نزدیك و داده‌های زیست‌نامه‌ای كه از طریق مصاحبه‌های تحلیلی یا موردپژوهی به دست آمده‌اند است. اما محققان، به علت مشكلات عملی دسترسی به این قبیل داده‌های ملاك، اغلب به راه‌‌حل‌های تصنعی رایج متوسل شده‌اند؛ مثلا تعیین اعتبار با توجه به همسانی درونی و یا همبستگی مقیاس با سایر مقیاس‌های نگرش.[14]
 
 


[1] . بدار، لوك و همکاران؛ روان‌شناسی اجتماعی، ترجمه حمزه گنجی، تهران، ساوالان، 1380، چاپ اول، ص 92.
[2] . مهرآرا، علی‌اكبر؛ زمینه روان‌شناسی اجتماعی، تهران، مهرداد، 1373، چاپ اول، ص 248.
[3] . آناستازی؛ روان‌آزمایی، ترجمه محمدنقی براهنی، تهران، دانشگاه تهران، 1382، چاپ پنجم، ص 590.
[4] . زمینه روان‌شناسی اجتماعی، ص 248.
[5] . كریمی، یوسف؛ روان‌شناسی اجتماعی، تهران، ارسباران، 1377، چاپ چهارم، ص 340.
[6] . زمینه روا
 
 
 
 
 
 
 

آزمون تكميل تصاوير Picture completion test

 

 

آزمون تکمیل تصاویر، یک نوع آزمون فرافکن است. آزمون‌های فرافکن، دسته‌ای از آزمون‌های شخصیت هستند که شخصیت را به صورت یک واحد کل در نظر می‌گیرند که به هیچ وجه قابل تجزیه به عناصر نیست. آزمون‌های فرافکن، تجلیات یکپارچه شخصیت را در نظر می‌گیرند؛ تجلیاتی که در اثر تحریک موقعیت، تا اندازه‌ای "منعکس" شده‌اند.[1]

  این آزمون‌ها به چند دسته تقسیم می‌شوند. یک دسته از این آزمون‌ها از روش‌های مبتنی بر تکمیل استفاده می‌کنند. در این روش‌ها، انگیزه نخستین خود جزئی از کل می‌باشد. آزمودنی، باید با توجه به روابط موجود نقص یا کمبودی را که در واحد کلی موجود است کامل نماید. نوع انتخاب آزمودنی را می‌توان به عنوان یک مفهوم روانی مورد تعبیر و تفسیر قرار داد. آزمون تکمیل تصاویر یکی از انواع این آزمون‌هاست. گرچه آزمون‌های تکمیل تصاویر در بدو امر بیشتر برای سنجش هوش تهیه و تنظیم شده‌اند ولی اکثر آنها را می‌توان به عنوان روش‌های فرافکن نیز مورد استفاده قرار داد.
  از رایج‌ترین این آزمون‌ها، آزمون ساندر و آزمون وارتگ[2] هستند. در آزمون ساندر از آزمودنی خواسته می‌شود تا به کمک شش قطعه خط که قبلا آزماینده روی کاغذ کشیده است تصویری ترسیم نماید. همین آزمون، الهام‌بخش روان‌شناس آلمانی وارتگ گردید. وارتگ در آزمون خود از آزمودنی می‌خواهد تا به کمک بعضی از عوامل بسیار ساده که به عنوان محرک به‌کار می‌رود هشت تصویر ترسیم نماید. تعبیر این تصاویر بر اساس تحقیقات کروگر[3] و اساسا از لحاظ تیپ‌شناسی انجام می‌گیرد. در اینجا تصاویر را به دو دسته اصلی تقسیم می‌کنند:
الف. دسته [4]G: که در آن تجزیه و تحلیل از لحاظ کلی و شکل ظاهری انجام گرفته و مخصوصا به کمک فرایندهای عاطفی مشخص می‌گردد.
 
ب. دسته [5]E: که در آن تجزیه و تحلیل جزئی و مخصوصا بر اساس فرایندهای ادراکی و معرفتی انجام می‌گیرد. بین این دو نوع اصلی درجات بینابینی قرار دارد. این آزمون به صورت وسیع و تقریبا انحصاری در کشورهایی که با فرهنگ روان‌شناسی آلمانی آشنایی دارند مورد استفاده قرار می‌گیرد.
  آزمون هورن – هلرزبرگ[6] نیز یکی دیگر از آزمون‌های تکمیل تصاویر است. این آزمون با آزمون قبلی مشابه بوده ولی خطوط و عواملی که محرک ابتدایی هستند از تابلوهای نقاشی که شهرت بین‌المللی دارند گرفته شده‌اند. گرچه تعبیر این آزمون شامل درجه‌ای از تحلیل روانکاوی می‌شود که در آزمون وارتگ وجود ندارد ولی در این آزمون دو نوع تعبیر عینی و ذهنی انجام می‌گیرد که تشابهاتی با تیپ‌های مورد بحث وارتگ دارد.[7]
 
 


[1] گنجی، حمزه؛ آزمون‌های روانی، مشهد، آستان قدس رضوی، 1377، چاپ هفتم، ص 271.
[2] Sander & Wartegg
[3] Krueger
[4] Ganzeheitlichkeit
[5] Einzejhitlichkeit
[6] Horn - Hellersberg
[7] هاشمی، ابراهیم و بطحایی، حسن؛ آزمون‌های روانی، تهران، چهر، 1353، چاپ سوم، ص 201 و 202.

 

 


آزمون هاي رواني Psychological tests

 

 

آزمون، یکی از ابزارهای مهم پژوهش در روان‌شناسی معاصر است. بعضی اطلاعات روان‌شناختی درباره ماهیت مشکلات و ناتوانایی‌های فرد، از طریق آزمون روانی به دست می‌آید. با استفاده از آزمون‌ها می‌توان انواع توانایی‌ها، رغبت‌ها، نگرش‌ها و دستاوردها را اندازه‌گیری کرد. آزمون‌ها به روان‌شناسان کمک می‌کنند تا داده‌های وسیعی درباره افراد به‌ دست آورند بی‌آنکه نظم عادی زندگی آنها به‌هم بخورد یا نیازی به وسایل پیچیده آزمایشگاهی باشد. هر آزمون اصولا موقعیت همسانی را به گروهی از افراد عرضه می‌کند که بین آنها از لحاظ برخی ویژگی‌های آن موقعیت، تفاوت‌هایی وجود دارد(مثلا از لحاظ هوش، اضطراب و مهارت‌های حرکتی). با تحلیل نتایج حاصل می‌توان تفاوت نمره‌های آزمون را مربوط به تفاوت بین افراد دانست.[1]

 
 
تعریف آزمون روانی
  آزمون روانی، وسیله‌ای است عینی و استاندارد شده که برای اندازه‌گیری نمونه‌ای از رفتار یا خصایص آدمی به‌کار می‌رود. در این تعریف، منظور از "عینی" آن است که روش اجرا، نمره دادن و تعبیر و تفسیر نتایج آزمون بر اساس قواعدی معین و مشخص صورت می‌گیرد و قضاوت و نظر شخصی در آنها بی‌تاثیر است. برای هر آزمون دستورالعمل خاصی در مورد نحوه اجرا، طول مدت آزمایش، دستورالعمل‌های شفاهی و نحوه ارائه مثال‌ها و روش تفسیر نمره‌ها تهیه می‌شود. اصطلاح "استانداردشده" بدین‌معناست که آزمون قبلا در مورد گروه نمونه‌ای از افراد مورد نظر در بوته آزمایش گذاشته شده و نتایج پژوهش‌های مربوط به آن از راه روش‌های آماری مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته و روایی و اعتبار آن تعیین شده است. به‌علاوه دارای هنجارهایی است که نمره‌های خام آزمون بر مبنای آنها تعبیر و تفسیر می‌شوند. مقصود از "نمونه‌ای از رفتار یا خصایص" آن است که در هر آزمون، نمونه‌های کوچکی از رفتار یا خصایص فرد که به دقت انتخاب شده است مورد مشاهده و اندازه‌گیری قرار می‌گیرد. به‌عنوان مثال روان‌شناس برای اندازه‌گیری استعداد ریاضی یک فرد می‌تواند نمونه‌هایی از توانایی وی را در حل مسایل، محاسبات کمٌی و یا استدلال ریاضی مورد مطالعه قرار دهد.[2]
 
 
طبقه‌بندی کلی آزمون‌ها
  با توجه به کثرت و پیچیدگی جنبه‌های شخصیت که به کمک آزمون‌ها مطالعه می‌شود و با توجه به تعداد بسیار زیاد آزمون‌ها که در حال حاضر وجود دارد، طبقه‌بندی آنها امری دشوار و حتی غیرممکن به‌نظر می‌رسد. طبقه‌بندی‌هایی که از آزمون‌ها به‌عمل می‌آید، دیدگاه‌های مختلفی را منعکس می‌کند. بر اساس دیدگاه‌های مختلف آزمون‌ها به چند طبقه تقسیم می‌شوند:
·        طبقه‌بندی از نظر عملکرد
·        طبقه‌بندی از نظر ماهیت محتوا
·        طبقه‌بندی از نظر شیوه کاربرد
·        طبقه‌بندی از نظر هدف عملی.
 
  این طبقه‌بندی‌ها جامع و مانع نیستند بلکه یکدیگر را ‌پوشانده و با هم تداخل دارند. دیدگاه اول، یعنی طبقه‌بندی آزمون‌ها از لحاظ عملکرد، جنبه بنیادی دارد و تقریبا در همه کتاب‌های پسیکوتکنیک[1] مورد قبول واقع شده است. به‌عنوان مثال، می‌گویند که فلان آزمون هوش، استعداد، رغبت، شخصیت و ... فرد را اندازه می‌گیرد. با توجه به این دیدگاه آزمون‌ها به دو گروه تقسیم می‌شوند که تا اندازه‌ای، مستقل از یکدیگرند:
الف. آزمون‌های کارآیی یا بازده[3]
ب. آزمون‌های شخصیت یا کیفی.[4]
 
  به وسیله نتایج آزمون‌های كارآیی، بازده شخص به صورت كمّی نشان داده می‌شود. این آزمون‌ها زمینه غیرقابل اعتراض روان‌شناسی را تشكیل می‌دهند. آزمون‌های شخصیت به تعیین منش، جنبه‌های كیفی و عناصر غیرشناختی(غیرقابل اندازه‌گیری) رفتار می‌پردازند. در داخل هر یك از این دو گروه، برحسب فنون اتخاذشده، برحسب بخش مورد مطالعه و برحسب مفهومی كه از ساخت شخصیت در نظر گرفته می‌شود، انواع متعدد آزمون‌ها وجود دارد. ممكن است كه یك آزمون كارآیی در عین حال به عنوان یك آزمون شخصیت نیز به‌كار رود. در این حالت نتیجه عددی آزمون، سطح بازده آزمودنی را مشخص می‌كند و رفتار در جریان آزمایش و شیوه حل مسأله، شخصیت او را منعكس می‌كند. در آزمون كارآیی فقط بازده فرد مورد نظر است، در حالی كه در آزمون شخصیت، حتی اگر لازم باشد كه نتایج به صورت كمّی درآیند، شیوه بودن مورد توجه است.
  آزمون‌های شخصیت را که امروزه تعدادشان بسیار زیاد است به‌طور کلی به دو گروه بزرگ تقسیم می‌کنند: آزمون‌های عینی و آزمون‌های فرافکن.
  آزمون‌های عینی، عناصر شخصیت را به‌صورت جداگانه برآورد می‌کنند. آزمون‌های فرافکن، بر مفهوم وحدت روان تکیه می‌کنند و فرد را در یک موقعیت مبهم قرار می‌دهند، واکنش‌های او را یادداشت و سپس تفسیر می‌کنند.
  در طبقه‌بندی از لحاظ شیوه کاربرد، آزمون‌های روانی به دو دسته آزمون‌های فردی و آزمون‌های گروهی تقسیم می‌شوند. از نظر ماهیت یا محتوای ظاهری نیز می‌توان دو نوع آزمون را نام برد: آزمون‌های کلامی و آزمون‌های غیرکلامی یا عملی. گروه اول سعی می‌کند توانایی آزمودنی را در زیان گفتاری و نوشتاری اندازه بگیرد که البته بیشتر درک کلام مطرح است نه طرز بیان آن. گروه دوم توانایی‌های ملموس و واقعیت‌های عملی را به‌کار می‌گیرد. این تقسیم‌بندی به این شکل توجیه می‌شود که دو نوع هوش یا دو نوع سازگاری وجود دارد: انتزاعی و ملموس، کلامی و عملی. به‌علاوه، در بعضی موارد به‌کار بردن آزمون‌هایی که زبان گفتاری و زبان نوشتاری را اندازه بگیرند امکان‌پذیر نیست. زمانی که کودکان خردسال، نابهنجارها، کر و لال‌ها و بی‌سوادها مورد آزمون قرار می‌گیرند و زمانی که اندازه‌گیری توانایی‌های لازم برای مشاغل فنی مورد نظر است، آزمون‌ها الزاما باید عملی باشند.
  از لحاظ هدف عملی، می‌توان آزمون‌ها را به دو گروه تقسیم کرد: آزمون‌های تشخیصی و آزمون‌های پیش‌بینی. هدف گروه اول این است که حالت فعلی آزمایش‌شونده را تعیین کند تا اقداماتی در مورد او به‌عمل آید، مانند اتخاذ یک شیوه درمانی. هدف گروه دوم این است که پیش‌بینی کم و بیش درازمدتی را در مورد افراد به‌عمل آورد؛ مثلا آزمون‌های راهنمایی شغلی، آزمون‌های راهنمایی تحصیلی که در پایان دوره دبیرستان یا دوره راهنمایی اجرا می‌شوند. این تقسیم‌بندی براساس ماهیت مواد آزمون‌ها انجام نمی‌گیرد بلکه بر اساس کاربرد آنها انجام می‌گیرد. هر آزمونی الزاما یک آزمون تشخیصی است، اما این تشخیص، در بعضی موارد، ارزش یک پیش‌بینی را دارد.[5]
 
 
کاربرد آزمون‌های روانی
  آزمون‌های روانی در موقعیت‌های آموزشی، راهنمایی تحصیلی و شغلی، در موقعیت‌های بالینی و کلینیک‌ها، توسط معلمان، مشاوران راهنمایی، روان‌شناسان بالینی و سایر متخصصان برای هدف‌های مختلف مورد استفاده قرار می‌گیرد. کرنباخ[6]، موارد استفاده از آزمون‌ها را به شرح زیر مطرح کرده است:
الف. پیش‌بینی: آزمون‌ها برای اندازه‌گیری توانایی پیشرفت تحصیلی و سایر ویژگی‌های افراد که پایه تصمیم‌گیری است به‌کار می‌رود. برای تصمیم‌گیری باید بتوان میزان موفقیت را پیش‌بینی کرد و پیش‌بینی باید براساس داده‌های کمّی و معتبر و دقیق باشد.
 
ب. گزینش: در برخی از مؤسسات و سازمان‌ها، آزمون‌ها برای گزینش یا رد بعضی از افراد به‌کار می‌روند.
 
ج. طبقه‌بندی: طبقه‌بندی عبارتست از گروه‌بندی و یا قرار دادن افراد در گروه‌های مختلف براساس تقسیمات منطقی. طبقه‌بندی، مستلزم آن است که معلوم شود فرد خاص در چه گروهی جای داده شود و یا براساس چه روشی مورد آموزش و یا درمان قرار گیرد. نمونه‌هایی از طبقه‌بندی شامل شناخت انواع بیماری‌های روانی، انتخاب برنامه‌های درسی مدارس و یا گزینش افراد برای انواع حرفه‌های تخصصی است.
 
د. ارزشیابی: بعضی آزمون‌ها را به منظور قضاوت و ارزشیابی در مورد برنامه‌ها، روش‌ها، تدابیر درمانی و مانند اینها به‌کار می‌برند.[7]
 
 
ملاحظات اخلاقی و اجتماعی در کاربرد آزمون‌های روانی
  استفاده از آزمون‌های روانی باید توسط افراد متخصص صورت بگیرد که علاوه بر تحصیلات لازم در زمینه روان‌شناسی، دارای تخصص در روان‌آزمایی نیز هستند و کارآموزی‌های عملی لازم را زیر نظر متخصصان این زمینه با موفقیت گذرانده و صلاحیت آنان در مورد اجرا و تعبیر و تفسیر نتایج آزمون‌ها نیز تأیید شده باشد. به همین دلیل برای پیشگیری از استفاده‌های نابجا از آزمون‌های روانی در بعضی کشورها ضوابطی تعیین شده است. این ضوابط در دو زمینه صلاحیت علمی و تجربی مصرف‌کننده آزمون، همچنین رعایت اصول اخلاقی و انسانی در استفاده از آزمون‌ها مطرح است. در مورد اول، برخی از ناشران، آزمون‌هایی را که تهیه و استاندارد می‌کنند، طبقه‌بندی کرده و کاربرد هر طبقه را به گروه خاصی از متخصصان اختصاص داده و با توجه به صلاحیت علمی آنان اجازه به‌کارگیری این آزمون‌ها را می‌دهند. چنانکه بعضی از آزمون‌ها مانند آزمون‌های پیشرفت تحصیلی و آزمون‌های مهارت‌های شغلی و بعضی از آزمون‌های هوش را افرادی که دارای حداقل تحصیلات دانشگاهی در رشته روان‌شناسی و روان‌آزمایی باشند، می‌توانند به‌کار ببرند. اما آزمون‌های شخصیت و آزمون‌هایی که جنبه بالینی دارند را تنها متخصصانی می‌توانند به‌کار ببرند که علاوه بر صلاحیت علمی، تجارب عملی را نیز زیر نظر متخصصان کارآزموده کسب کرده باشند. در مورد رعایت اصول اخلاقی در استفاده از آزمون‌ها، باید به حریم خصوصی و زندگی شخصی افراد احترام گذاشته شود. با اجرای برخی آزمون‌ها، پاره‌ای از خصایص شخصیتی آزمودنی در اختیار روان‌شناس قرار می‌گیرد. روان‌شناس در محرمانه نگه‌داشتن این اطلاعات وظیفه سنگینی بر عهده دارد و نباید جز در راه کمک به آزمودنی و بهبود زندگی وی از آنها استفاده کند.[8] 
 
 
انتقاداتی از آزمون‌های روانی
  روان‌شناسان دانشگاهی معمولا به شیوه ساخت آزمون‌ها انتقاداتی وارد می‌کنند اما غیر از این موضوع، بحث مقرون‌به‌صرفه بودن، کارآیی سنجش و اعتبار آن و سوء استفاده‌های احتمالی از برخی آزمون‌های روانی نیز همواره مطرح است. با فرض اینکه آزمون‌های روانی عموما دارای پایایی و اعتبار هستند باز هم ایراد مقرون‌به‌صرفه بودن و کارآمدی باقی می‌ماند. شواهد نشان می‌دهند قواعد آماری تجربی حداقل به خوبی نتایج آزمون‌های کاغذ و قلمی عمل می‌کنند و در پیش‌بینی، همپای تفسیرهای روان‌شناسان می‌باشند. در ضمن استفاده از رایانه‌ها برای تفسیر آزمون‌ها در مقایسه با استفاده از روان‌شناسان، مقرون‌به‌صرفه‌تر است.
  بسیاری از منتقدان معتقدند آزمون‌های روانی به راحتی مورد سوء استفاده قرار می‌گیرند. به عنوان مثال آزمون‌های هوش باعث می‌شوند برخی از دانش‌آموزان به بیمارستان‌ها یا مدارس کودکان استثنایی ارجاع داده شوند. اگر این آزمون‌ها نتوانند به درستی و با اعتبار کافی، هوش را اندازه بگیرند این احتمال وجود خواهد داشت که حداقل برخی افراد در جایگاه واقعی خود قرار نگیرند. وقتی این آزمون‌ها دانش اکتسابی یا سطح تحصیلات و ارزش‌های فرهنگی را اندازه بگیرند آن‌گاه استفاده از این آزمون‌ها برای ارزیابی اقلیت‌ها موجب تضییع حقوق آنان خواهد شد؛ زیرا آنان تعالیم دیگری دیده‌اند و در فرهنگ دیگری بزرگ شده‌اند.
  از رایج‌ترین آزمون شخصیت، یعنی شخصیت‌سنج چند وجهی مینه سوتا[9] نیز انتقاداتی شده است. این آزمون ابتدا برای تشخیص اختلالات روانی تهیه شد اما از آن برای تصمیم‌گیری‌های استخدامی و تصمیم‌گیری در مورد نیروی انسانی استفاده می‌شود بدون آنکه جهت اثبات اعتبار این آزمون در این‌گونه تصمیم‌گیری‌ها تحقیقات کافی صورت بگیرد.[10]
 
 
 


[1]اتکینسون، ریتا ل و دیگران، زمینه روان‌شناسی، ترجمه محمدنقی براهنی و دیگران، تهران، رشد، 1378، چاپ هشتم، ج 2، ص 47.
[2] پاشاشریفی، حسن؛ اصول روان‌سنجی و روان‌آزمایی، تهران، رشد، 1377، چاپ پنجم، ص 28.
[3] Tests defficience ou derendement
[4] Tests depersonalite Qu qualitatit
[5] گنجی، حمزه؛ آزمون‌های روانی، مشهد، آستان قدس رضوی، 1377، چاپ هفتم، ص 155 و 156.
[6] Cronbach
[7] اصول روان‌سنجی و روان‌آزمایی، ص 48.
[8] اصول روان‌سنجی و روان‌آزمایی، ص 269 و 270.
[9] Minnesota Multiphasic Personality Inventory
[10] تاد، جودیت و بوهارت، آرتور؛ اصول روان‌شناسی بالینی و مشاوره، ترجمه مهرداد فیروزبخت، تهران، رسا، 1379، چاپ اول، ص 94.


 

 

 

استرس Stress

 

 

انسان برای آنكه به طرز بهنجاری به كار و كوشش بپردازد، باید كمی فشار روانی را احساس كند. هنگامی كه مدت‌های دراز زندگانی فرد با سكوت و آرامش همراه می‌شود، احساس كسالت كرده و به دنبال امور هیجانی می‌رود. بررسی‌ها نشان می‌دهد كه فقدان تحریك عادی برای مدتی، پس از یك دوره كوتاه می‌تواند هم بسیار ناراحت‌كننده باشد و هم اثرات ژرفی بر رفتار بگذارد. به نظر می‌رسد برای آنكه دستگاه عصبی درست كار كند بایستی میزان معینی تحریك به آن وارد شود، اما در عین حال فشار روانی شدید یا طولانی‌مدت دارای اثرهای آسیب‌زای فیزیولوژیایی و روان‌شناختی است.[1]

  والتر کانن(Walter canon)، فیزیولوژیست آمریکایی در تعریف استرس، پدیده تعادل حیاتی را مطرح کرد و معتقد بود که انسان برای زنده ماندن باید تعادلی درونی بین تمام فعل و انفعالات فیزیولوژیکی خود داشته باشد. این تعادل یا ثبات با همکاری اعضای داخلی بدن و ترشحات گوناگون شیمیایی و فعل و انفعالات الکتروفیزیولوژیک حفظ می‌شود. اگر این تعادل به دلیل وجود محرک‌های بیرونی برهم‌خورد، بدن بلافاصله درصدد بازگرداندن تعادل برمی‌آید. برای مثال اگر ارگانیسم به دلیل آسیب‌دیدگی دچار خون‌ریزی شود، در اسرع وقت با تولید بیشتر سلول‌های خونی در بازگرداندن میزان خون از دست رفته تلاش می‌کند. کانن، در تعریف استرس می‌گوید: استرس یعنی هر فشار روانی که از داخل یا خارج باعث برهم‌خوردن تعادل حیاتی ارگانیسم می‌شود.[2]
  هانس سلیه(Hans Selye)، روانپزشک اتریشی‌الاصل مقیم کانادا که پایه‌گذار پژوهش‌های علمی درباره پدیده استرس بوده، از اولین کسانی است که رابطه بین استرس و بیماری‌ها را دقیقا توجیه کرده است. او استرس را به درجه سوخت‌وساز(Hans and tear) بدن بر اثر فشارهای روانی زندگی تعریف می‌کند. البته کلمه استرس تنها به روند این پدیده در بدن انسان اطلاق نمی‌شود، بلکه محرک‌های فشارآور(stressor) نیز تحت همین نام خوانده می‌شوند.[3] او در تعریف استرس می‌گوید: عامل محیطی که خاصیت آسیب‌رسانی دارد و الزاما باعث صدمه جسمانی می‌شود که نتیجه آن به صورت اثرات گسترده فیزیولوژیک قابل تشخیص است. این تاثیرات و واکنش‌های فیزیولوژیک در تمام افراد یکسان می‌باشد.[4]
  سلیه، پس از تحقیقات درباره استرس، اصطلاح "سندرم کلی سازگاری" را ارائه داد. طبق این دیدگاه ارگانیسم در معرض استرس سه مرحله را طی می‌کند:
 
·        در مرحله نخست، افراد مصیبت و سختی را تجربه کرده و سعی می‌کنند با آن مقابله کنند. در این مرحله که مرحله خطر نامیده می‌شود، اگر استرس خفیف باشد، ارگانیسم ناآرام و مضطرب می‌شود و اگر استرس شدید باشد، ارگانیسم شوکه شده و حالات افسردگی در او ظاهر می‌شود. در هر دو حالت میل به غذا خوردن و آمیزش از ارگانیسم سلب می‌شود.
 
·        در مرحله دوم، افراد تلاش می‌کنند با موقعیت خو گرفته و سازگاری پیدا کنند. در این مرحله ارگانیسم به مقاومت مبادرت می‌ورزد و سعی می‌کند با تغییرات خو بگیرد. تحقیقات سلیه نشان می‌دهد که در حیوانات، غذا خوردن به حد طبیعی بازمی‌گردد ولی اختلال در فعالیت جنسی، همچنان باقی می‌ماند.
 
·        در مرحله سوم، تحمل افراد به پایان رسیده و تسلیم می‌شوند. ارگانیسم زمانی وارد مرحله سوم یا مرحله خستگی می‌شود که پس از تلاش‌های مکرر برای سازگاری، سیستم دفاعی بدن مختل می‌شود و در نتیجه نتایج واکنش‌های فیزیولوژیک که در مرحله اول شروع شده بود، خود را نشان می‌دهد. در این حالت اگر محرک استرس‌زا تکرار شود، ارگانیسم علایم و عوارض مرحله خطر را از خود نشان می‌دهد.[5]
 
 
  به طور کلی دیدگاه سلیه، چند بعد اساسی را دربرمی‌گیرد. مهمترین این ابعاد این است که هرچند استرس ممکن است بر قسمت خاصی از بدن وارد شود، ولی تاثیر آن، یعنی واکنش فرد به تمام استرس‌ها یکسان است. پس واکنش‌های رفتاری فیزیولوژیک در افراد یکنواخت می‌باشد. یکی از مسائلی که در ارزیابی دیدگاه کانن و سلیه باید به آن توجه کرد این مساله است که صرفنظر از اینکه هر دو دانشمند، تصویری که از استرس ارائه می‌دهند تصویری صرفا فیزیولوژیک است، ولی واکنش نسبت به برهم‌خوردن تعادل حیاتی کانن یا سندرم سازگاری کلی سلیه، بحثی را در مورد واکنش‌های رفتاری و فیزیولوژیک زمانی که ارگانیسم، خود را برای رویداد استرس‌زا آماده می‌کند یا انتظار آن را می‌کشد به میان نمی‌آورد. برای مثال مادری که وضع حمل می‌کند 9 ماه انتظار تولد نوزاد را ‌کشیده و خود را آماده می‌سازد.[6] در سال‌های اخیر دیدگاه سلیه بارها مورد انتقاد قرار گرفته است که مهمترین آنها عبارتند از:
 
·        وی نقش مهم تفاوت‌های فردی را در واکنش نسبت به استرس نادیده گرفته است.
 
·        سلیه، تنها به تجزیه و تحلیل استرس‌هایی که شدیدا زیان‌آور و مضر هستند پرداخته است.[7]
 
 
 
 
 
 
ادامه نوشته

آمار استنباطي Inferential Statistics

 

 

مفاهیم و ابزارهای آماری به صورت صریح یا ضمنی بخشی از فرایند اکثر تحقیقات را شامل می‌شوند. نقش این مفاهیم و ابزارها را می‌توان هنگام تصمیم‌گیری در مورد گزینش آزمودنی‌ها، جایگزینی آنها در گروه‌های مختلف، توصیف داده‌های جمع‌آوری‌شده و تعمیم یافته‌های حاصل از مطالعه، مشاهده کرد. بنابراین در تحقیق رفتاری، روش‌های آماری چندین نقش ایفا می‌کنند که با هم ارتباط دارند. روش‌های آماری برای خلاصه کردن و توصیف داده‌ها دستورالعمل لازم را فراهم می‌سازند. همچنین روش‌های لازم جهت تعمیم نتایج از گروه‌های آزمودنی به گروه‌های وسیع‌تر را تهیه کرده و برای گزینش آزمودنی و جایگزینی آنها در گروه‌های مختلف و جمع‌آوری داده‌ها دستورالعمل ارائه می‌کنند.[1]

 
 
ماهیت آمار استنباطی
  نقش آمار توصیفی در واقع، جمع‌آوری، خلاصه کردن و توصیف اطلاعات کمّی به دست‌آمده از نمونه‌ها یا جامعه‌ها است. اما محقق معمولا کار خود را با توصیف اطلاعات پایان نمی‌دهد، بلکه سعی می‌کند آنچه را که از بررسی گروه نمونه به دست آورده است به گروه‌های مشابه بزرگتر تعمیم دهد. تئوری‌های روان‌شناسی از طریق تعمیم نتایج یک یا چند مطالعه به آنچه که ممکن است در مورد کل افراد جامعه صادق باشد به وجود می‌آیند. از طرف دیگر در اغلب موارد مطالعه تمام اعضای یک جامعه ناممکن است. از اینرو محقق به شیوه‌هایی احتیاج دارد که بتواند با استفاده از آنها نتایج به دست‌آمده از مطالعه گروه‌های کوچک را به گروه‌های بزرگتر تعمیم دهد. به شیوه‌هایی که از طریق آنها ویژگی‌های گروه‌های بزرگ براساس اندازه‌گیری همان ویژگی‌ها در گروه‌های کوچک استنباط می‌شود آمار استنباطی گفته می‌شود.[2]
  به بیان دیگر، در پژوهش‌های روان‌شناسی و سایر علوم رفتاری کسب اطلاعات درباره گروه‌های کوچک غالبا هدف پژوهشگر نیست، بلکه او علاقمند است که از طریق یافته‌های این گروه کوچک، اطلاعات لازم را درباره جامعه‌ای که این گروه کوچک را از آن انتخاب کرده است، کسب کند. یعنی در این پژوهش‌ها هدف پژوهشگر تعمیم نتایج به‌دست‌آمده از یک گروه کوچک به یک جامعه بزرگتر می‌باشد. این تعمیم مستلزم آن است که پژوهشگر از روش‌های آماری پیشرفته‌تری تحت عنوان "استنباط آماری" استفاده نماید.[3]
 
 
جامعه و نمونه
  در مدل استنباط آماری، فرض بر این است که می‌خواهیم در مورد یک مجموعه خیلی بزرگ(شاید نامحدود)، اطلاعات کسب کنیم(مثلا نمره پیشرفت تحصیلی درس ریاضی دانش‌آموزان کلاس پنجم دبستان در سراسر کشور). به این مجموعه، جامعه گفته می‌شود. گاه حجم جامعه آن‌قدر بزرگ است که نمی‌توان تمام آن را مطالعه نمود، لذا از کل مجموعه، یک زیرمجموعه به عنوان نمونه کل مشاهدات ممکن برای مطالعه انتخاب می‌شود. به این زیرمجموعه که شامل تعداد محدودی از اعضای جامعه است "نمونه" گفته می‌شود. اما جهت استنباط خصوصیات جامعه از روی خصوصیات نمونه، مدل آماری ایجاب می‌کند که اعضای گروه نمونه به‌صورت تصادفی انتخاب شوند. نمونه تصادفی به نمونه‌ای گفته می‌شود که همه اعضای جامعه به یک اندازه شانس شرکت و انتخاب شدن در آن را داشته باشند. همچنین انتخاب هر فرد مستقل از افراد دیگر صورت گیرد.[4]
 
 
پارامتر و شاخص آماری
  برای استنباط در مورد یک جامعه، محقق خصوصیات جامعه(مثلا مقادیر مرکزی یا شاخص‌های پراکندگی) را با استفاده از خصوصیات گروه نمونه توصیف می‌کند. به مقادیری که خصوصیات جامعه(مثل میانگین یا واریانس) را توصیف می‌کنند، پارامتر گفته می‌شود. به مقادیری هم که خصوصیات نمونه را توصیف می‌کنند، آماره یا شاخص آماری می‌گویند. برای تمییز قائل شدن بین دو مفهوم پارامتر و شاخص آماری معمولا پارامترها را با حروف یونانی و شاخص‌های آماری را با حروف لاتین نمایش می‌دهند. به عنوان مثال برای نمایش دادن میانگین جامعه از حرف یونانی(مو = µ) و برای نشان دادن میانگین گروه نمونه از حرف لاتین 12X' type="#_x0000_t75"> (بخوانید ایکس‌بار) و برای نشان دادن واریانس جامعه از حرف یونانی 2σ (مجذور زیگما) و برای نشان دادن واریانس نمونه از 2S استفاده می‌شود.[5]
 
 
ویژگی‌های برآوردکننده‌ها
  از آنجا که اندازه‌گیری پارامترها(به خاطر حجم بزرگ جامعه و هزینه‌های بالا) عملا ناممکن است، این پارامترها با استفاده از آماره‌ها یا شاخص‌های آماری، برآورد می‌شوند. اما چون نمونه فقط بخش کوچکی از یک جامعه را تشکیل می‌دهد، احتمال مساوی بودن آماره‌ها با پارامترها کم است. به عنوان مثال، اگر چه 12X' type="#_x0000_t75"> به عنوان بهترین برآوردکننده µ به‌شمار می‌رود، ولی این برآورد معمولا با مقداری خطا همراه است. این خطا ناشی از عوامل تصادفی بی‌شماری است که محقق از وجود آنها بی‌اطلاع است. برآوردکننده‌ها سه ویژگی عمده دارند:
·        غیر سودار بودن: برآوردکننده‌ای غیر سودار است که اگر تعداد بی‌نهایت نمونه به صورت تصادفی از یک جامعه انتخاب شود، میانگین آن در تمام نمونه‌ها با مقدار پارامتر برآورد شده برابر باشد.
·        یکنواخت بودن: منظور از یکنواخت بودن برآوردکننده آن است که هر چه تعداد یا حجم نمونه افزایش یابد، مقدار برآوردشده به مقدار پارامتر جامعه نزدیک و نزدیک‌تر گردد.
·        کارا بودن: کارآیی برآوردکننده عبارت است از مقدار تغییر در برآورد پارامترهای جامعه از یک نمونه به نمونه دیگر. یعنی دقت برآوردکننده در پارامتر جامعه را کارآیی برآوردکننده می‌نامند.
 
البته باید توجه داشت که یک برآوردکننده ممکن است یک، دو یا هر سه خصوصیت را دارا باشد.[6]
 
 
آزمون فرض
  فرض آماری، ادعایی در مورد یک یا چند جمعیت مورد بررسی است که ممکن است درست یا نادرست باشد. به عبارت دیگر فرض آماری، یک ادعا یا گزاره‌ای در مورد توزیع یک جمعیت یا پارامتر توزیع یک متغیر تصادفی است. فرضیه آماری، نقطه آغاز آزمون فرض است و اصولا بدون داشتن فرضیه آماری امکان انجام یک آزمون دشوار است. فرضیه آماری به دو نوع فرض صفر (H0) و فرض خلاف (HA) بیان می‌شود. فرضیه‌ای که در آزمون‌های آماری مورد آزمون قرار می‌گیرد فرضیه صفر است که همیشه حاکی از عدم وجود تفاوت می‌باشد. اما فرض خلاف همان فرضیه پژوهشی است که می‌تواند جهت‌دار یا غیر جهت‌دار باشد. البته انتخاب فرضیه جهت‌دار دلخواه و تصادفی نیست، بلکه در صورتی فرضیه پژوهشی را می‌توان جهت‌دار تدوین کرد که تئوری یا تحقیقات قبلی شواهدی برای آن ارائه کنند.[7]
 
 
انواع خطا در استنباط آماری
  پس از انجام آزمون‌های آماری، محقق در مورد رد یا عدم رد فرضیه صفر تصمیم می‌گیرد. اگر نتایج آزمون به گونه‌ای باشد که نتوان آن را رد کرد، جایی برای اثبات یا تأیید فرضیه پژوهشی باقی نمی‌ماند، اما اگر فرضیه صفر رد شود، به‌طور غیرمستقیم فرضیه پژوهشی تأیید می‌شود. اگر فرضیه صفر در واقع صحیح باشد ولی محقق تصمیم به رد آن بگیرد خطای نوع اول رخ داده است. بر عکس اگر فرضیه صفری در واقع فرضیه‌ای غیرصحیح باشد ولی محقق آن را تأیید کند، دچار خطای نوع دوم شده است.[8]
 
 
آزمون‌های آمار استنباطی
  آزمون‌های آماری مورد استفاده جهت تجزیه و تحلیل اطلاعات به دست‌آمده از یک گروه کوچک(نمونه) و تعمیم آن به جامعه مورد نظر با توجه به مقیاس اندازه‌گیری متغیرها، به دو گروه "پارامتریک" و "ناپارامتریک" تقسیم می‌شوند. آزمون‌های پارامتریک، به تجزیه و تحلیل اطلاعات در سطح مقیاس فاصله‌ای و نسبی می‌پردازند که حداقل شاخص آماری آنها میانگین و واریانس است. در حالی که آزمون‌های ناپارامتریک، به تجزیه و تحلیل اطلاعات در سطح مقیاس اسمی ‌و رتبه‌ای می‌پردازند که شاخص آماری آنها میانه و نما است.[9]
 
یک. آزمون‌های پارامتریک آمار استنباطی
  از پرکاربردترین آزمون‌های پارامتریک می‌توان به آزمون t و آزمون تحلیل واریانس اشاره کرد. آزمون t، توزیع یا در حقیقت خانواده‌ای از توزیع‌ها است که با استفاده از آنها فرضیه‌هایی که درباره نمونه در شرایط جامعه ناشناخته است، آزمون می‌شود. اهمیت این آزمون(توزیع) در آن است که پژوهشگر را قادر می‌سازد با نمونه‌های کوچکتر(حداقل 2 نفر) اطلاعاتی درباره جامعه به دست آورد. آزمون t شامل خانواده‌ای از توزیع‌ها است(برخلاف آزمونz ) و این‌طور فرض می‌کند که هر نمونه‌ای دارای توزیع مخصوص به خود است و شکل این توزیع از طریق محاسبه درجات آزادی[10] مشخص می‌شود. به عبارت دیگر توزیع t تابع درجات آزادی است و هرچه درجات آزادی افزایش پیدا کند به توزیع طبیعی نزدیکتر می‌شود. از سوی دیگر هرچه درجات آزادی کاهش یابد، پراکندگی بیشتر می‌شود. خود درجات آزادی نیز تابعی از اندازه نمونه انتخابی هستند. هرچه تعداد نمونه بیشتر باشد بهتر است. از آزمون t می‌توان برای تجزیه و تحلیل میانگین در پژوهش‌های تک‌متغیری یک‌گروهی و دوگروهی و چند متغیری دوگروهی استفاده کرد.
  زمانی که پژوهشگری بخواهد بیش از دو میانگین(بیش از دو نمونه) را با هم مقایسه کند، باید از تحلیل واریانس استفاده کند. تحلیل واریانس روشی فراگیرتر از آزمون t است و برخی پژوهشگران حتی وقتی مقایسه میانگین‌های دو نمونه مورد نظر است نیز از این روش استفاه می‌کنند. طرح‌های متنوعی برای تحلیل واریانس وجود دارد و هر یک تحلیل آماری خاص خودش را طلب می‌کند. از جمله این طرح‌ها می‌توان به تحلیل یک‌عاملی واریانس(تحلیل واریانس یک‌راهه) و تحلیل عاملی متقاطع واریانس، تحلیل واریانس چندمتغیری، تحلیل کوواریانس یک‌متغیری و چندمتغیری و ... اشاره کرد.[11]
 
ب. آزمون‌های ناپارامتریک آمار استنباطی
  در پژوهش‌هایی که در سطح مقیاس‌های اسمی ‌و رتبه‌ای اجرا می‌شوند، باید از آزمون‌های ناپارامتریک برای تجزیه و تحلیل اطلاعات استفاده شود. آزمون‌های زیادی برای این امر وجود دارد که براساس نوع تحلیل(نیکویی برازش، همسویی دو نمونه مستقل، همسویی دو نمونه وابسته، همسویی K نمونه مستقل و همسویی K نمونه وابسته) و مقیاس اندازه‌گیری می‌توان دست به انتخاب زد. از آزمون‌های مورد استفاده برای پژوهش‌ها در سطح اسمی‌ می‌توان به آزمون 2χ، آزمون تغییر مک نمار، آزمون دقیق فیشر و آزمون کاکرن اشاره کرد. از آزمون‌های مورد استفاده برای پژوهش‌ها در سطح رتبه‌ای می‌توان به آزمون‌های کولموگروف – اسمیرونف، آزمون تقارن توزیع، آزمون علامت، آزمون میانه، آزمون Uمان – ویتنی، آزمون تحلیل واریانس دو عاملی فریدمن و ... اشاره کرد.[12]


[1]  شیولسون؛ استدلال آماری در علوم رفتاری، ترجمه کیامنش، تهران، جهاد دانشگاهی، 1383، ج اول، ص 35.
[2]  همان، ج دوم، ص 120.
[3]  هومن، حیدرعلی؛ استنباط آماری در پژوهش رفتاری، تهران، سمت، 1387، ص 32.
[4]  دلاور، علی؛ احتمالات و آمار کاربردی در روان‌شناسی و علوم تربیتی، تهران، رشد، 1386، ص 145 الی 149.
[5]  استنباط آماری در پژوهش رفتاری، ص 115.
[6]  استدلال آماری در علوم رفتاری، ج دوم، ص 95.
[7]  هومن، حیدرعلی؛ شناخت روش علمی در علوم رفتاری، تهران، سمت، 1386، ص 165.
[8]  دلاور، علی؛ مبانی نظری و عملی پژوهش در علوم انسانی و اجتماعی، تهران، رشد، 1387، ص 76 الی 80.
[9]  احتمالات و آمار کاربردی در روان‌شناسی و علوم تربیتی، ص 210 الی 225.
[10]  Degrees of Freedom
[11]  استدلال آماری در علوم رفتاری، ج دوم، ص 86.
[12]  احتمالات و آمار کاربردی در روان‌شناسی و علوم تربیتی، ص 170 الی 178.


 

 

آزمون تداعي Association Test

 

 

هرگونه رابطه آموخته‌شده بین دو یا چند جزء را "تداعی" گویند. به عبارت دیگر؛ همخوانی، پیوستگی، عملیات جمع، برقرار ساختن رابطه و ارتباط میان محرک و پاسخ یا دو پاسخ متوالی یا دو طرز تفکر را تداعی می‌نامند. همچنین به یک تجربه روان‌شناختی خاص که توسط محرک یا حادثه­ای برانگیخته ­شود، تداعی گفته می‌شود.[1]

  یکی از تکنیک‌های روانکاوی برای کشف زندگی روانی ناهشیار مراجع، "تداعی آزاد" است. تداعی آزاد، هر نوع تداعی بدون قید بین عقاید، واژه‌ها، افکار و نظایر آن‌ها را گویند. در تداعی آزاد، در دستورالعمل‌های اصلی که به مراجع داده می‌شود، از او می­خواهند که هر آنچه را در طول یک جلسه روانکاوی به ذهنش می­آید، بدون توجه به محتوای منطقی، اخلاقی، جنسی یا پرخاشگرانه، به زبان بیاورد. در آزمون تداعی آزاد، کلمه­ای به آزمودنی گفته ­شده و از او خواسته می‌شود به نخستین­ کلمه­ای که به ذهنش می­رسد، واکنش نشان دهد.[2]
  تداعی­ها ممکن است آزادانه یا القایی باشند. در نوع اول، شخص بدون محرک، تداعی­های خود را بسط می­دهد. در نوع دوم، کلمات محرک به آزمودنی داده می­شود و او بلافاصله با اولین تداعی که به ذهنش خطور می­کند پاسخ می‌دهد. مجموعه این آزمون‌ها "آزمون‌های تداعی"[3] خوانده می­شوند. آزمون‌های تداعی، برچسب کلی برای هر روش بالینی یا تجربی(که در آن با ارائه محرکی به آزمودنی از وی خواسته می­شود با یک تداعی نسبت به آن واکنش نشان دهد) را گویند.[4]
  آزمون تداعی کلمات را می­توان یکی از قدیمی‌ترین روش‌های فرافکن به شمار آورد، مثل اینکه مؤلف با ابداع این آزمون بیشتر در ذهن خود به نظریات پیروان مکتب تداعی معانی، توجه داشته است. اساس این آزمون ساده است، به این معنی که ابتدا کلمه­ای را در برابر آزمودنی تلفظ می­نمایند. به این کلمه، در اصطلاح "کلمه کلیدی" گفته می‌شود. سپس از آزمودنی می­خواهند با حداکثر سرعت ممکن، اولین کلمه­ای را که کلمه کلیدی در ذهن او برانگیخته است بر زبان جاری کند. تفسیر آزمون بر این اساس است که، هنگامی که کلمه کلیدی موجب تداعی کلمه­ای بشود که ارزش عاطفی شدید داشته باشد، آزمودنی کم و بیش، به‌طور ناخودآگاه می­کوشد کلمه­ای را جانشین آن سازد که از لحاظ  عاطفی خنثی باشد؛ این نحوه­ رفتار از تغییری که در پاسخ آزمودنی حاصل می‌شود، آشکار می­گردد. بهترین نمودار این حالت، طولانی شدن زمان عکس‌العمل است. با این روش می­توان فهرست کلماتی را درست کرد که از لحاظ آزمودنی دارای بار عاطفی سنگین باشد. بدین ترتیب عملا آزمودنی­ که درباره­ مسائل جنسی اشتغال خاطر دارد، در مورد کلماتی که از نظر او معنی و مفهوم جنسی پیدا می­کنند و کسی که مشکلات عاطفی خانوادگی دارد، در مورد کلماتی نظیر پدر، مادر و امثال آن، زمان عکس‌العمل طولانی­تری خواهد داشت.[5]
 
 
تاریخچه آزمون تداعی
  ارسطو عقیده داشت که یکی از خصایص پدیده­های روانی این است که مستقل از اراده هستند و در پهنه ضمیر با هم یکی می­شوند. این دانشمند خاطرنشان می­ساخت که جستار خاطرات هنگامی راحت­تر می­شود که با احساسات دیگر همراه شود و در این تناسب ممکن است تقارن، تشابه و تقابل نقش مهمی را ایفا کنند.[6]
  در زمینه روانکاوی، استفاده از تداعی آزاد بین سال‌های 1892 تا 1895 صورت گرفت. نخستین گام در پیدایش آن، زمانی برداشته شد که بیماری به نام "الیزابت فون.آر" اشاره نمود که افکار خود را به این دلیل ابراز نکرده است که مطمئن نبوده است "فروید" چه چیزی می­خواهد بشنود.[7] در قرن 18 و 19 این اصول ابتدایی(تقارن، تشابه و تضاد) به صورت طرح‌های اولیه روان‌شناسی مورد توجه دانش پژوهان قرار گرفت. در اواخر قرن گذشته فرانسیس گالتون[8] شخصا با آزمایش تداعی آزاد به این نتیجه رسید که کلمات و ایده­های همخوان «بستر فکری انسان را ظاهر و آشکار می­سازند و کالبد ذهنی او را با صراحت و روشنی به معرض نمایش می­گذارند که در آن صورت آدمی از ته قلب آرزو می­کند، ای کاش مردم به کنه امیال و افکار من پی نمی­بردند». این اظهار نظرها باعث شد تا روان‌شناسانی چون کنت[9] و روزانف[10] و روانکاوانی همچون یونگ درصدد برآمدند تا فهرستی از کلمات و واژه­هایی که می­توانند با مسائل روانی بیمارانشان مرتبط شوند و یا عقده­های آنها را فاش سازند تهیه و تنظیم کنند. در ضمن، این روش را برای تشخیص مجرمان از بی‌گناهان مورد استفاده قرار دادند. در این روش، 20 کلمه کلیدی که می‌توانست با صحنه جرم رابطه نزدیک داشته باشد با 80 لغت خنثی انتخاب شدند. زمان عکس‌العمل‌ها و نشانه‌های هیجان‌زدگی ثبت می­شد و با استفاده از دستگاه‌های مخصوص واکنش‌های روحی و فشار خون اندازه­گیری می­شد. سنجش و ارزیابی عکس‌العمل‌ها، اغلب مجرم را وادار به اعتراف می­کرد.[11]   


[1] . پورافکاری، نصرت‌الله؛ فرهنگ جامع روان‌شناسی _ روانپزشکی، تهران، فرهنگ معاصر، 1370، چاپ اول، ص 120.
[2] . برونو، فرانک؛ فرهنگ توصیفی روان‌شناسی، ترجمه فرزانه طاهری، تهران، طرح نو، 1373، چاپ اول، ص 93.
[3] . Association experiments or test
[4] . فرهنگ جامع روان‌شناسی _ روانپزشکی، ص 120.
[5] . هاشمی، ابراهیم؛ آزمون‌های روانی، تهران، سازمان تربیت معلم و تحقیقات تربیتی، 1345، ص 42.
[6] . رزم‌آزما، هوشیار؛ فرهنگ روان‌شناسی، تهران، علمی، 1370، چاپ اول، ص 144.
[7] . فرهنگ جامع روان‌شناسی _ روانپزشکی، ص 120.
[8] . Francis Galton
[9] . Kent
[10] . Rosanoff
[11] . فرهنگ روان‌شناسی، ص 144.


نظريه هورناي درباره شخصيت Horney’s theory about personality

 
 
 
خانم کارن هورنای از پیروان فروید بود، ولی بسیاری از نظریات او را تغییر داد. هورنای پس از سال‌ها مطالعه و بررسی به این نتیجه رسید که انگیزه اصلی رفتار انسان، احساس امنیت است. اگر فرد در رابطه با اجتماع و به‌خصوص کودک در رابطه با خانواده، احساس امنیت خود را از دست بدهد، دچار اضطراب اساسی می‌شود. هورنای اضطراب اساسی را عبارت می‌دانست از احساس منزوی شدن، بیچارگی و بی‌پناهی در دنیایی که بالقوه خطرناک و ترسناک است. عواملی که از طرف جامعه و به‌خصوص خانواده در کودک ایجاد احساس ناامنی می‌کنند، عبارتند از تسلط زیاد، بی‌تفاوتی، رفتار بی‌ثبات، عدم احترام برای احتیاجات کودک، توجه و محبت بیش از حد، عدم گرمی و صمیمیت کافی، تبعیض، محافظت شدید، واگذاری مسؤولیت زیاد و یا عدم آن، پرخاشگری و خشونت برای کسب احساس امنیت.[1]
  هر آنچه که رابطه مطمئن بین کودک و والدین را مختل کند، می‌تواند اضطراب به وجود آورد. بنابراین، اضطراب اساسی مادرزادی نیست، بلکه از عوامل محیطی و علل اجتماعی ناشی می‌شود. هورنای در این عقیده که شخصیت در اوان کودکی رشد می‌کند با فروید موافق بود، اما همچنین فکر می‌کرد که شخصیت می‌تواند در سراسر عمر تغییر یابد.
  هورنای تجارب اوان کودکی از جمله تعامل والدین با کودک را مرکز توجه قرار داد. زیرا والدین می‌توانند نیاز کودک به سلامتی و ایمنی را ارضاء کنند و یا موجب ناکامی آن شوند. محیطی که برای کودک فراهم شده است و چگونگی واکنش کودک در برابر آن ساخت شخصیت را شکل می‌دهد.[2]
  همان‌گونه که گفته شد، اضطراب اساسی از رابطه والدین ـ کودک   ناشی می‌شود. هنگامی که این اضطراب تولیدشده توسط اجتماع یا محیط ظاهر می‌گردد، فرد شیوه‌های مختلفی را برای کنار آمدن با احساس‌های اضطرابی خود ایجاد می‌کند. برخی از شیوه‌ها ممکن است به صورت ویژگی‌های قوی در شخصیت فرد درآیند و به نیازها تبدیل شوند. هورنای این نیازها را نیازهای روان‌آزردگی می‌نامد.[3]
 
 
نیازهای روان‌آزردگی
  هورنای با توجه به اینکه انگیزه مهم آدمیان نیازهای آن‌هاست، در سال 1942 میلادی در کتاب "تحلیل خویشتن" یا "خود‌روانکاوی" فهرستی مشتمل بر 10 نیاز به دست می‌دهد. او معتقد است کشمکش‌های درونی ناشی از این نیازها در همه افراد آدمی، بهنجار یا نابهنجار کمابیش وجود دارد، با این فرق که در روان‌نژندها شدت کشمکش‌ها فوق‌العاده است. اشخاص بهنجار می‌توانند بعضی از این نیازها را با هم تلفیق کنند یا مکمل هم قرار دهند و از این راه کشمکش درونی خود را از میان ببرند، یا لااقل از شدتش بکاهند، در صورتی که روان‌نژندها این توانایی را ندارند. وجه شدید این نیازها که در روان‌نژندها دیده می‌شود، نیازهای روان‌آزردگی می‌نامند؛ زیرا برای رفع مشکلات و حل مسایل وسایلی نامعقول به شمار می‌روند.[4] این 10 نوع نیاز عبارتند از:
 
1.    نیاز روان‌آزردگی به محبت و مورد تایید واقع شدن: شخص ناگزیر است دیگران را خشنود سازد و مطابق انتظارات آن‌ها زندگی کند. توجه عمده‌اش به اطرافیان است تا نظر خوبی نسبت به او داشته باشند. این‌گونه اشخاص بی‌نهایت به طرد شدن یا احساس‌های غیردوستانه حساس هستند.
 
2.    نیاز روان‌آزردگی به شریکی که مسؤولیت زندگی فرد را عهده‌دار شود: شخص در رابطه‌ای انگلی با شریکی است که مسؤولیت همه چیز را به عهده گیرد. این‌گونه اشخاص بی‌نهایت از رها شدن و تنها ماندن هراسان هستند.
 
3.    نیاز روان‌آزردگی به تجدید زندگی در حصارهای تنگ: خواست‌های شخص از زندگی بسیار اندک است و ترجیح می‌دهد که تا حد امکان در گمنامی بسر برد. شخص به حجب و حیاء، بیش از هر امر دیگری اهمیت می‌دهد و همواره مراقب است که توجه کسی را به سوی خود جلب نکند.
 
4.    نیاز روان‌آزردگی به داشتن قدرت: میل به داشتن قدرت در شخص آن‌چنان قوی است که برای کسب آن حاضر است حتی به دیگران آسیب برساند. جلوه دیگر قدرت‌طلبی اعتقاد به قدرت بی‌حد و اندازه اراده است. شخص احساس می‌کند که قادر است به هر چیزی از طریق اعمال نیروی اراده نایل شود.
 
5.    نیاز روان‌آزردگی به استثمار دیگران: این نیاز بیانگر آن است که شخص می‌خواهد از هر موقعیت سودمندی با بهره‌کشی از دیگران به نفع خود استفاده کند.
 
6.    نیاز روان‌آزردگی به اعتبار اجتماعی: میزان اعتبار اجتماعی شخص عامل تعیین‌کننده ارزیابی او از خودش است.
 
7.    نیاز روان‌آزردگی به تحسین شدن: شخص از خود تصویری مبالغه‌آمیز و غرورانگیز دارد و انتظار دارد براساس این تصویر مجازی مورد تحسین و تمجید قرار گیرد.
 
8.    نیاز روان‌آزردگی به موفقیت: به علت احساس ناامنی اساسی، شخص خود را به سوی موفقیت‌های بیشتر و بزرگتر سوق می‌دهد.
 
9.    نیاز روان‌آزردگی به خودکفایی و استقلال: از آنجا که شخص در تلاش‌های خود برای یافتن روابط رضایت‌بخش دچار یأس شده است از پیوستن به دیگران احتراز می‌جوید. در نتیجه به صورت شخص منزوی یا گریزان درمی‌آید.
 
10.  نیاز روان‌آزردگی به کمال‌گرایی و مورد انتقاد واقع نشدن: به علت آنکه شخص از اشتباه کردن و به دنبال آن مورد انتقاد واقع شدن واهمه دارد می‌کوشد خود را مصون از خطا جلوه دهد. ضعف‌های خود را قبل از آنکه مورد توجه دیگران قرار گیرد، شناسایی می‌کند و در نتیجه می‌تواند آن‌ها را پنهان کند و یا به اصلاحشان بپردازد.[5]
 
 
  این نیازها هیچ‌گاه کاملا برآورده نمی‌شوند و احیانا با هم تعارض دارند و سرچشمه کشمکش‌های درونی واقع می‌شوند. مثلا نیاز نابهنجار به محبت و تصدیق ارضاء نشدنی است؛ هرچه شخص بیشتر محبت ببیند و مورد تصدیق و گرویدن واقع شود باز بیشتر خود را نیازمند به محبت و تصدیق و تحسین احساس می‌کند و از اینرو هیچ‌گاه راضی نیست.[6]
 
 
  هورنای بعدها نیازهای روان‌آزردگی را در سه طبقه جهت‌دار تقسیم‌بندی کرد:
1ـ حرکت به سوی دیگران: کسی که این روش را دارد، از اینکه صاحب قدرت شود مأیوس بوده و حتی امید این را ندارد که بتواند روی پای خود بایستد. از اینرو می‌خواهد از آزار و اذیت دیگران در پناه قرار گیرد و ضمنا برای خود حامی و پشتیبان فراهم سازد تا در زندگی او را یاری کنند. از اینرو سخت می‌کوشد مورد محبت دیگران واقع شود و همه او را دوست بدارند. برای حصول این منظور خود شخصا نسبت به دیگران اظهار محبت و خدمتگزاری و بندگی می‌کند و این وضع و حال را به‌خصوص نسبت به شخص یا مقامی که تکیه‌گاه خود می‌داند ابراز می‌دارد. این شخص اگر در جلب محبت و حمایت دیگران شکست بخورد، یا آنچه در این زمینه به دست آورده از دست بدهد، دچار ناراحتی روانی می‌گردد و احیانا از ضعف و ناتوانی و بیماری ـ غالبا خیالی و گاهی کاملا خیالی ـ نالان می‌شود به این امید که از این راه توجه و دلسوزی دیگران را نسبت به خود جلب نماید.
 
2ـ حرکت علیه دیگران: کسی که این روش را دارد، جهان را نسبت به خود دشمن می‌پندارد و معتقد است که باید همیشه برای دفاع یا تعرض آماده باشد. از اینرو هدفش این است که نیرومند باشد و شعارش این است که حق همیشه با زورمندان است. این شخص تسلط و برتری خود را گاه با زورگویی و خشونت و گاه با نیکوکاری و دستگیری از مستمندان صورت می‌بخشد. زیرا در این حال نیز انگیزه او مسجل ساختن تفوق و برتری خویشتن است.
 
3ـ حرکت جهت دوری از دیگران: کسی که این روش را دارد، معتقد است که اجتماع سرچشمه همه ناراحتی‌ها و کشمکش‌ها و بدبختی‌هاست. او بدین‌جهت کسی را خردمند می‌داند که خود را از اجتماع برکنار نگهدارد. چنین کسی نه به دیگران کمک می‌کند و نه از آن‌ها یاری می‌طلبد. از اینرو می‌کوشد که قائم‌به‌ذات باشد و البته ناچار است چنین کند، زیرا می‌داند که به هنگام احتیاج کسی به سراغش نخواهد آمد. این شخص به دنبال جاه و مقام و شهرت نمی‌رود، به آنچه دارد و به آنچه هست قناعت می‌کند.[7]
 
  به عقیده هورنای هیچ یک از اینها راه واقع‌بینانه مقابله با اضطراب نیست. خود نیازها به دلیل ناهمساز بودنشان می‌توانند تعارض‌های اساسی را برانگیزانند. همین که شخص روشی را برای مقابله با اضطراب ایجاد کرد، از آن پس رفتارش انعطاف‌ناپذیر می‌شود و مانع از آن می‌گردد که رفتار او به شیوه‌های دیگر جلوه‌گر شود. هنگامی که یک رفتار تثبیت‌شده برای موقعیتی خاص نامناسب باشد، شخص نمی‌تواند آن را تغییر دهد تا مطابق خواسته‌های محیط عمل کند. این رفتارها وقتی که سنگربندی می‌کنند مشکلات شخص را شدت می‌بخشند زیرا در کل شخصیت او نفوذ می‌کنند، «مانند غده بدخیمی که تمامی بافت اندام را فرا می‌گیرد، آن‌ها سرانجام نه تنها رابطه شخص با دیگران بلکه همچنین رابطه او با خودش و با زندگی را به طور کلی دربرمی‌گیرند».[8]
 
 
 


[1] شاملو، سعید؛ مکتب‌ها و نظریه‌ها در روان‌شناسی شخصیت، تهران، رشد، 1377، چاپ ششم، ص 78.
[2] شولتز، دوان و شولتز، سیدنی؛ تاریخ روان‌شناسی نوین، علی‌اکبر سیف و دیگران، تهران، رشد، 1375، چاپ سوم، ج 2، ص 322.
[3] نوردبی، ورنون و هال، کالوین؛ راهنمای زندگی‌نامه و نظریه‌های روان‌شناسان بزرگ، احمد به‌پژوه و رمضان دولتی، تربیت، 1377، چاپ دوم، ص 117.
[4] سیاسی، علی‌اکبر؛ نظریه‌های شخصیت، تهران، دانشگاه تهران، 1374، چاپ اول، ص 128و 130.
[5] راهنمای زندگی‌نامه و نظریه‌های روان‌شناسان بزرگ، ص 118و 119.
[6] نظریه‌های شخصیت، ص 130.
[7] نظریه‌های شخصیت، ص 131 و 132.
[8] تاریخ روان‌شناسی نوین، ص 323.

برداشت

 
 
 
برداشت‌های اولیه از دیگران بسیار اهمیت دارند. بسیاری از افراد می‌پذیرند كه برداشت‌های اولیه‌ای كه دیگران از آنها دارند، روند ارتباطات آینده آنها را با یكدیگر شكل خواهند داد. برداشت‌های اولیه پس از شكل‌گیری، معمولا كمتر قابل تغییر هستند. به همین دلیل افراد خود را برای اولین ملاقات با همسر، مصاحبه شغلی، اولین روز كاری و دیگر موقعیت‌هایی كه در آن، نخستین بار با دیگران مواجه می‌شوند با دقت تمام آماده می‌كنند. بدون تردید ارتباط غیركلامی در شكل‌گیری برداشت آغازین و اسناد علی در شكل‌گیری و تصحیح برداشت‌های پیچیده‌تر بسیار مؤثرند.[1]
 
 
مواد خام نخستین برداشت[2]
  تحقیقات متعدد نشان می‌دهد، برداشت‌های آغازین مسلما تاثیر ماندگاری هم بر ادراك اجتماعی و هم بر رفتار اجتماعی دارد. برخلاف برخی جنبه‌های ادراك اجتماعی نظیر استنباط انگیزه‌ها و صفات دیگران از رفتار آنان كه مستلزم تلاش فكری بسیار است، شكل‌دهی برداشت‌های اولیه نسبتا بدون كوشش و زحمت حاصل می‌شود. اش[3]، در مقاله‌ای كلاسیك اظهار داشت:«ما به فرد نگاه می‌كنیم و بلافاصله برداشتی از ویژگی‌های وی در ما شكل می‌گیرد. یك نگاه و چند كلمه حرف زدن كافی است اطلاعات مفصلی درباره موضوعی بسیار مهم برای ما فراهم كند».
  مواد خام اولین برداشت از طریق قیافه‌ ظاهری، ساختمان بدنی، حالات حركتی شخص و لحن صدا به دست می‌آیند كه تصورات قالبی ویژه‌ای در مورد هر یك از آن‌ها وجود دارد:
 
قیافه ظاهری:[4] مقصود حالات چهره، نحوه لباس پوشیدن و آرایش موی سر و صورت، عینك، ویژگی‌های مربوط به جنس، نژاد، سن و نیز جذابیت و زیبایی ظاهری است. هنگامی كه به افراد دارای ظاهری جذاب نگاه می‌كنیم، ‌معمولا این ذهنیت در ما پیدا می‌شود كه آن‌ها از نظر اجتماعی هم شایسته‌تر، سازش‌ یافته‌تر، باهوش‌تر و دوست‌داشتنی‌ترند، اما این ذهنیت‌ها بدون دلیل است. فینگلد[5]، دریافت كه افراد زیبا و جذاب، محبوب‌تر و دارای مهارت‌های اجتماعی بیشترند، اما هیچ یك از خصوصیات وسیعی كه معمولا آن‌ها را با جذابیت همراهی و تداعی می‌كنیم در آن‌ها وجود ندارد. در مورد عینك زدن نیز چنین تصورات قالبی وجود دارد. معمولا فردی كه عینك به چشم می‌زند باهوش‌تر، كوشاتر و قابل اعتمادتر قلمداد می‌شود. در مورد عینك آفتابی نظر خلاف آن وجود دارد. لباس افراد از یكسو بیان‌گر تعلق آنها به گروه خاصی از جامعه می‌باشد و از سوی دیگر تا حدودی نشان‌دهنده شخصیت و طبقه اجتماعی آنان می‌باشد. لباس، همچنین چگونگی احترام و توجه به هنجارهای جامعه را نیز نشان می‌دهد.[6]
 
ریخت بدنی: شلدون[7]، محقق آمریكایی افراد را بر اساس ساختمان بدنی و صفات شخصیتی آنها به سه دسته تقسیم كرد. شلدون و همكارانش با استفاده از تصاویر هزاران دانشجوی دانشگاه، آنها را به سه گروه تقسیم كردند: گروه آندومورف[8] یا فربه‌تن كه معمولا چاق و كوتاه‌قامت هستند و راحت‌طلب، خوش‌مشرب، مهربان و خونسردند. گروه مزومورف[9] یا ستبرتن كه دارای اندام عضلانی و ورزشكاری هستند و بی‌باك، نترس و جاه‌طلبند. گروه اكتومورف[10] یا كشیده‌تن كه افراد لاغر و استخوانی را شامل می‌شود كه معمولا درون‌گرا، عصبی و خشك هستند.[11] با توجه به صفات این سه گروه، شلدون آنها را دسته‌بندی كرد. گروه اول را ویسروتونیا[12] خواند. زیرا صفات آنها به نوعی با خوش‌خوری، خوش‌زیستی و راحت‌طلبی و شادكامی مرتبط بود. گروه دوم را سوماتوتونیا[13] خواند. زیرا صفات آنها به حركت، ابراز شخصیت و جنبش مربوط می‌شد. گروه سوم را نیز سربرتونیا[14] خواند. زیرا صفات آنها به نحوی با تفكر، خودداری، نگرانی و حساسیت فوق‌العاده مرتبط بودند. ما همواره انتظارات مشخصی از افراد با توجه به ریخت بدنی آنها داریم. این مفروضات با وجود نداشتن پشتوانه علمی كافی، در میان مردم بسیار رایج است. توجه به ریخت بدنی افراد در انتخاب نقش‌های مختلف در نمایش‌ها نیز از همین جهت است. در خصوص قد(بلندی یا كوتاهی) نیز تصورات قالبی رایجی وجود دارد؛ مثلا برای مردان بلند قد بودن نشانه لیاقت بیش‌تر و موقعیت اجتماعی برتر است، ولی در زنان مسئله قد به اندازه مردان مورد توجه و دقت قرار نمی‌گیرد.[15]
 
ویژگی‌های حركتی شخص: نگاه، ژست، طرز راه رفتن، حركات سر و دست و لمس كردن، هر كدام تصورات قالبی و برداشت‌های ویژه‌ای را به دنبال دارد. البته بسیاری از این برداشت‌ها جنبه فرهنگی دارد. در فرهنگ ما برخی حركات دست و بدن بیانگر لطف و مهربانی است، دست راست را بر سینه گذاشتن و اندكی خم شدن و عقب عقب رفتن نشانه احترام و ارادت خاص است. از شیوه راه رفتن طرف مقابل، میزان تمایل یا عدم تمایل او را به ادامه ارتباط درمی‌یابیم. شخصی كه با آغوش باز با مردم برخورد می‌كند معمولا فردی خونگرم، مهربان و اجتماعی به نظر می‌آید. در مقابل، كسی كه حالت بدنی خشك و بسته داشته باشد، فردی غیرصمیمی و عصبی تلقی می‌شود.
 
لحن صدا: كیفیت صدا كه همراه سخن گفتن آشكار می‌شود نیز برداشت‌های ویژه‌ای را به دنبال می‌آورد. در دهه‌های 1930 و 1940 آزمایش‌های بسیاری در زمینه ارتباط میان صدا و شخصیت به عمل آمد. نتایج این آزمایشات نشان می‌دهد كه هر چند چنین ارتباطی فاقد اعتبار علمی است اما مردم آن را باور دارند. ادینگتون[16]، در سال 1968 طی آزمایشی یك مقاله را در اختیار زن و مردی كه تحت تعلیم صدا قرار گرفته بودند گذاشت و از آنان خواست كه عبارات آن را با صوت‌های مختلف بخوانند. سپس صدای آنان را ضبط كرد و آن را در اختیار دو گروه داوطلب قرار داد. گروه اول موظف بود ویژگی‌های صوتی عبارات خوانده شده را بررسی كند و گروه دوم می‌بایست از روی صداها شخصیت صاحب صدا را تشخیص می‌داد. نتیجه نشان داد جملاتی كه با ریتم سریع خوانده می‌شود، بدون توجه به جنس صاحب صدا، او را سرزنده و برون‌گرا نشان می‌دهد. افزایش درجه بلندی صدا در مردان، آنان را فعال‌تر و دارای جذابیت كمتر و زنان را فعال‌تر و برون‌گراتر نشان می‌دهد. بنابراین در برداشت از داده‌های غیركلامی تصورات قالبی بسیاری در میان مردم وجود دارد و از این جهت، برای داوری و برداشت صحیح، باید جانب احتیاط رعایت شود.
 
 
شكل‌گیری برداشت‌های نخستین
  در ابتدا رفتار و علایم غیركلامی برجسته‌ای كه در فرد وجود دارد، توجه ما را به خود جلب می‌كند. سپس تفسیر این علایم براساس تداعی‌هایی كه قبلا یادگرفته‌ایم و افكاری كه فعلا در ذهن ما جریان دارد، برداشت نخستین را شكل می‌دهد:
 
تداعی‌ها:[17] مقصود رابطه و پیوند میان دو یا چند نماد ذهنی است كه بر اساس تشابه معانی كلمات یا بر اساس آن كه مكررا همراه با هم مورد توجه یا تفكر قرار گرفته‌اند، ایجاد می‌شود.
 
دسترسی‌پذیری:[18] مقصود میزان سهولت و سرعت ورود افكار به ذهن است. هر چه میزان دسترسی‌پذیری افكار بیش‌تر باشد، به طور غیر ارادی زودتر به ذهن می‌آیند و بیش‌تر ما را در جهت تفسیر علایم راهنمایی می‌كنند. عوامل زیر در قابلیت دسترسی‌پذیری مؤثرند:
 
انتظارات: در یك آزمایش به دو گروه دانشجویان، اطلاعات متفاوتی از صفات یك سخنران دادند و انتظارات متفاوتی ایجاد كردند. دانشجویان دو گروه پس از استماع سخنرانی، شخصیت سخنران را كاملا متفاوت ارزیابی می‌كردند. پزشكان و پرستاران در كلینیك‌های روان‌پزشكی از بیماران خود رفتار مضطرب و ناخوشایند انتظار دارند و معمولا آنچه فكر می‌كنند می‌یابند.
 
انگیزه‌ها: ما آنچه را می‌خواهیم می‌بینیم، اهدافی كه مورد آرزوی ماست و آن‌ها را می‌خواهیم، بیشتر در دسترس افكار ماست. لذا رفتارها را بر اساس همین اهداف تفسیر می‌كنیم. افرادی كه مایلند خودشان به صورت گروهی عمل كنند، معمولا رفتار دیگران را نیز چنین تفسیر می‌كنند.
 
خلق: خلق مثبت یا منفی(سرحال بودن یا نبودن) دارای تاثیر مستندی در چگونگی تفسیر ما از رفتار دیگران است. آب و هوای خوب یا بد، مسائل جاری خوشایند یا ناخوشایند و مانند آن‌ها خلق مثبت یا منفی را ایجاد می‌كند. خلق‌ها به این دلیل بر تفسیر‌ها اثر می‌گذارد كه افكار مثبت یا منفی را در سطحی می‌آورد كه می‌تواند بر تفسیرهای ما از رفتار تاثیر بگذارد و به اصطلاح عینك خوش‌بینی یا بدبینی درست كند.
 
بافت یا موقعیت:[19] موقعیتی كه یك رفتار در آن واقع می‌شود می‌تواند در تفسیر آن رفتار به ما كمك كند.
 
فعال‌سازی اخیر:[20] یك نماد ذهنی كه اخیرا مورد توجه واقع شده تا مدت زمانی به صورت قابل دسترسی باقی می‌ماند. لذا می‌تواند در تفسیر نمادهای ذهنی دیگر مورد استفاده قرار گیرد.
 
فراوانی فعال‌سازی:[21] استفاده مكرر از یك الگوی شناختی در طی روزها، ماه‌ها و سال‌ها می‌تواند آن را به طور مداوم در دسترس قرار دهد. در این هنگام افراد همان مفاهیم در دسترس را به طور مكرر در تفسیر رفتارهای دیگران به‌كار می‌برند.[22]


[1] . ارونسون، الیوت؛ روان‌شناسی اجتماعی، حسین شكركن، تهران، رشد، 1386، چاپ چهارم، ص 154 و 155.
[2] . The Low Material of first Impression
[3] . Asch s.
[4] . physical Appearance
[5] . Fingold , A
[6] . آذربایجانی، مسعود و دیگران؛ روان‌شناسی اجتماعی با نگرش به منابع اسلامی، تهران، سمت، 1387، چاپ سوم، ص 79 و 80.
[7] . Sheldon. W. H
[8] . endomorph
[9] . mesomorph
[10] . ectomorph
[11] . كریمی، یوسف؛ روان‌شناسی شخصیت، تهران، ویرایش، 1387، چاپ دوازدهم، ص 126.
[12] . viscerotonia
[13] . Somatotonia
[14] . cerebrotonia
[15] . شمس اسفندآباد، حسن؛ روان‌شناسی تفاوت‌های فردی، تهران، سمت، 1385، چاپ دوم، ص 9.
[16] . Addington
[17] . Associations
[18] . Accessibility
[19] . context
[20] . Recent Activation
[21] . Frequent Activation
[22] . روان‌شناسی اجتماعی با نگرش به منابع اسلامی، ص 81 تا 90.


طرح هاي ذهني

 

 

اطلاعات دریافتی از محیط اطرافمان معمولا از صافی‌های شناختی كه از قبل در ذهن ما وجود دارند، عبور می‌كنند. در واقع ما در برخورد با اطلاعات پیرامون مردم و رویدادهای اجتماعی منفعل عمل نمی‌كنیم، بلكه اطلاعات را با توجه به تجارب قبلی‌ای كه از دنیای اجتماعی داریم، تفسیر و سازمان‌دهی می‌كنیم. ساختار و چارچوب‌های شناختی ذهن ما شبكه درهم تنیده و یكپارچه‌ای از اطلاعات مربوط به مفاهیم و موضوعات مختلف می‌باشد كه عصاره‌ای از تجارب ما در برخورد با موضوع مورد نظر می‌باشد. این ساخت‌ها به طرح‌های ذهنی یا طرحواره‌ها معروف‌اند كه شامل بازنمایی‌های مردم از دیگران و رویدادهای اجتماعی هستند. به عنوان مثال طرح ذهنی "سالمند" یا "پیر" مجموعه صفاتی همچون موی سفید، چهره شكسته، قد خمیده، راه رفتن با احتیاط و آرام می‌باشد.[1]

 
 
اهمیت طرح‌های ذهنی
  طرح‌های ذهنی در فرآیند شناخت اجتماعی[2] نقش بسیار مهمی را ایفا می‌كنند. در واقع هر زمان كه با موقعیت جدیدی روبرو می‌شویم، آن را در پرتو اطلاعاتی كه در ذهن خود از موقعیت‌های گذشته داریم، تفسیر می‌كنیم. طرح‌های ذهنی به ما كمك می‌كنند جنبه‌های مهم یك موقعیت را تشخیص دهیم و بتوانیم حجم عظیمی از اطلاعات را به سرعت پردازش كنیم. طرح‌های ذهنی از جمله ابزارهای ذهن برای مقابله با انباشت اطلاعات هستند و به عنوان "صافی‌های شناختی" عمل می‌كنند. این طرح‌ها، فضاهای خالی بین اطلاعات ما را پر می‌كنند. اگر دقت كنیم متوجه می‌شویم گاه هنگام تعامل با دیگران، تمام كلمات و جملات آنان را نشنویم، اما مقصودشان را درمی‌یابیم. در واقع طرح‌های ذهنی، نقصان اطلاعات ما را تكمیل می‌كنند. همچنین طرح‌های شناختی بر فرآیند توجه[3] تاثیر دارند.
  ما بیشتر به اطلاعاتی توجه می‌كنیم كه با انتظارات قبلی ما هماهنگی ندارند. مثلا از میان صدها نفری كه در خیابان از كنار ما رد می‌شوند، توجه ما به افرادی بیشتر معطوف می‌شود كه از لحاظ سر و وضع ظاهری و لباس با هنجارهای اجتماع تفاوت زیادی دارند، اما افرادی كه لباس یا قیافه‌ای موافق با عرف اجتماع دارند، توجه چندانی را جلب نمی‌كنند. یكی دیگر از مزایای طرح‌های ذهنی تسهیل یادآوری است. غالبا حافظه[4] زمانی خوب عمل می‌كند كه بتواند محفوظات خود را به صورت طرح‌های ذهنی درآورد. در این صورت طرح‌ها، بسیاری از جزئیات موقعیت را با خود به همراه خواهند داشت. كوهن[5] در یك آزمایش، فیلمی از یك زن را به تعدادی آزمودنی نشان داد. به برخی از آزمودنی‌ها گفته شد كه این زن پیشخدمت است و به برخی دیگر كتابدار معرفی شد. برخی از ویژگی‌های این زن با طرح ذهنی كتابدار و برخی دیگر با طرح ذهنی پیشخدمت متناسب بود. پس از دیدن فیلم، از آزمودنی‌ها خواسته شد جزئیات رفتارهای موجود در فیلم را به یاد بیاورند. آزمودنی‌ها جزئیاتی را بهتر به خاطر می‌آوردند كه با طرح ذهنی‌شان متناسب بود. البته باید خاطرنشان كرد كه فقط جزئیات هماهنگ با طرح ذهنی یادآوری نشدند، بلكه هم جزئیات هماهنگ و هم جزئیات ناهماهنگ با طرح ذهنی بهتر از اطلاعات نامرتبط با طرح‌ها یادآوری می‌شدند. گاهی به‌خاطرآوردن اطلاعات ناقص طرح ذهنی، آسان‌تر از یادآوری اطلاعات هماهنگ با آن می‌باشد. در مواردی كه طرح ذهنی بسیار ریشه‌دار و مستحكم است، یادآوری اطلاعات ناهماهنگ با طرح ذهنی آسان‌تر است. اما زمانی كه طرح ذهنی از استحكام لازم برخوردار نیست، به خاطر آوردن اطلاعات هماهنگ با طرح راحت‌تر‌ می‌باشد. به‌طور مثال اگر شما یكی از دوستانتان را فردی مهربان و خوش‌برخورد بدانید، اگر اتفاقا رفتار خشنی نشان دهد با احتمال بیشتری یادآوری خواهید كرد، اما اگر به تازگی با شخصی خشك و بی‌عاطفه آشنا شوید، رفتارهای خشك و رسمی او توجه خاص شما را جلب می‌كند و رفتارهایی كه حاكی از صمیمیت اوست، نادیده گرفته می‌شود. این موارد حاكی از تاثیرات مهم طرح‌های ذهنی بر جنبه‌های مختلف شناخت اجتماعی است.
 
  با توجه به رابطه تنگاتنگی كه میان شناخت اجتماعی و تعامل اجتماعی وجود دارد تا به تاثیرات طرح‌های ذهنی بر تعامل اجتماعی نیز توجه كنیم؛ طرح ذهنی ما از یك عمل هر چه مطلوب‌تر باشد، به احتمال بیشتری خود ما نیز آن عمل را انجام می‌دهیم. مثلا اگر سیگار كشیدن را موجب آرامش روانی بدانیم، احتمالا در آینده جزو افراد سیگاری خواهیم بود، ولی اگر این عمل را تضییع حقوق دیگران و ضرر زدن به خود بدانیم، كمتر به سوی آن گرایش پیدا می‌كنیم. نمونه روشن این همبستگی را می‌توان در نقش تصورات قالبی[6] در پیشداوری و تبعیض مشاهده كرد. در واقع رفتار تبعیض‌آمیز افراد، معمولا زاییده تصورات قالبی آنها می‌باشد.[7]
 
 
انواع طرح‌های ذهنی
  طرح‌های ذهنی را می‌توان در چهار دسته كلی جای داد: طرح‌های مربوط به اشخاص، نقش‌ها، وقایع و طرح ذهنی از "خود".
 
طرح ذهنی از اشخاص[8]
  طرحی كه از یك شخص در ذهن خود داریم شامل مجموعه‌ای از صفات و ویژگی‌های اوست. در صورتی می‌توان بر این مجموعه صفات، نام طرح ذهنی نهاد كه همه این ویژگی‌ها به نوعی با یكدیگر مرتبط باشند. بدین‌معنا كه همه آن‌ها را جنبه‌هایی از شخصیت آن فرد بدانیم و آنها را صفاتی كه به صورت اتفاقی مشاهده شده باشند، ندانیم. نوع خاصی از این‌گونه طرح‌های ذهنی "نظریه ناآشكار شخصیت"[9] نام دارد كه در روان‌شناسی اجتماعی از اهمیت والایی برخوردار است.
  بسیاری از مردم اعتقاد دارند كه برخی صفات مانند مهربانی و باهوش بودن با هم همایند هستند. در یك تحقیق، از دانشجویان خواسته شد افرادی را كه می‌شناسند توصیف كنند. در این توصیفات كلمات باهوش، مهربان، خودمحور، جاه‌طلب و تنبل بیش از كلمات دیگر به‌كار رفته بود، اما همه این كلمات در مورد یك نفر به‌كار نمی‌رفت. افرادی كه باهوش توصیف می‌شدند معمولا مهربان نیز بودند ولی به‌ندرت این افراد به عنوان خودمحور توصیف می‌شدند. چون اغلب افراد از وجود چنین نظریه‌ای در ذهن خود بی‌اطلاع هستند. به این نوع طرح ذهنی نظریه "ناآشكار" شخصیت گفته می‌شود.
  از دیگر طرح‌های ذهنی مربوط به اشخاص كه در حوزه روان‌شناسی اجتماعی مهم است "تصورات قالبی" است. تصور قالبی، طرحی ذهنی است كه در آن صفات خاصی به گروه‌هایی از افراد اطلاق می‌شود، بدون آنكه تفاوت‌های واقعی بین اعضای گروه در نظر گرفته شود. در برخی جوامع، سفیدپوستان درباره سیاه‌پوستان تصورات قالبی خاصی دارند. همچنین افراد برخی ملیت‌ها درباره افراد سایر ملت‌ها، نژادها، فرهنگ‌ها، مذهب‌ها و حتی افراد جنس مخالف تصورات قالبی خاصی دارند. این قالب‌های فكری گاه از واقعیت فاصله می‌گیرند و زمینه پیشداوری و تبعیض را فراهم می‌كنند.[10]
 
طرح‌های ذهنی از نقش‌ها[11]
  طرح‌های ذهنی كه از نقش‌ها در ذهن ایجاد می‌شوند، بیان می‌كنند كه افراد در نقش و پایگاه خاص چه رفتارهایی خواهند داشت. هنگامی كه شخصی را بر اساس یك نقش خاص مقوله‌بندی[12] می‌كنیم، انتظارات خود را برای تعامل‌های آینده بر پایه قالب‌های فكری ملازم با آن نقش استوار می‌كنیم. به‌طور مثال ما طرح ذهنی خاصی از "استاد دانشگاه" داریم، یعنی با توجه به پایگاه اجتماعی استادی، از او انتظار داریم كه درباره موضوعات درسی صحبت كند و به سوالات دانشجویان پاسخ دهد، اما انتظار نداریم كه كالایی به ما بفروشد یا شعبده‌بازی كند.[13]
 
طرح‌های ذهنی از وقایع[14]
  این نوع طرح ذهنی نشان می‌دهد كه در یك موقعیت خاص، رخ دادن چه حوادثی انتظار می‌رود. مثلا طرح ذهنی رفتن به سالن غذاخوری را در نظر بگیرید. با توجه به این طرح انتظار دارید پیشخدمت بر سر میز غذا حاضر شود و سفارش شما را بپرسد و آن را برایتان بیاورد، اما انتظار ندارید در كنارتان بنشیند و مشغول گفتگو با شما شود.[15]
 
طرح ذهنی از خود[16]
  اگر از شما بپرسند كه آیا خود را فردی كم‌رو، خوش‌اخلاق و ... می‌دانید؟ در پاسخ دادن كمتر دچار مشكل می‌شوید. این بدان علت است كه در طول زندگی فرصت‌های بسیاری برای مشاهده ‌رفتار و درك احساسات خود داشته و اطلاعات اجتماعی فراوانی از سوی دیگران دریافت كرده‌اید. براساس این تجارب، ما معمولا برداشتی از شخصیت خود در بسیاری از ابعاد داریم. البته هیچ كس نمی‌تواند ادعا كند كه به همه ویژگی‌ها و ابعاد مختلف شخصیت خود شناخت كامل دارد، اما بخش وسیعی از ویژگی‌های خود را می‌شناسیم.[17]
 


[1] . كریمی، یوسف؛ روان‌شناسی اجتماعی، تهران، ارسباران، 1384، چاپ چهاردهم، ص 41.
[2] . Social Cognition
[3] . Attention
[4] . Memory
[5] . Cohen, C.E
[6] . Stereotype
[7] . آذربایجانی، مسعود و دیگران؛ روان‌شناسی اجتماعی با نگرش به منابع اسلامی، تهران، سمت، 1387، چاپ سوم، ص 97 تا 100.
[8] . person schema
[9] . Implicit personality theory
[10] . كریمی، یوسف؛ روان‌شناسی اجتماعی، ص 313 و 314.
[11] . Role schema
[12] . Categorization
[13] . ارونسون، الیوت؛ روان‌شناسی اجتماعی، حسین شكركن، تهران، رشد، 1386، چاپ چهارم، ص 165 تا 167.
[14] . Event schema
[15] . روان‌شناسی اجتماعی با نگرش به منابع اسلامی، ص 100 تا 102.
[16] . Self schema
[17] . كریمی، یوسف؛ روان‌شناسی اجتماعی، ص 316.

نقد نظريه فرويد Critique of Freud’s system

 

 

نظام فروید، تاثیر عظیمی بر نظریه و عمل در روان‌شناسی و روان‌پزشكی، بر تصور از ماهیت انسان و بر درك ما از شخصیت داشته است. تاثیر وی در فرهنگ عمومی نیز محسوس است. روان‌شناسی نوین، بسیاری از مفاهیم فرویدی را از جمله نقش ناهشیار، اهمیت تجربیات كودكی در شكل‌گیری رفتار بزرگسال و عمل مكانیزم‌های دفاعی، جذب كرد. این دیدگاه‌ها و دیدگاه‌های دیگر، پژوهش‌های زیادی را تولید كرده‌اند. اندیشه‌های بزرگ نه تنها به خاطر اینكه معتبر به حساب می‌آیند، بلكه همچنین به این علت كه نادرست انگاشته می‌شوند، الهام‌بخش هستند. بنابراین، آنها رشد دیدگاه‌های دیگر را می‌انگیزند. با وجود آنكه پژوهش درباره اندیشه‌های فروید و بررسی‌های آزمایشی مفاهیم وی همچنان فراوان خواهد بود، روان‌كاوی به عنوان یك شیوه درمانی، از نظر اهمیت افت كرده است. تعداد فزاینده‌ای از مردم در جستجوی درمان برای مشكلات رفتاری و هیجانی هستند، ولی تعداد كمتری رویكرد گران‌قیمت و طولانی‌‌مدتی كه فروید آن را به وجود آورد انتخاب می‌كنند.[1]

 
 
انتقادات بر دیدگاه فروید عبارتند از:
 
1. افرادی با تمركز فروید بر مسایل جنسی و پرخاشگری، به عنوان نیروهای برانگیزنده عمده به چالش برخاسته و معتقدند كه ما بیشتر توسط تجربیات اجتماعی شكل می‌گیریم تا تجربیات جنسی.
 
2. برخی نظریه‌پردازان با تصویر جبرگرایانه فروید از ماهیت انسان مخالف‌اند و پیشنهاد می‌كنند كه ما اراده آزاد بیشتری از آنچه فروید قبول داشت داریم و می‌توانیم انتخاب عمل داشته و به طور خودانگیخته رشد كنیم، به صورتی كه حداقل كنترل محدودی بر سرنوشتمان داشته باشیم.[2]
 
3. فروید برای رشد روانی جنسی، یك دوره كمون و توقف قایل است در حالی كه هیچ دلیل روشنی بر وجود چنین وقفه‌ای وجود ندارد و حتی مطالعه حیوانات نیز نشان می‌دهد كه رشد جنسی هرگز متوقف نمی‌شود.[3]
 
4. فروید نظر‌های خود را از مشاهدات شخصی‌اش به وجود آورد. بیشتر داده‌های او از تحلیل رفتار خودش به دست آمدند. منابع دیگر داده‌ها، مطالبی بودند كه بیماران او هنگام قرار گرفتن روی كاناپه در تداعی‌های آزادشان به وی می‌گفتند.
 
5. انتقاد دیگر، رؤیاهای او و بیمارانش است. این داده‌ها اغلب غیرقابل اثبات هستند. اگر كسی بخواهد یك اصل را در روان‌شناسی وضع كند، این كار باید از طریق آزمایشگری و مشاهده كنترل‌شده انجام شود كه اگر به طور مناسب گزارش شود، روان‌شناسان دیگر می‌توانند آن را تكرار كنند. اغلب آنچه را كه روان‌كاوی به عنوان داده‌هایش گزارش می‌دهد، باید به صورت اعتقاد دانست.
 
6. طبق نظر برخی افراد، فروید به مقدار زیاد به اسطوره‌شناسی متكی بود. شاید بدترین این پندارها، عقده ادیپ بود. مطرح كردن این موضوع كه كودك نابالغ در ناهشیار خود اندیشه فطری داشتن روابط جنسی با والدینش را دارد، نامعقول به نظر می‌رسد. همین امر در مورد اضطراب اختگی صدق می‌كند. چگونه دختر بچه‌ای كه هرگز آلت مردی را ندیده است می‌تواند به آن حسد ورزد؟[4]
 
7. انتقاد دیگر، به تاكید فروید بر رفتار گذشته و نادیده گرفتن اهداف و آرزوهای ما مربوط است. این نظریه‌پردازان معتقدند كه به اندازه تجربیات قبل از 5 سالگی‌مان و حتی بیشتر از آن تحت تاثیر آینده یعنی امیدها و برنامه‌هایمان قرار داریم.
 
8. فروید، توجه بسیار زیادی به افرادی كه از نظر هیجانی آشفته هستند داشته و افرادی را كه از نظر روانی سالم و از نظر هیجانی پخته هستند نادیده گرفته است. اگر ما بخواهیم یك نظریه درباره شخصیت انسان بسازیم، چرا بهترین و سالم‌ترین افراد را مطالعه نكنیم، چرا علاوه بر ویژگی‌های منفی به بررسی ویژگی‌های مثبت انسان نپردازیم.[5]
 
9. هورنای نوشت: «بدبینی فروید در رابطه با روان‌رنجوری و درمان آن از بی‌اعتقادی عمیق او نسبت به نیكی و رشد انسان برخاست. فرض او بر این بود كه انسان محكوم به رنج بردن یا ویرانگری است... عقیده شخصی من این است كه بشر استعداد و تمایل دارد تا قابلیت‌هایش را رشد دهد و به انسانی شایسته تبدیل شود... من معتقدم كه بشر می‌تواند تغییر كند و تا پایان عمر به این تغییر یافتن ادامه دهد».[6]
 
10. تعاریف مبهم برخی مفاهیم فرویدی، زیر سؤال برده شده است. منتقدان به سردرگمی و تناقض در اصطلاحاتی مانند نهاد، من و فرامن اشاره كرده‌اند. آیا آنها ساختارهای بدنی جداگانه‌ای در مغز هستند؟ آیا آنها فرایندهای انعطاف‌پذیری هستند؟ فروید در نوشته‌های بعدی خود به مشكلاتی كه در تعریف كردن دقیق برخی از مفاهیم او وجود دارد اشاره نموده است ولی تردیدها همچنان باقی است.[7]
 
11. شرایطی كه فروید تحت آن داده‌هایش را جمع‌آوری كرده است غیر نظام‌دار و كنترل‌نشده است. او گفته‌های هر بیمار را كلمه به كلمه ثبت نمی‌كرد بلكه بر روی یادداشت‌هایی كه چند ساعت پس از ملاقات با بیمار تهیه كرده بود كار می‌كرد. در این فاصله مطمئنا بعضی از داده‌های اصلی(كلمات بیمار) را بر اثر خیال‌پردازی‌های ضمن بازیابی و تحریف و حذف از دست می‌داد. بنابراین، داده‌ها تنها شامل آنهایی بودند كه فروید به یاد می‌آورد.[8]
  همه این انتقادات در ساختن دیدگاه‌های رقیب درباره شخصیت مورد استفاده قرار گرفتند، كه به سرعت به انشعاب در محفل روان‌كاوی منجر شد و مكاتب اشتقاقی روان‌كاوی فروید را به وجود آورد.[9]
 
 

[1] . شولتز دوان، شولتز سیدنی الن؛ نظریه‌های شخصیت،‌ یحیی سید محمدی، تهران، ویرایش، 1384، چاپ هفتم، ص 95.
[2] . همان، ص 96.
[3] . كریمی، یوسف؛ روان‌شناسی شخصیت، تهران، ویرایش، 1375، چاپ دوم، ص 75.
[4] . ویلیام لاندین، رابرت؛ نظریه‌ها و نظام‌های روان‌شناسی، یحیی سید محمدی، تهران، ویرایش، 1383، چاپ سوم، ص 278 ـ 279.
[5] . نظریه‌های شخصیت، ص 96.
[6] . شولتز دوان، شولتز سیدنی الن؛ تاریخ روان‌شناسی نوین، علی‌اكبر سیف و همكاران، تهران، دوران، 1382، چاپ دوم، ص 507.
[7] . نظریه‌های شخصیت، ص 96.
[8] . تاریخ روان‌شناسی نوین، ص 477.
[9] . همان، ص 479.


اسناد Attribution

 

 

فرایندی که از طریق آن در پی کسب اطلاعات درباره فهم چرایی رفتار برمی‌آییم "اسناد" نامیده می‌شود. ما نیازمندیم علل رفتار خود و دیگران و صفات ماندگار آن‌ها را بدانیم. به عبارت روشن‌تر، اسناد به تلاش ما در فهم علل رفتار دیگران و نیز رفتار خودمان اشاره دارد.[1] هایدر[2] نیز بیان می‌کند: اسناد عبارت از فرایندی است که افراد به کار می‌گیرند تا رویدادها یا رفتارها را به عوامل زیربنایی خود پیوند دهند. نتایجی که ما درباره علل رفتار دیگران به دست می‌آوریم بر ارتباطات ما تاثیر می‌گذارد. از اینرو اسنادها نقش مهمی در بسیاری از جنبه‌های رفتار اجتماعی از جمله متقاعدسازی، پیش‌داوری، ارتباطات درازمدت، نفوذ اجتماعی و تعارض ایفا می‌کنند.

  روان‌شناسان اجتماعی به دلیل پیچیدگی قضیه اسناد در تحلیل آن اتفاق نظر ندارند و نظریه‌های بسیاری در مورد تبیین نحوه عمل آن پیشنهاد داده‌اند که در حقیقت هر یک از آن‌ها چارچوب‌هایی برای فهم چگونگی تلاش ما برای ادراک دنیای اجتماعی است.[3]
نظریه اول: از جمله مهم‌ترین نظریه‌های اسناد عبارت است از نظریه "روان‌شناسی ساده" در اسناد هایدر که طبق این نظریه، مردم سعی می‌کنند رفتار دیگران را مانند روان‌شناسان درک کنند و بر این اساس رفتارهای آن‌ها را یا نتیجه عوامل موقعیتی فرض می‌کنند(اسناد موقعیتی) و یا آن‌ها را به عوامل درونی و شخصیتی آن‌ها نسبت می‌دهند(اسناد شخصی).
نظریه دوم: نظریه استنباط متناظر جونز[4] و دیویس[5] است که در آن پیامد رفتار را مبنای اسناد می‌داند. این نظریه پیش‌بینی می‌کند که مردم سعی دارند از روی رفتار استنباط کنند که آیا آن رفتار با یک خصیصه پایدار شخص تطبیق می‌کند یا خیر.
نظریه سوم: نظریه تغییر همگام هارولد کلی[6] است که برای هر رفتار سه وجه قایل است و اسناد را بر اساس این سه وجه انجام می‌دهد. وجه اول همرایی، یعنی آیا همه در آن موقعیت همان رفتار را داشته‌اند. وجه دوم تمایز، یعنی آیا در غالب موقعیت‌ها رفتار فرد همین‌گونه است. وجه سوم پایایی یا ثبات، یعنی آیا او همیشه در چنین موقعیتی همین رفتار را دارد یا فقط همین یکبار چنین رفتار کرده است. چنانچه همرایی و تمایز پایین و ثبات بالا باشد احتمال اسناد گرایشی بیشتر می‌شود.    
نظریه چهارم: نظریه ترکیبی اسناد شیور[7] می‌باشد که مبتنی بر سه فرض درباره طبیعت انسان است: نخست اینکه رفتارها به صورت تصادفی روی نمی‌دهند و قابل پیش‌بینی هستند. دوم اینکه مردم تمایل به درک، تبیین و پیش‌بینی رفتار دیگران دارند و سوم اینکه رفتارهای قابل مشاهده افراد، اطلاعات معتبری درباره علل زیربنایی خود به دست می‌دهند.
نظریه پنجم: نظریه سه‌بعدی واینر[8] است که اسنادها را از نظر سه بعد درونی یا بیرونی بودن، پایدار یا ناپایدار بودن و قابل کنترل یا غیرقابل کنترل بودن مورد بررسی قرار می‌دهد. ترکیب این سه بعد، جمعا هشت نوع اسناد مختلف را به وجود می‌آورند و بنابراین طبق این دیدگاه، اسنادها به دو نوع موقعیتی و گرایشی خلاصه نمی‌شوند.[9]
  همچنین در زمینه اسناد، سوگیری‌هایی وجود دارد که موجب می‌گردد رفتار فرد اشتباها به علت بیرونی یا درونی نسبت داده شود و به نتیجه‌گیری نادرست بیانجامد. به این سوگیری‌ها اصطلاحا "خطای اساسی در ادراک" می‌گویند که عبارتند از خطای بنیادی اسناد[10]، اثر عامل – ناظر[11] و سوگیری خدمت به خود[12] که هر یک از آن‌ها به دلایل مختلفی ایجاد می‌شود.[13] تمایل ما به اسناد دادن شکست‌های دیگران به عوامل درونی آنان و نسبت دادن موفقیت‌های آنان به عوامل بیرونی را خطای بنیادی اسناد می‌گویند. اثر عامل – ناظر اشاره می‌کند که اسناد ما در تعیین علل درونی یا بیرونی به عامل یا ناظر بودن ما بستگی دارد. به طور مثال اگر ببینیم دیگری به زمین خورده است حادثه را به علتی درونی(دست و پا چلفتی بودن او) نسبت می‌دهیم، اما اگر خودمان زمین بخوریم آن را به علتی بیرونی(لغزنده بودن زمین یا صاف بودن ته کفش) نسبت می‌دهیم. سوگیری خدمت به خود، یعنی شخص با بزرگ کردن سهم خود در مورد رفتارهای مثبت، عزت نفس خود را افزایش می‌دهد و از سوی دیگر سهم خود را در مورد رفتارهای منفی با سرزنش دیگران یا انداختن گناه به گردن عوامل موقعیتی به حداقل رسانده و عزت نفس خود را حفظ می‌کند. سوگیری دیگر از نیاز به احساس کنترل بر محیط ناشی می‌شود. در فرایند سوگیری، عواملی چون برجستگی(یعنی موثر دانستن برجسته‌ترین محرک‌ها) نقش دارند.
  نظریه اسناد کاربردهای زیادی در حوزه‌های مختلف نظیر پیشرفت تحصیلی، عملکرد شغلی، بازدهی کارگران، رضایت شغلی، موفقیت‌های ورزشی، انحرافات، بزهکاری‌ها و نظایر آن‌ها داشته است که غالب این کاربردها پشتوانه تجربی قابل توجه داشته‌اند.[14]   
 


[1]  . شمس اسفند‌آباد، حسن؛ روان‌شناسی تفاوت‌های فردی، تهران، سمت، 1384، ص 106.
[2] . Heider
[3]  . آذربایجانی، مسعود و دیگران؛ روان‌شناسی اجتماعی با نگرش به منابع اسلامی، تهران، سمت، 1387، چاپ سوم، ص 57 و 58.    
[4] . Jones
[5] . Davis
[6] . Harold Kelley
[7] . Shaver
[8] . Weiner
[9]  . روان‌شناسی تفاوت‌های فردی، ص 107 تا 110.
[10] .undamental attribution error F
[11] .ctor-Observer Effect The  A
[12] . The Self-Serving Bias
[13] . کریمی، یوسف؛ روان‌شناسی اجتماعی، تهران، ارسباران، 1384، چاپ چهاردهم، ص 302 تا 312.
[14] . روان‌شناسی اجتماعی با نگرش به منابع اسلامی، ص 59 تا 70.
 


 

رشد شخصيت در دوره شيرخوارگي Development of personality in babyhood

 

 

شخصیت، جذاب‌ترین، پیچیده‌ترین و مهمترین مبحث دانش روان‌شناسی به‌شمار می‌رود. به گفته‌ عده‌ای از روان‌شناسان، شخصیت از ابتدای تولد تا خاتمه عمر در حال شكل گرفتن و تكامل است و به همین دلیل هیچ‌گاه نمی‌توان از آن به عنوان حالتی ثابت و غیرقابل تغییر سخن گفت.[1] البته بحث رشد شخصیت در كودك شیرخواره و نوزاد، بحث پیچیده‌ای است و تصویر واضحی از آن در اختیار ما قرار نگرفته است. به‌طور مثال، آلپورت نوزاد را به صورت موجودی كاملا لذت‌جو، مخرب، ناخوشایند و غیراجتماعی، كاملا خودخواه، ناشكیبا و وابسته توصیف می‌كند. مواد خام ژنتیكی جسم، خلق‌وخو و هوش در او وجود دارند، اما در دوران نوزادی، چیز كمی وجود دارد كه بتوان آن را شخصیت نامید. نوزاد مطابق سائق‌ها و بازتاب‌های خود كه با كاهش تنش و افزایش لذت در ارتباط هستند، عمل می‌كند.[2]

 
 
شخصیت در دوران نوزادی
  نوزادی، اولین مرحله رشد روانی – اجتماعی است، دوره‌ای كه تقریبا سال اول زندگی را دربرمی‌گیرد و با مرحله دهانی رشد فروید برابر است. این دوره، از تولد شروع شده و تا زمانی كه كودك معمولا در 18 تا 24 ماهگی به‌صورت شمرده صحبت كند، ادامه می‌یابد.[3] به عبارت دیگر دوره شیرخوارگی یا نوزادی به بخشی از كودكی گفته می‌شود كه از تولد تا زبان باز كردن ادامه دارد و به خاطر عدم توانایی سخن گفتن، این دوره را می‌توان دوره پیش‌كلامی نیز نامید.[4]
 
 
رشد جسمانی
  نخستین جنبه‌های تفاوت‌های شخصیتی، از آغاز تولد در میان نوزادان مشاهده می‌شود. واضح‌ترین این تفاوت‌ها در میزان رشد جسمی در هنگام تولد است. نوزادانی كه زودتر از 9 ماه به دنیا می‌آیند، یا در هنگام تولد كمتر از 5/2 كیلو می‌باشند، نارس محسوب می‌شوند و نیاز به مراقبت‌های ویژه دارند تا در برابر عفونت‌ها، تغییرات درجه حرارت و فشار روانی مادر به سازگاری و رشد مناسب برسند.[5]
  یكی از تغییرات آشكار و قابل توجه در سال اول زندگی در رشد جسمانی كودك روی می‌دهد. قد نوزادان معمولا بین 48 تا 50 سانتی‌متر و وزن آنها حدود 7/2 تا 85/3 كیلوگرم است. در 12 ماه اول زندگی، حدود 50 درصد به قد كودكان و 200 درصد به وزنشان افزوده می‌شود. تغییرات قد و وزن در 2 سال اول زندگی سریع هستند. افزایش چربی در حدود 9 ماهگی به اوج خود می‌رسد، به بچه كمك می‌كند دمای ثابت بدن را حفظ كند، در حالی كه رشد عضله كند و تدریجی است. رشد اندام‌های بدن از گرایش‌های سری – پایی و مركزی – پیرامونی تبعیت می‌كند كه موجب تغییر در تناسب‌های بدن می‌شود. مغز و مناطق مختلف قشر مخ، به همان ترتیبی كه توانایی‌های گوناگون در كودك نمایان می‌شوند، رشد می‌كنند.[6] نوزاد بیشتر وقت خود را صرف خوابیدن می‌كند و هنگام خواب با آرامش تمام استراحت می‌كند. گریه، از ویژگی‌های آشكار نوزادان است و شیوه خاص آن را، حتی در پنج روز اول زندگی، می‌توان به خوبی مشاهده نمود. نوزادان در هفته‌های اول زندگی اشیائی را كه در فاصله 20 تا 22 سانتی‌متر قرار گرفته‌اند می‌توانند ببینند و صدای زیر و بم را از یكدیگر تشخیص دهند.[7]
 
 
رشد حركتی
  رشد حركتی در دوران كودكی، مثال خوبی است از عملكردهایی كه به رسش[8] بستگی دارند. در سال اول زندگی، كودكان می‌توانند بدون كمك دیگران بنشینند، سپس سینه‌خیز و بالاخره راه بروند. هرچند این توانایی‌ها به رسش بستگی دارند، ولی داشتن امكان برای تمرین مهارت‌های حركتی نیز در آن موثر است. به‌طور كلی، زمان ظاهر شدن عملكردهای حركتی كودك مانند راه رفتن، باهوش یا حتی رشد جسمانی بعدی كودك ارتباطی ندارد و نمو حركتی زمانی به انجام می‌رسد كه كودك به سطح رشد لازم برای تحقق پاره‌ای از فعالیت‌ها رسیده باشد و رفتارهای بازتابی ابتدایی در او كمتر شده باشد.[9]
 
 
رشد شناختی
  رشد شناختی، در سال اول زندگی در قلمروهای مختلفی بروز می‌كند كه از میان آنها چهار قلمرو اهمیت خاصی دارند. اولین توانایی "ادراك" است. كودك خردسال می‌تواند اشیاء و كیفیات آنها مانند، رنگ، عمق و شكل را ادراك كند. دومین توانایی "توانایی تشخیص اطلاعات" است. كودكان قادرند محرك‌هایی را كه به هم شباهت دارند، ولی یكسان نیستند تشخیص دهند، مانند تصاویر تكرای از یك چهره كه از زوایای مختلف دیده می‌شود. سومین توانایی "رده‌بندی" است، یعنی گروه‌‌بندی اشیاء یا امور براساس مشخصه‌های مشترك. برای مثال در سن یك‌سالگی، كودكان احتمالا اشیاء را برحسب رنگ رده‌بندی می‌كنند. چهارمین توانایی شناختی كودك در سال اول زندگی "افزایش حافظه" است. كودكان خردسال می‌توانند محركی را كه قبلا دیده‌اند تشخیص دهند و همچنان كه بزرگتر می‌شوند محركی را كه قبلا با فاصله زمانی طولانی‌تری دیده‌اند تشخیص خواهند داد.[10]
 
 
رشد هیجانی و اجتماعی
  مطالعاتی كه در این زمینه انجام شده به میزان دلبستگی كودكان به مادرانشان می‌پردازد. نظریه‌پردازان چنین مطرح كرده‌اند كه نوزاد انسان به‌طور ژنتیكی آماده است تا به افرادی كه از او مراقبت می‌كنند دلبسته شود و این دلبستگی‌ها باعث سازش بیشتر او با محیط می‌شود. بدین‌ترتیب کودک به دلیل دلبستگی به والدین خود، ارزش‌ها و معیارهای افرادی را كه از او مراقبت می‌كنند را می‌پذیرد. شدیدترین دلبستگی‌ها زمانی ایجاد می‌شود كه مراقبت‌كننده در برابر حركات و رفتار كودك حساس و پاسخگو و حامی او باشد.[11]
  در این دوره تقریبا همه علائم هیجان‌های اصلی در كودك وجود دارد. لبخند اجتماعی بین 6 تا 10 هفتگی و خنده تقریبا بین 3 تا 4 ماهگی نمایان می‌شود. خشم و ترس، مخصوصا به ‌صورت اضطراب غریبه در نیمه دوم یك‌سالگی افزایش می‌یابد و توانایی پی‌بردن به احساسات دیگران در سال اول بیشتر می‌شود. همچنین نوباوگان بین 7 تا 10 ماهگی، جلوه‌های صورت را به گونه‌ طرح‌های سازمان‌یافته، درك می‌كنند و در اواسط سال دوم، می‌فهمند كه واكنش‌های هیجانی دیگران با آنها فرق دارند.[12]
 
 
رشد مهارت‌های جنبشی
  سخن گفتن، از جمله مهارت‌های جنبشی كودكان به شمار می‌آید و اكثر آنها از 12 ماهگی به بعد زبان را برای بیان خواست‌ها و نیازهای خود به‌كار می‌برند، هرچند كه بعضی از كودكان تا 2 سالگی هم قادر به سخن‌گویی نیستند. در این دوره قدرت تقلید و ایجاد صدا در كودك بسیار زیاد است و اگر از پیشرفت‌ محروم بماند ممكن است بعدها به اختلال‌های گفتاری دچار شود.[13] البته باید توجه داشت كه در آغاز سخن گفتن، زبان کودكان همواره تایید نمی‌شود، بلكه در سطح فردی یا خودمحور صورت می‌گیرد. این دوره از نوباوگی با زبان اوتیستیك مشخص می‌شود، یعنی زبان خصوصی‌ای كه برای دیگران معنی چندانی ندارد. ارتباط اولیه به صورت جلوه‌های صورت و به صدا درآوردن واج‌های مختلف بیان می‌شود كه هر دو آنها از طریق تقلید آموخته می‌شوند و سرانجام ژست‌ها و صداهای گویایی، برای كودك همان معنایی را پیدا می‌كنند كه برای دیگران دارند. این ارتباط، علامت شروع زبان نحوی و پایانی دوره نوباوگی است.[14]
 
 
نقش مادران
  واضح است كه نوزاد در هفته‌های اول بعد از تولد، در تعامل میان مادر و نوزاد، كاملا منفعل و كنش‌پذیر نیست. در طول سه ماهه اول زندگی و شاید هم قبل از آن، نوزاد فعالانه با مادر خود در تماس است و با حركت‌ها و ژست‌های خاص، از قبیل تعقیب حركت‌های مادر با چشم، لبخند زدن، گریه كردن و نظایر آن، توجه مادر را به خود جلب می‌كند.[15] نقش مادران در این دوره دارای اهمیت فراوانی است. به طوری كه جدایی كودك از مادر اثرات ناگوار روانی را درپی‌دارد. از عوامل حیاتی مهم در طول این دوره كسب محبت كافی و امنیت در درجه اول از سوی مادر است. اگر كودك در برآورده كردن این نیازها موفق باشد، رشد روانی مثبتی خواهد كرد و شخصیت وی شكل خواهد گرفت.[16]


[1] . احدی، حسن؛ روان‌شناسی رشد، تهران، بنیاد، 1374، چاپ هشتم، ص 85.
[2] . شولتز، دوان‌پی؛ نظریه‌های شخصیت، یوسف كریمی و همكاران، تهران، ارسباران، 1378، چاپ دوم، ص 274.
[3] . فیست، جس؛ نظریه‌های شخصیت، یحیی سیدمحمدی، تهران، روان، 1386، چاپ دوم، ص 264.
[4] . منصور، محمود؛ روان‌شناسی ژنتیك، تهران، سمت، 1381، چاپ سوم، ص 169.
[5] . كریمی، یوسف؛ روان‌شناسی شخصیت، تهران، ویرایش، 1378، چاپ پنجم، ص 25.
[6] . برك، لورا ای؛ روان‌شناسی رشد، یحیی سیدمحمدی، تهران، ارسباران، 1381، چاپ اول، ص 209.
[7] . همان، ص 148.
[8] . "رسش" عبارت است از توالی همگانی بیولوژیكی در دستگاه عصبی مركزی كه زمینه را برای ظاهر شدن عملكردی روان‌شناختی آماده می‌كند.
[9] . ماسن، هنری و همكاران؛ رشد و شخصیت كودك، مهشید پارسایی، تهران، سعدی، 1374، چاپ هشتم، ص 134.
[10] . همان، ص 135.
[11] . همان، ص 173.
[12] . برک، لورا ای؛ روان‌شناسی رشد، ص 291.
[13] . پارسا، محمد؛ روان‌شناسی رشد کودک و نوجوان، تهران، بعثت، 1375، چاپ یازدهم، ص 149.
[14] . فیست، جس؛ نظریه‌های شخصیت، ص 265.
[15] . روان‌شناسی شخصیت، ص 28.
[16] . شولتر، دوان‌پی؛ نظریه‌های شخصیت، ص 274.


 

شناخت اجتماعي Social cognition

 

 

انسان موجودی اجتماعی است و به تعامل با دیگران نیاز دارد. ما در معاشرت با دیگران اطلاعات بسیاری به دست می‌آوریم كه به نحوی آن‌ها را دسته‌بندی و منسجم می‌كنیم و بخش‌های مهم و مفید آن‌ها را به حافظه می‌سپاریم. برای داوری و قضاوت درباره دیگران باید بتوانیم این اطلاعات ذخیره‌شده را با هم تركیب كنیم و به شناختی درست از دنیای اطرافمان دست یابیم. شناخت اجتماعی بیان می‌كند كه ما چگونه به اطلاعات توجه می‌كنیم، آن‌ها را ذخیره می‌كنیم و در موقع لزوم به یاد می‌آوریم. به همین خاطر شناخت اجتماعی رابطه نزدیكی با ادراك اجتماعی[1] دارد. زیرا هر دوی آنها درباره فرایندهای اساسی بحث می‌كنند كه زیربنای فهم ما را از دنیای اجتماعی تشكیل می‌دهند. لازم به یادآوری است كه این دو مبحث حداقل از یك جهت با هم تفاوت اساسی دارند. ادراك اجتماعی از مدت‌ها قبل مورد توجه روان‌شناسان اجتماعی بوده است، در حالی كه توجه به شناخت اجتماعی و تلاش در جهت پیشرفت آن به سایر علوم مرتبط می‌شود. از اواخر دهه 1970 میلادی به بعد پژوهشگرانی كه به مطالعه ابعاد شناختی انسان مانند توجه، حافظه[2] و استدلال می‌پرداختند، به پیشرفت‌های عظیمی دست پیدا كردند. بسیاری از روان‌شناسان اجتماعی، تحت تاثیر این پیشرفت‌ها درصدد برآمدند تا اصول،‌ روش‌ها و یافته‌های مطالعات علوم شناختی را در رشته علمی خود به‌كار گیرند. در نتیجه، برخی از مفاهیم و اصول شناخت اجتماعی از رشته‌های علمی دیگر به‌ویژه روان‌شناسی شناختی، وارد روان‌شناسی اجتماعی شد.[3] درست است كه این اصول و مفاهیم در فهم فرایند شناخت دیگران در روان‌شناسی اجتماعی بسیار مفید بودند، اما از لحاظ سبك با مفاهیم موجود در دیگر بخش‌های این علم متفاوت هستند. در شناخت اجتماعی تاكید بر یافت این مطلب است كه ما اطلاعات اجتماعی درباره مردم، موقعیت‌های اجتماعی و گروه‌ها را چگونه پردازش می‌كنیم. در مسیر رسیدن به این مطلب، شناخت اجتماعی به بحث پیرامون چند موضوع می‌پردازد؛ نخست چگونگی اندوزش اطلاعات و شكل‌گیری طرح‌های ذهنی[4] كه تاثیر چشمگیری بر شناخت اجتماعی می‌گذارد.[5] دوم بررسی میانبرهای ذهنی[6] كه در برخورد با اطلاعات وسیع به ما كمك می‌كنند به روشی موثر از عهده پردازش و درك دنیای خود برآییم. موضوع سوم بررسی سوگیری[7]‌هایی است كه در افكار ما به وجود می‌آیند و سبب می‌شوند كه به برخی اطلاعات بیشتر و به برخی دیگر كمتر توجه كنیم. یكی دیگر از مباحث مورد بحث در شناخت اجتماعی، شناخت خود است كه معمولا از دو جنبه مهم "خودپنداره"[8] و "حرمت خود"[9] مورد بررسی قرار می‌گیرد.[10]



[1] . Social perception
[2] . Memory
[3] . آذربایجانی، مسعود و دیگران؛ روان‌شناسی اجتماعی با نگرش به منابع اسلامی، تهران، سمت، 1387، چاپ سوم، ص 96 و 97.
[4] . Schema
[5] . كریمی، یوسف؛ روان‌شناسی اجتماعی، تهران، ارسباران، 1384، چاپ چهاردهم، ص 39 و 41.
[6] . Shortcuts
[7] . Bias
[8] . self-concept
[9] . self- esteem
[10] . ارونسون، الیوت؛ روان‌شناسی اجتماعی، حسین شكركن، تهران، رشد، 1386، چاپ چهارم، ص 139 تا 145.

 

نقد نظريه آدلر Critique of Adler’s theory

 

 

بیشتر کسانی که از تصویر ارائه‌شده از ماهیت انسان توسط فروید – به گونه‌ای که نیروهای جنسی و تجارب کودکی بر آن غلبه دارند – ناخشنود و متنفر بودند، نظریه‌های آدلر را به گرمی پذیرفتند. این طرز تلقی که ما هشیارانه و صرفنظر از محدویت‌های وراثتی یا رویدادهای کودکی، رشد خود را هدایت می‌کنیم، خوشایندتر است. آدلر، یک تصویر خشنودکننده و خوش‌بینانه از ماهیت انسان ارائه داد.[1]

  بسیاری از نظریه‌های آدلر، منعکس‌کننده زمینه تجربی فردی، فلسفه اجتماعی و محکومیت‌های سیاسی اوست. روان‌شناسی فردی آدلر، دربرگیرنده بسیاری از قضاوت‌های ارزشی است که امکان دارد کسی با آن موافق و یا مخالف باشد؛ اما نمی‌توان آنها را به صورت تجربی مورد آزمایش قرار داد.[2] به همین دلیل نمی‌توان با قاطعیت میزان مفید و بی‌ارزش بودن نظریه آدلر را مورد قضاوت قرار داد. با این وجود، روان‌شناسی فردی آدلر در عین ساده و گیرا بودن، درست در نقطه مقابل صورت‌بندی[3] مکانیکی فروید و عقاید عرفانی یونگ قرار دارد. نظریه آدلر، یک صورت‌بندی خوش‌بینانه است که ویژگی‌هایی همچون انسان‌دوستی، نوع‌پرستی، همکاری، خلاقیت، یگانگی و آگاهی را به بشر ارزانی می‌دارد. با توجه به اینکه نظریات آدلر در مورد شخصیت جنبه اجتماعی دارد، بنابراین می‌توان به عنوان الگو و راهنما از آن استفاده کرد.[4]
 
 
نکات مثبت نظریه آدلر
  از نکات مثبت نظریه فردی آدلر، می‌توان به تأثیر آن در سایر نظریات و کارهای دیگران اشاره کرد، به طوری که اندیشه‌های آدلر حتی به روانکاوی فرویدی نیز سرایت کرد. این آدلر بود که برای اولین‌بار، 12 سال پیش از اینکه فروید پرخاشگری را به عنوان یک نیروی انگیزشی نخستین در کنار پدیده جنسی قرار دهد، وجود سائق پرخاشگری را مطرح کرد. مطالعات طرفداران جدید فروید موسوم به "روان‌شناسان خود" که بیشتر بر هشیار، فرایندهای منطقی و کمتر بر ناهشیار تاکید می‌ورزیدند، به دنبال رهنمودهای آدلر آغاز شد.[5]
  تاکید آدلر بر نقش نیروهای اجتماعی در شخصیت را می‌توان در آثار هورنای(Horney) و فروم(Fromm) که بیشتر، آدلری‌های جدید محسوب می‌شدند تا فرویدی‌های جدید، ملاحظه نمود. همچنین تاکید وی بر وحدت شخصیت و کلیت فرد، در آثار بعدی گوردون آلپورت(Gordon Allport) انعکاس یافته است.[6]
  توجه او بر قدرت خلاق فرد در شکل سبک زندگی‌اش بر افکار مازلو نفوذ داشت و تاکید او بر متغیرهای اجتماعی، جولیان راتر(Julian Rotter) نظریه‌پرداز نورفتارگرای یادگیری‌ اجتماعی را تحت تاثیر قرار داد، به طوری که وی می‌گوید: «من تحت تاثیر بینش‌های آدلر در مورد آدمی بوده و هستم... سهم وی در این مورد حقیقتا بزرگ است». آدلر بسیار جلوتر از زمان خود بود، زیرا تاکید او بر متغیرهای شناختی و اجتماعی با روندهای روان‌شناسی امروز سازگار‌تر از روان‌شناسی زمان خود او است.[7]
  جنبه قابل اهمیت و جالب توجه نظریه آدلر، تاکید وی بر تاثیر عوامل اجتماعی در شکل‌گیری شخصیت‌ است که بخشی از ذهنی بودن نظریه او را جبران می‌کند. اگرچه اختلاف‌نظر وی با فروید به انجمن بین‌المللی روانکاوی، ضررهای مهمی وارد کرده است، اما تاکید بر اهمیت عوامل اجتماعی حتی به قیمت نارضایتی و جدایی از فروید، ارزش این زیان و جدایی را داشته است.[8] البته تکیه آدلر بر دو اصل "کوشش برای برتری" و "غلبه بر احساس کهتری و جبران آن" قابل توجه است. همچنین در جایی که بحث "خود خلاق" را مطرح می‌کند، اگر منظور این باشد که انسان صرفا ساخته وراثت و محیط و به‌ویژه محیط تربیتی دوران کودکی نیست، سخن حقی است که باید بر آن تاکید داشت. همان‌گونه که برخی گفته‌اند:«آدمی می‌تواند حاکم بر سرنوشت خود باشد و نه محکوم آن».[9]
 
 
انتقادات وارده بر نظریه آدلر
  با مرگ آدلر در سال 1937 شهرت شخصی‌ وی کاهش یافته و در قبال نقش او در روان‌شناسی، قدردانی چندانی به عمل نیامد و مفاهیم بسیاری از نظام وی به عاریت گرفته شده و مورد استفاده قرار گرفتند، بی‌آنکه از منابع آنها ذکری به عمل آمده باشد. البته کار وی با چنین نفوذ و اثری، نمی‌تواند با انتقادهایی همراه نباشد و نظریه وی هم‌ همچون فروید و یونگ از سوی منتقدان مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.[10]
  از جمله انتقادهای وارده، از جانب فروید است که روان‌شناسی آدلر را بیش از اندازه ساده می‌دانست. وی قائل بود که آدلر ماهیت پیچیده ناهشیار را نادیده گرفته، مفاهیم دشوار را مطرح نساخته و از کنار مشکلات مربوط به پدیده جنسی گذشته است.[11] یادگیری اندیشه‌های روانکاوی به علت پیچیدگی‌اش دو سال طول می‌کشد، اما اندیشه‌های آدلر را می‌توان(به دلیل اینکه او حرف زیادی برای گفتن ندارد) در دو هفته یاد گرفت. از سوی دیگر آدلر می‌گفت که این حرف در مورد خود فروید صدق می‌‌کند، چون آدلر برای تدوین روان‌شناسی ساده‌اش 40 سال زحمت کشید.[12]
  یک ایراد دیگر در همین زمینه، این است که نظریه‌های آدلر بیش از اندازه به مشاهدات مبتنی بر عقل سلیم از زندگی روزانه متکی است و عده‌ای نظریات او را ساختگی می‌دانند. البته اعتبار این نقد قابل بحث است، زیرا برخی از مشاهده‌های وی روشنگرانه و سودمند به نظر می‌رسند.[13]
  به‌علاوه مشاهدات آدلر درباره بیمارانش، قابل تکرار یا بررسی نیستند و این مشاهدات به شیوه کنترل‌شده و نظام‌دار صورت نگرفته‌اند. او برای وارسی دقت و صحت گزارش‌های بیمارانش کوششی به عمل نیاورد و مانند فروید و یونگ روش‌هایی را که به وسیله آنها داده‌ها را تحلیل می‌کرد و به نتیجه‌گیری‌هایش می‌رسید، توضیح نداده است.[14] البته مهمترین انتقاد در اینجا بر محور ذهنی بودن مفاهیم استوار است. به نظر منتقدان، مفاهیم عقده حقارت، خود خلاق، برتری‌جویی و نظایر آن در این نظریه عمدتا جنبه ذهنی داشته و اثبات علمی آنها عملا غیرممکن است.[15]
  همچنین بیشتر مطالب آدلر در برابر اعتباریابی آزمایشی نافرجام مانده‌اند و کلیت ندارند. مثلا بحث ترتیب تولد بیشتر ناظر به نوع برخوردی است که والدین و نزدیکان نسبت به کودک دارند، لذا ممکن است نوع برخورد در خانواده ایجاب کند که فرزند نخست مثل فرزند آخر تربیت شود و یا اینکه از یک شخصیت و تعادلی برخوردار باشد. از طرف دیگر انسان قادر است تا شخصیت ناهنجاری را که در اثر تربیت نادرست پدید آمده با آگاهی بشناسد و آن را دگرگون سازد.[16]
  پاره‌ای از منتقدان بیان می‌کنند که تفکر آدلر، همسانی یا نظم پیوسته‌ای نداشته است و شکاف‌ها و پرسش‌های بی‌پاسخ فراوانی در نظریه او جود دارد. آیا احساس حقارت، تنها مشکلی است که آدمیان باید در زندگی با آن مواجه شوند؟ آیا همه افراد صرفا در تکاپوی کمال و برتری هستند؟ آیا این امکان هست که برخی از آدمیان با حدی از حقارت کنار بیایند و دیگر در تلاش برای جبران آن نباشند. اثر وراثت و محیط بر سبک زندگی فرد، به طور خاص تا چه حد اهمیت دارد؟ این پرسش‌ها و بسیاری از این قبیل مطرح شده‌اند که در نظام آدلر پاسخ بسنده‌ای دریافت نکرده‌اند.[17]
  همچنین آدلر، مجموعه رفتارهایی را که هر فرد در جهت رفع حقارت یا حصول برتری به‌کار می‌برد "سبک زندگی" می‌خواند و بیشترین نقش را در سبک زندگی مربوط به دوران کودکی و نحوه تربیت کودک و برخورد با او می‌دانست. البته این مطلب قابل توجه است، اما نباید بر نقش کودکی بیش از حد تکیه کرد. آگاهی‌های اکتسابی انسان و انتخاب و گزینش او در زندگی می‌تواند نقش بسیار مهمی ایفا کند و حتی سبک گذشته زندگی را می‌توان براساس اهداف جدید و شناخته‌نشده تغییر داد و مسیر دیگری را در زندگی ترسیم کرد. شاهد این مدعا، حرکت انبیاء و تحولی است که ایشان در سبک زندگی بشر ایجاد کرده‌اند. از طرفی نباید از نقش اجتماع و تاثیر الگوهای اجتماعی بر شخصیت فرد غافل ماند.[18]
 
 
نظر نهایی
  پیروان آدلر ادعا می‌کنند که روان‌شناسی فردنگر، به طور فزاینده‌ای در نزد روان‌شناسان، روان‌‌پزشکان و مددکاران اجتماعی، مقبولیت می‌یابد و پژوهش‌های رو به افزایشی در زمینه‌های مفاهیم آدلری به اجرا درمی‌آیند. موسسه‌های آموزشی آدلری در نیویورک و شیکاگو و چند شهر دیگر بر پا شده‌اند و با ایجاد مراکز مشاوره کودک و آموزش فنون مشاوره آدلری در درمان خانواده، نظریات وی بسط و توسعه بیشتری داده شده است. نتیجه‌ اینکه اهمیت رویکرد آلفرد آدلر به شخصیت، صرفا محدود به ارزش تاریخی آن نیست.[19]
 
 


[1] . شولتز، دوان‌پی؛ تاریخ روان‌شناسی نوین، علی‌اکبر سیف و همکاران، تهران، دوران، 1378، چاپ اول، ص 504.
[2] . راس، آلن‌ا؛ روان‌شناسی شخصیت، سیاوس جمال‌فر، تهران، روان، 1386، چاپ 5، ص 105.
[3] Formulation
[4] . همان، ص 105.
[5] . شولتز، دوان‌پی؛ نظریه‌های شخصیت، یوسف کریمی و همکاران، تهران، ارسباران، 1378، چاپ دوم، ص 165.
[6] . نظریه‌های شخصیت، ص 165.
[7] . تاریخ روان‌شناسی نوین، ص 505.
[8] . کریمی، یوسف؛ روان‌شناسی شخصیت، تهران، پیام نور، 1376، چاپ ششم، ص 97.
[9] . شکرشکن، حسین و همکاران؛ مکتب‌های روان‌شناسی و نقد آن، تهران، سمت، 1380، چاپ چهارم، ص 391.
[10] . نظریه‌های شخصیت، ص 166.
[11] . همان، ص 166.
[12] . تاریخ روان‌شناسی نوین، ص 505.
[13] . نظریه‌های شخصیت، ص 166.
[14] . تاریخ روان‌شناسی نوین، ص 505.
[15] . کریمی، یوسف؛ روان‌شناسی شخصیت، ص 97.
[16] . مکتب‌های روان‌شناسی و نقد آن، ص 392.
[17] . نظریه‌های شخصیت، ص 167.
[18] . مکتب‌های روان‌شناسی و نقد آن، ص 391.
[19] . نظریه‌های شخصیت، ص 167.